مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

رسالتی از نو، پیام‌‎بری دوباره

01 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

صفحات بعدی لهوف را که ورق می‎زنم، فکر می‌کنم از همین امشب دستِ خدا رویِ قلبِ شماست؛ که دل‎تان در تلاطم آن‌همه حادثه‎ی درد از هم نمی‌پاشد. و فکر می‎کنم این قیام چهل روزه‌ی پیش رو، بی یک «ربط» الهی ممکن نیست؛ «وَ رَبَطنا عَلی قلوبِهم اِذ قاموا…»*. و فکر می‌کنم «اللهمّ تقبل منّا هذا القربان» و «ما رأیتّ الّا جمیلاً» کلمه‌های خداست که بر زبانِ شما می‎نشیند. و فکر می‌کنم صدای خداست که در حنجره‌ی شما می‎پیچد؛ وقتِ همه‎ی خطابه‎های وحی‎گونه‌ی کوفه و شام، و فکر می‌کنم دست خدا در آستین شماست؛ وقتی پرچم سنگینِ عاشورا را همه‌ی این چهل روز بر فراز نگه داشته‌اید و قوّت خدا در زانوانِ شما؛ که نمی‎افتید، که فرو نمی‎ریزید، که نمی‎شکنید. که تمام نمی‎شوید تا پیام کربلا ناتمام نمانَد… و سلسله‌ی نبوت اگر به آخر نرسیده بود فکر می‎کردم شما از امشب مبعوث می‎شوید؛ به رسالتی دوباره. و من می‌آمدم که به رسالتِ شما ایمان بیاورم.

 

* و بر دل‎هایشان ربط زدیم (دل‎هایشان را استوار گردانیدیم) آن‌گاه که (علیه شرک) قیام کردند و گفتند: پروردگارِ ما، پرودگار آسمان‌ها و زمین است… ( سوره کهف/ آیه 14)

 

به قلم: مریم بانو

 نظر دهید »

اینجا دیگر جاده کربلاست...

01 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

سوار اتوبوس بودیم. هوا گرم بود. از جاده خسته بودیم. مناظر راه هم لذت بخش نبود. تا بود بیابان بود و خار و خاشاک و گاهی خانه ای، خرابه ای. همه حال عجیبی داشتند. خستگی و غم را میشد توی نگاه تک تک شان دید. سکوت محزونی هم که حاکم شده بود حکایت از همین حس غریب داشت. راه طولانی آمده بودیم و بدتر از همه بغض های در گلو بود که در دو زیارت گاه قبلی شکسته نشده بود و هم چنان با ما سفر می کرد. حرمین سامرا و کاظمین را قد رسیدن و یک سلام کوتاه زیارت کرده بودیم و بعد اطاعت از صدایی که می گفت: ” به سمت اتوبوس ها برگردید، اینجا امنیت ندارد زائران عزیز". امنیت اگر آنجا نبود پس کجای عالم بود؟! چاره ای نبود اما. گوش به فرمان بودیم. آقای صالح زاده مدیر کاروان بود. مرد شریفی که با تمام فشارها و سختی ها همواره پرانرژی و مهربان بود. توی این مسیر دیگر او هم بریده بود. آرام روی صندلی ردیف اول نشسته بود. آلودگی هوای نجف تقریبا نیمی از هم کاروانی ها را مریض کرده بود. اتوبوس هم چنان در سکوت و گرمای جاده می رفت و هیچ چیزی از انتهای جاده معلوم نبود…  یک دفعه، نمی دانم چه شد، از کجا شروع شد، شاید از یک تغییر ناگهانی مسیر اتوبوس شاید از یک ندای عجیب در دل ها، شاید از شنیدن صدای زنگ کاروانی غریب… سکوت ها شکست. همهمه ای شد. دیگر کسی تکیه نداده بود. همه از روی صندلی ها خیز برداشته بودند و اطراف را نگاه می کردند. انگار دنبال چیزی بگردند. کسی قرار نداشت. من هم. دلم شور افتاده بود. بی قراری می کرد… لحظاتی بعد مدیر کاروان بلند شد و وسط اتوبوس ایستاد. با صدای غمگین و بلندی که به همه برسد اما آرام تر از همیشه گفت: “اینجا دیگر جاده کربلاست، انتهای این مسیر که شاید به نیم ساعتی هم نکشد می رسیم به کربلا” صدای ضربان قلب های عاشق را میشد شنید. بغض ها شکست. همه می باریدند، عجیب می باریدند، هوای خنک بهشت وزیدن گرفته بود….

 2 نظر

لک لبیک حسین...

30 آذر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

چادرش حسابی خاکی شده است… تکانش نمی دهد … فقط بغض می کند !

گلویش خشک ِ خشک …. چشمانش تنگ ِ تنگ !

جوراب هایش تمیز ِ تمیز …. ! منتظر هیچ روزی از هفته نیست ؛ هیچ روزی موعد سفرش نیست ! فقط بدرقه می کندهر روز زائران کربلا را …بدرقه ….. …. پاهایش را دوست ندارد ….

از اربعین پارسال ، با همان خستگی های بی امانش گفته بود :« دیگر بسه ! » اما ….
غروب اربعین سال پیش که تمام شد در حرم حضرت شاه عبدالعظیم (ع) وقتی که بلند نجوا میکرد ” لک لبیک حسین لک لبیک … ” ؛ مگر خودت نیامدی و آرامش کردی و گفتی فقط یکسال دیگر صبر کن…یکسال.. یکسال میدانی برای او چگونه بود ؟ چگونه گذشت ؟

بار پنجم ، ششم بود که باز کاروان رفته بود و او برگشته بود خانه ! تمام دل و جانش را برای اربعین امسال جمع کرده بود … تمام تمام حسرت های شب های این یک سال را …. تمام تمام جاماندگی هایش را به امید اریعین امسال ، تحمل کرده بود …. و حالا …..

سخت است … باور کن آقای من ! سخت است …به یک باره  کمی تربت چشانده باشی َش و تمام وجودش خاک شده باشد و  حالا ؛ رها در شهری غریب ؛ دنبالت بگردد … !….. هر وقت عطرت به مشامش برسد ، آشفته دنبال آن عطر آشنا می دود و گاهی به خیسی یک چشم یا غزل نیم سوخته ای  میرسد و باز دیوانه میشود  و باز……  …

طعم تربت ؛ آدم را دیوانه میکند ؛ خصوصا وقتی تربت را شما پشت شلوغی های حرم ، قاطی گریه های تحت القبه و میان هیاهوی زائران ؛ ریخته باشی در نای ِ زائر محتاجت ….

هرکاری کند یادش نمی رود لحظات ِ ورود به بین الحرمین را … هرکاری کند زانوهای ناتوانش را یادش نمی رود … هرکای کند آن غوغا و انقلاب  زیر قبه را یادش نمی رود ….. به خدا مریض می شود با این یادآوری ها !

نسخه اش دادم تا حواسش را پرت کند اما حالش مدام بدتر می شود ….چند بار نسخه های مرا پاره کرده و با صدای بلند حالی ام کرده که فقط طبیب ِ خودش را می خواهد و دیگر دست از سرش بردارم … !  …

بیست روز پیش روی کارتی برایش نوشته بودند « بیست روز مانده به سفر کربلا » …. تسبیح تربتش را دست گرفته بود و هر روزش را چندبار می شمرد … مدام با خودش نجوا میکرد ” یعنی بناست معجزه شود که من هم بروم کربلا ؟ یعنی می شود ؟ “

اما این روزها  دانه های تربت تسبیحش خُرد شده اند و افتاده اند روی سجاده ! دیگر فقط نگاهشان می کند … دستش به ذکر نمی رود …. نور میخواهد ! طبیب خودش را میخواهد ……

برایش نسخه نوشته بودم که چند روزی چشم هایش نباید هیچ ضریحی ببیند … …. نباید پا برهنه ای را ببیند …نباید روضه بشنود … نباید پرچم ببیند ………. نباید کربلا ببیند …نباید امامزده ببیند …نباید گنبد ببیند ….نباید ………. به گمانم این روزها  بهتر است چشم هایش؛ هیچ نبیند…. آخر چشم هایش را دیگر دوست ندارد  ! چشم هایی که اربعین آمد اما لیاقت دیدن حرم را نداشت … کاش ….

- چشم هایش قشنگ می شود اما باز می خواند ” هلابیکم یا زواری ….” ، با بغض ِ سنگینی بی مقدمه  می گوید ” لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند … ” ….. ؛ همه سکوت می کنند و با تعجب بر میگردند اویی را می بیندد که باز یادش رفته کجا نشسته ………………. دوباره تکرار می کند : ” لطفا کسی تلویزیون را خاموش کند ! ”

نمیفهمم آخر چرا این همه لنز دوربین باید بر روی پاهای زائران پیاده زوم شود و روی آن ها بماند و بماند  و بماند …  ؟چشم ها هم پشت قاب تلویزیون است که می ماند بر تصویر قدم هایی که بر جاده کربلا ، گریه می کنند …پاهایی که اشک می ریزند……….قدم هایی که آدم دلش می خواهد با بوسه دنبالش راه بیافتد و با هر قدم خودش را بیندازد روی زمین …….. همین است تمام سهم یک جامانده ؟؟ دیدن ِ چند دقیقه پخش زنده و دست کشیدن روی شیشه تلویزیون و حسرت جانسوز  ؟؟

مگر ما دل نداریم ؟؟ این همه لنز دوربین افتاده اند به جان ِ بی جان ما که چه بشود ؟ این همه تصویر پخش زنده پیاده روی ،به خدا  خیلی سنگین است برای له کردن ما …

- کفایتمان کرد ، جانمان سوخت …. تلویزیون را خاموش کنید ! بخدا ما دیگر داریم می سوزیم …. کاش برق ها برود و همه چیز خاموش شود ……

بلد نیست روضه بخواند اما آقاجان دلش گریه می خواهد ! کاش همه جا خاموش شود تا هرچقدر دلش میخواهد بلند بلند گریه کند …….مثل خیمگاه … مثل کنار شش گوشه…. مثل تل …. آخ !

نمی فهمم یعنی آنها که لنز های دوربین را زوم می کنند بر چشم های خیس ِ زائران  پیاده و بی مقدمه می پرسند « لطفا از حس و حالتان برای جاماندگان قافله چند کلمه ای بگویید » ؛  فکرِ ما بیچاره ها را نمی کنند که حسرت دارد خفه مان می کند ؟ آقا جان بگو تکلیف این دل بی قرارت که زخمی شده چیست  ؟  التیام می خواهد آقا …..


وقتی دوربین ها زوم میشود روی خادمین  و غوغای موکب ها

زوم می شود روی عشق و عاشقی محضِ جاده ها ….

فقط چشم هایم آب می شود ….

چقدر بعضی ها توفیق دارند !

چقدر بعضی خوب بلدند عشق شان را هزینه کنند ….

آخ …


چند سال شد ؟ چند ماه شد التماس کرد ؟ ….. چند بار در ماه  ، مستند پیاده روی اربعین را گذاشت در لب تاپش و خیره شد به مانیتور و نگاه کرد تا بلکه اقاجانش ببیند یک دختربچه افتاده این گوشه دلش تاول میخواهد …تاول پا ….دلش خرابی میخواهد …. دلش ….دلش تیمار از جانب طبیبش میخواهد ….. دلش میخواهد برگرد به خانه اش ! ….

چقد این دختر ، نشست و گفت دیگر نمی نویسم آقا ! از شما نمی نویسم … باشد که همه حرف هایمان بماند بین خودمان ! رفت و زد به خط نوشتن چیزایی که فکر میکرد حرف های خوبی است برای رشد خودش.. ! اما این روزها می بیند هیچ حرفی بهتر از کلمه هایی نیست که بوی تربت می دهد …بوی کربلا میدهد …. هیچ معنایی زیباتر از آن نیست که که تعبیر شما باشد و به شما ختم بشود  ….. برای همین دیگر باید می نوشت از شما آقا جانم …..! او را ببخشید که عهد شکنی کرد !

آقا ! راستش را بخواهی هیچ جوره فکرش را نمی کرد امسال هم باید پاهایش بی تاول بماند…امسال هم نمیتواند بمیرد …نمیتواند قدم بردارد و بمیرد بمیرد بمیرد… .اقا میدانی چند بار تصور کرده است ؟ اقا به خدا ادم دیوانه میشود از این همه تصور کردن  …. جواب چشم هایش را چه بدهد ؟ این همه انتظار …این همه خودشان را ناز کردند تا بخری شان … اقا … اقا به خدا بلد نیستم ارامش کنم  …. خودت آرامش کن !

چقدر شب ها خودم می شنیدم که می خواند ” هوای حسین هوای حرم هوای شب جمعه  زد بسرم …"..

اما باز هم که کاروان آمد و او چشم هایش غش کرد تا تک تک شان را بدرقه کند…. بدنش درد می کند …. قلبش ،نا منظم می تپد ! حرف های عجیبی از او میشونم ؛ ..به من میگوید فقط در کربلا قلبش درست کار میکرد… منظم می تپید …منظم یا حسین یا حسین میگفت … آخ ! .. کاش می فهمیدم چه می گوید  :

چند روز پیش دست یکی از زائرانت را گرفته بودم ، رفته بودم برای خدا حافظی ؛ باید راهی میشد برای رفتن به جاده ی کربلایت …ببخش اقا دلش را لرزاندم …در گوشش گفتم :« یک چیز میپرسم تو را به ان آقایت هرچه میدانی بگو بر من » … پرسیدم : «  بهای زائر پیاده شدن چیست؟ چه کرده ای که اقا اینگونه صدایت کرده ؟ که اینجور با پای  پیاده فرا خوانده ات ؟ اینطور در استانه شهر کربلا خوش آمد میگویدتان ؟ چه ….  »

آقاجان  در پاسخ هیچ نگفت … فقط گریه کرد ! و چه تعبیر و پاسخی زیباتر از گریه …

اقا من بلد نیستم ….. به خدا بلد نیستم که پرسیدم …..

.

.

از روزی که در راه حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) ، همین چند هفته پیش فهمید که دیگر زائرت نیست و از لیست خط خورده ، در درونش خُرد شد ! دلش شکست …. سعی کرد بلند شود و ادای ایستاده ها را دربیاورد ولی به خدا سخت است اقا جان ….طاقت این یکی را نداشت !

این همه زائر … چند نفر میشوند آقا ؟ ……. نمیشد ماهم می آمدیم میان آن همه زائر یعنی ؟ …. بخدا اقاجان ، وارد حرمت نمی شدیم ؛ فقط از دور نگاهت میکردیم …. می ایستادیم یک طرف خیابان ، عاشقانت که می رسیدند را با چشم هایم می بوسیدیم…. آخ ! بهشت میشد آن زمان … آن زمین …آن آسمان ….. ! از همان دور آرام می گفتیم لک لبیک حسین …لک لبیک حسین جان … جان ….

و بعد می نشستیم به گوش کردن نجوای زائرانت که از روستاهای اطراف ، بازبان  عربی قربان صدقه ات می رفتند …. آخ!

یک بیچاره ای مثل او ؛  فقط یکبار آمد پیشتان و شما کریمانه جیره ی جانی به او بخشیدید ؛

بعد این همه مدت جانش به لبش رسیده …. .نمی تواند …نمی تواند ….

لنزهای دوربین را بگو جمع کنند آقا جان….. آدم آتش می گیرد ….

اقا به خدا دیگر نمی تواند ….

معجزه می خواهد ….. معجزه …..

اقا به خدا جیره جانی که داده بودید ته کشیده….

به نفس نفس افتاده …..

نفس میخواهد !

 

 

به قلم : ریحانه بانو

 2 نظر

عاشق ِ عشق ناب توام...

29 آذر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

بسم الله الرحمن الرحیم

از آن روز که مادر در مجلس روضه‌ی تو حضور یافت و برایت اشک ریخت شعله‌ای در دل کودکش روشن شد… کودک که به دنیا آمد نام تو را در گوشش زمزمه کردند، زبان که باز کرد حُتین حُتین گفت و بزرگ شد و با پای خودش به مجلس روضه‌ات آمد و در عزایت اشک ریخت و بر سینه زد و در این مسیر، آن شعله‌ی کوچک بهآتشی بدل شد…

آتش ِعشقی که تو در همان خاکِ پر بلا به تصویر کشیدی و عالمی را عاشق کردی و عالمی دیگر مبهوت این عاشقی و شیدایی‌اند و این آتش انگار تا دل، و صاحب آن دل را به خاکستر بدل نکند، زائر کوی‌ات نخواهد شد…

.

.

.

چند ماهی می‌شد که همه چیز دست به دست هم دادند تا دلتنگی و بی‌تابی دل و روحم را بیشتر کنند. این‌باکس پیامک گوشی‌همراه، این‌باکس ایمیل‌، کتاب‌خواندن‌ها و… اما انگار آتش درون دلم آنقدری نبود که وجودم را خاکستر کند…

همان روزها بود که در گوشه‌ای نوشته بودم «دلم بر فراز گنبدت به پرواز درآمده، اذن فرود می‌دهید آقا ؟!»

 

 

و همچنان کبوتر دلم در آسمان دارد پر می‌زند، شاید هم پر پر…

 

 

به قلم : سندس بانو

 نظر دهید »

دلم برات پر میزنه

29 آذر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

آخر این که رسمش نشد، شعله‌ای در دل آدم بیافروزید و کم کم آن شعله بشود آتش ِ عشقی که انگار تا دل صاحب ِ دل را خاکستر نکند دست بردار نیست…

آقا بیا و قبل از خاکستر شدن دلمان، بپذیرمان، بیا و تا جوانیم کربلایی‌مان کن، بگذار پاهایمان در جوانی قدم زدن در بین الحرمین را تجربه کند، بگذار چشم‌هایمان تا بیش از این آلوده به گناه نشده و کم سو نگشته گنبد و ضریح ِ شما و حضرت سقا و ایوان نجف را قاب بگیرند..

آقا! ناشکری نمی‌کنم، شکر خدا محبتان هستیم و عزادارتان و انشاالله پیرو راهتان هم باشیم، همیشه هوایمان را داشته‌اید و دارید و ما همیشه و درهرحال شرمنده‌تان هستیم اما انگار همه زندگی‌مان یک طرف است و کربلا همه طرف، دلمان دارد برای کربلایتان آب می‌شود…

می‌دانم مسئولیت زائرت بیشتر از قبل می‌شود، قبول آقا، بیا و مسئولیت‌مان را بیشتر کن.

ما کربلا نرفته‌ها بیچاره هستیم، بیا و کربلایی‌مان کن تا بیچاره تر شویم…


من با تو بال و پرم خوب می شود
من در هوای تو بپرم خوب می شود
به قلم : سندس بانو
 3 نظر
  • 1
  • ...
  • 435
  • 436
  • 437
  • ...
  • 438
  • ...
  • 439
  • 440
  • 441
  • ...
  • 442
  • ...
  • 443
  • 444
  • 445
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس