مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

استحباب تک‌خوری انار و مقاصد شریعت

15 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

در یک جمع فامیلی مهمون بودیم. بساط میوه به راه بود. اناری برداشتیم و باز کردیم شانس ما خشک وسفید. انار دیگه‌ای هم نبود. اتفاقا انار کناری ما خوشرنگ و آبدار! یه قاچ از انارو می‌خواست بده به ما از اون طرف اعتراض که اگه می خوای بهشت نصیبت بشه این کار و نکن. حدیث داریم که خوبه انار را تنهایی بخوری؛ چون تو هر انار یه دانه بهشتی داریم.

 

طرفم منصرف شد. من دیدم انار داره می پره شروع کردم به استدلال: گفتم این حدیث باید بررسی بشه.

 

این حدیث با روح و اهداف شریعت نمی سازه. مذاق شریعت این جوری نیست. این همه احادیث داریم که تشویق می‌کنند به ایثار و انفاق و گذشت و اطعام دادن و سفره پهن کردن و دست گشاده داشتن… بی‌شمار! فلسفه و هدف بسیاری از احکام هم پرورش همین روحیه ایثار و گذشت و توجه به محرومان است.

 

شریعت ما با بخل و تنگ دستی و تک‌خوری سازگار نیست.خلاصه گفتیم و گفتیم تا نصف انار رو گرفتیم فی المجلس!

 

فارغ از این ماجرا باید گفت توجه و عدم توجه به مقاصد و اهداف شریعت، در برداشت ما از احادیث بسیار تاثیر گذار است.

 

امام خمینی روایات حیله‌های ربا را نمی‌پذیرد؛ چرا که این روایات را با علت و هدف جعل حرمت ربا که جلوگیری از ظلم و فساد است، در تنافی می‌دیدند.

 

در استحباب تک‌خوری انار هم توجه و عدم توجه به اهداف شریعت در فهم روایت تاثیر می‌گذارد. اول اصل روایت رو نقل می‌کنم و بعد با توجه به اهداف شریعت روایت را معنا می‌کنم.

 

فکر می‌کردم یک حدیث به این مضمون باشد، بعدا پیگیری کردم دیدم یک باب داریم در وسائل با 9 حدیث با این عنوان : استحباب تک‌خوری در انار واحد (بَابُ اسْتِحْبَابِ الِانْفِرَادِ فِي أَكْلِ الرُّمَّانَةِ وَ كَرَاهَةِ الِاشْتِرَاكِ فِي أَكْلِ الرُّمَّانَةِ الْوَاحِدَةِ ). چرا که در میان دانه‌های انار یک دانه بهشتی وجود دارد:

 

· عَنْ مُفَضَّلٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ مَا مِنْ طَعَامٍ آكُلُهُ إِلَّا وَ أَنَا أَشْتَهِي أَنْ أُشَارَكَ فِيهِ أَوْ قَالَ أَنْ يَشْرَكَنِي فِيهِ إِنْسَانٌ إِلَّا الرُّمَّانَ فَإِنَّهُ لَيْسَ مِنْ رُمَّانَةٍ إِلَّا وَ فِيهَا حَبَّةٌ مِنَ الْجَنَّة؛ در هر خوراکی میل دارم با کسی دیگری شریک شوم مگر انار؛ چرا که در هر اناری یک دانه بهشتی وجود دارد (وسائل، ج‏24، ح3، باب استحباب الانفراد في أَكْل الرُّمَّانَه)

 

چند حالت متصور است:

 

1. گاهی انسان تنها است و طبق این استحباب کسی را دعوت به خوردن انار واحد نمی‌کند

 

2. گاهی دعوت می‌کند و انار‌ها متعدد است و در انار واحد کسی را شریک نمی‌کند در این جا هم اشکالی نیست.

 

3. اما گاهی در جمعی است و انار واحدی در بین است یا در جمع است و انارها متعدد؛ ولی برداشتن انار جدید مونه دارد؛ مثلا خجالت می‌کشد. انار دوستش سفید و بی‌مزه از کار درآمده‌است و انار او خوش‌رنگ و آب‌دار و خوشمزه.

 

طبق یک برداشت در هر سه فرض استحباب تک خوری ثابت است و اگر فرزند او هم با گریه قسمتی از انار خوش‌رنگ وی را طلب کند، مستحب است دست رد به سینه‌اش بزند و دستان فرزندش را کوتاه کند تا به دانه بهشتی خویش برسد.

 

اما با توجه به اهداف شریعت پر بی‌راه نیست اگر بگوییم استحباب تک خوری تقیید می‌خورد و معنای این استحباب عدم دعوت و عدم تعارف اولیه است نه دست رد زدن به سینه کسی در جمعی که چه بسا خود فرد وی را دعوت کرده‌ باشد؛ به‌ویژه جایی که انار هم متعدد نیست.

 

این تنها یکی از موارد اهمیت بحث مقاصد شریعت است. اهل سنت بر خلاف فقیهان شیعی خیلی به این موضوع پرداخته‌اند و اهداف شارع را به عنوان یک مستند و منبع برای احکام به راحتی استفاده می کنند؛ اکر چه برخی از افراطیون اهل سنت هم استفاده های افراطی داشته‌اند: گفته بودند علت تشکیل نماز جمعه در روز جمعه کثرت جمعیت است چون روز تعطیلی است. خب در اروپا که تعطیلی روز یک شنبه است پس با استناد به هدف تشریع نماز در روز جمعه، باید نماز جمعه را در اروپا یک شنبه خواند!

بقلم تلنگر

 نظر دهید »

عروسی خواهر آدم!

14 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

کم کم دارد یک ماه می شود. یک ماه می شود که فرد جدیدی به خانواده کوچک ما اضافه شده. شش نفر آدم بزرگمان دیگر تکمیل شده. مگر اینکه آدم کوچک ها بخواهند خودشان را این وسط جاکنند.

یک ماه می شود که یاسمین عروس شده و من تا الان یک کلمه هم نتوانستم اینجا بنویسم. چرایش را هم دیگر خودتان بهتر میدانید. طلسم شده بود! :)

توی حرم که خطبه را خواندند، یاسمین بلند شد که با همه روبوسی کند. و من فقط خودم را یک جوری لای آدم ها گم کردم که نبیندم. لحظه عقد به اندازه کافی اشک ریخته بودم. بعد هم بغضم را به زور نگه داشته بودم. می دانستم او هم. حالا فقط یک بغل کردن خواهرانه کافی بود تا های های گریه مان شروع شود. من و یاسمین به هم که می افتیم گریه کردنمان هم مثل خندیدنمان بند نمی آید. فقط خودم را گم و گور کردم که آبروریزی نشود در آن لحظه قشنگ. بعد، سرمان که گرم شد، احساسات که فروکش کرد، آرام که شدم، که شد…از پشت رفتم سراغش و بغلش کردم. دیگر گریه نکردیم. چه حس قشنگی داشت این آغوش خواهرانه. مثل وقتی که داشت می رفت کربلا. تلخ و شیرین با هم بود. شیرینی اش بیشتر قطعا.

این احساسات مامان بزرگی هم که هیچ وقت دست از سر من برنمیدارد. مثل اینها که دختر ترشیده شان عروس می شود، خوشحال بودم. خیالم راحت شده بود. انگار غصه بزرگ روی دلم آینده یاسمین بود که حالا خیالم از بابتش جمع شده بود. بعدا که به بچه ها میگفتم اخیییش راحت شدم، نمیتوانستند هضم کنند خواهر آدم فقط بیست و یکی دوسال داشته باشد و آدم اینقدر آخیشش را کش بدهد.

فکر نمیکنم آنقدر که از دیدنش در لباس عروس ذوق زدم، از دیدن خودم ذوق زده باشم، آنقدر که باهیجان از خودش، همسرش، عروسی اش… برای بقیه تعریف میکنم، از عروسی خودم تعریف کرده باشم، آنقدر که کارت و مدل لباس و آرایشگاه و حلقه و خرید و همه اتفاقات قبل و بعد از عروسی اش برایم مهم بود، برای خودم مهم بوده باشد.

حالا کنار همه این ذوق زدن ها، آن گوشه موشه ها، این هم هست که خواهرم رفت. دیگر مثل قبل مال من نیست، مثل من نیست. کنار من نیست. شاید چندوقت دیگر شباهت هایمان هم کمتر شد حتی… ولی باز هم آن حس مامان بزرگی قوی تر است که:

خوب باشن با هم باشن.

و دعاهایی که ناخواسته پشت سرش ردیف می شود: الهی که خوب باشن، خوش باشن، خوشبخت باشن…


همان روزهای شلوغ و پلوغ وسط دی ماه بود، مشهد بودم، یاسمین عقد کرده بود و من مدام میخواستم این اتفاق را یک جوری ثبت کنم. با یک حرفی، جمله ای. آن موقع تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود:

وقتی از دار دنیا فقط یک خواهر داشته باشی. عروسی اش می شود عروسی همه کست!

بقلم نازنین بانو

 1 نظر

تو عشای قشنگ منی

13 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

عِشا، دكتراي فلسفه دين داشت و استاد دانشگاه ماسنوي كنيا بود. الان بايد تقريباً 43-42 ساله باشد. تا دو سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بود؛ سياه سياه و هيكلي و البته دوست داشتني.

روز بازارگردي و خريد، رفته بوديم بازار و پاساژ تجريش. گفت مي خواهم شال بخرم؛ وارد يك مغازه شديم. يك شال انتخاب كرد نارنجي؛ تا آمد امتحان كند، چشمش افتاد به يك شال ديگر و آن يكي را هم خواست. صاحب مغازه كه پسر جواني بود، با عصبانيت، آن شال ديگر را انداخت جلوي عشا و زير لب گفت: “حالا خيلي خوشگله ادا هم در مياره. فك مي كنه با اين يكي شال مي تونه خوشگل بشه.” اخمي نثار فروشنده كردم و خدا را شكر كردم كه عشا فارسي بلد نيست. خريد كرديم و آمديم بيرون.

بعدش گفت كفش مي خواهم؛ رفتيم داخل يك مغازه. بگذريم از اينكه هيچ كدام از فروشنده ها حتي جلو نيامدند كه بگويند اين بنده خدا چه مي خواهد. يك كفش انتخاب كرد. يكي از مغازه دارها را كشيدم جلو و شماره پايش را به او گفتم. فروشنده هم با اكراه و لب و لوچه آويزان، رفت كه كفش را بياورد. نيم ساعتي تقريبا گذشت تا حضرت آقا يكي يكي مشتري هاي فشنش را راه انداخت و بعد نوبت مشتري سياه و زشتش رسيد و كفش را آورد. عشا كه كفش را پايش مي كرد، صداي زمزمه مسخره كردن فروشنده ها را مي شنيدم. نمی خواستم حرف تندی بزنم و عشا از لحنم بویی ببرد. برگشتم چشم غره اي رفتم. باز هم خريد كرديم و آمديم بيرون.

از اين مغازه به آن مغازه و از اينور بازار به آنور. در آخرين مغازه كه وارد شديم، دختربچه اي با مادرش آمده بودند براي خريد. عشا رفت سمت دختربچه و خواست لپش را بكشد كه بچه خودش را جمع كرد. عشا گفت: “شيما اين بچه از من مي ترسه چون سياه و بزرگم.” مات چشم هايش شدم؛ عشاي شاد شاد، شده بود يك عشاي تكيده و غصه دار و بغض آلود.

حرف ها را نفهميده بود؛ شكرخدا فارسي اصلاً نمي دانست. ولي همه حس ها را گرفته بود؛ همه نگاه هاي منفي و تحقيركننده را.



بقلم خانم سردبیر
 1 نظر

درک کردم حال مردهایی که...

12 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

حقوقم که واریز شد، بلافاصله قسط هایم را ریختم و بعدش من ماندم و 90 هزار تومان و یک ماه کرایه ماشین و پول بنزین و کادو تولد دوست نازنین و کادوی عروسی آن یکی دوست و ویزیت دکتر و دو خرید خیلی واجب.

فردا صبحش صبحانه با عزیزی قرار داشتم. با همین فکر و خیال ها خوابیدم و صبح یکهو از استرس اینکه “وای خدایا چی کار کنم حالا به نظرت؟!” از خواب پریدم و راهی شدم. دوست عزیزترین زنگ زد که “سررات نون بگیر” داشتم همینجوری پشت فرمان از این خیابان به آن خیابان می رفتم و همه حساب کتاب هایم در ذهنم لق لق می خورد که دوباره زنگ زد “نون بربری یا تافتون بخر؛ سنگک نگیریا”

ماشین را پارک کردم و پیاده با یک لپ تاپ سنگین و کیف پر از دفتر روی شانه و فکرهایی که اینور آنور می شد، راه افتادم دنبال نانوایی که مجدد زنگ زد که “خریدی؟… برو سمت کوچه بالاییمون اونجا باید داشته باشه"؛ هی رفتم هی رفتم هی رفتم…. پیدا نشد. مجدد زنگ زد که “اصلاً ولش کن بیا نون لواش بخر از سر کوچمون زود بیا” دوباره مجبور شدم راه را برگردم و بالاخره نان را خریدم.

در را که باز کرد تا سوار آسانسور شوم و برسم خانه اش، احساس کردم چه حس عصبی پاچه گیری دارم.  همینجور گشتم در وجودم دنبال دلیل این حس عصبی: اینور آنور رفتن برای گرفتن نان؟؛ تماس های پشت سر هم دوست و خرده فرمایش هایش؟؛ پیاده رفتن طولانی با لپ تاپ و کیف سنگین؟؛ پیدا کردن جای پارک؟؛ …. چی؟

بعد درک کردم حال مردهایی را که به این درو آن در می زنند تا یک لقمه نان حلال بیاورند به زندگی و تازه مسئولیت زن و بچه را هم دارند و بعد یکهو در این شرایط اقتصادی و کاری، گیر کنند چه طور این مخارج را تامین کنند و در این فکر و خیال ها که هستند، هی خانمشان زنگ می زند “این نون رو بگیر؛ ازون یکی نگیریا، زود بیا، چرا مامانت دیروز محلم نذاشت؟، چرا داشتی می رفتی درست خداحافظی نکردی؟ و…” هزار جور حرف دیگر.

بقلم ش.علی آبادی

 2 نظر

یا مَنْ كُلُّ شَی‏ءٍ خاشِعٌ لَهُ

11 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

یك آن خشكم میزند روی صندلی، دهانم قفل میشود… اینها چیست كه میبینم؟ چه طور نشسته ام و میبینم؟ این چه صحنه ایست دیگر؟ خدای من؛ نفسم بالا نمی آید…. بازار ِ شام و هلهله و جشن و پایكوبی مردم و سرهای روی نیزه؟
این دیگر چه جور ش است؟ شروع تئاتر با این صحنه ها آخر؟
دارم خفه میشوم. فقط یك لحظه فكر میكنم كه این صحنه ها واقعی بوده، و كسانی سرهای عزیزان شان را بر نیزه میدند….
كم می آورم… اشك مجال نمیدهد…
هی به خودم میگویم: تو را طاقت نباشد از شنیدن… شنیدن كی بود مانند دیدن؟

من از دیدن صحنه سازی ها هم طاقتم طاق میشود، چه طور طاقت آوردند حقیقت را دیدن؟ چه ایمانی آخر؟
.

.

.
آخرین شبِ اكران و آخرین شبِ ماه صفر، روزی مان میشود تئاتری كه در سالن تالار اندیشه ی حوزه هنری برگزار میشد. تئاترِ “معمای مطربان پریشان”

معمای مطربان پریشانماجرای سه مطرب و دف و ساز زنی
پول گرفته که در بازار شام و در ورود كاروان اسرا،
بساط شادی فراهم كنند.
و سری كه بر نیزه حرف میزنند
و احوالی پریشان میشود و به خود می آید
و باقی قصه…
انصافا تئاتر خوبی بود. تصورش هم نمیكردم…
.
.
و شاید دلنشین ترین صحنه برایم انتهای تئاتر بود،
وقتی صدای هق هق بازیگران ش از پشت پرده بلند شد…
بازیگران كه در انتهای تئاتر به صحنه آمدند،
ایستادند رو به قبله و دعای فرج را همه با هم خواندیم.
پرده های صحنه ی اجرا كه كشیده شد و ملت در حال رفتن بودند، صدای سلام و زیارت عاشورا، من و خواهرک را نگه داشت…
صدای گریه شان بلند شد…
و فكر میكنم چه قدر برایشان سخت بوده بازی آن نقش ها…

 

 


* گروه هنری سایه

*دلم نیامد این بیت را زیر این پست نیاورم… صحنه ی تئاتر توی سرم گیج میخورد و این بیت:
حكماً یزید از پدرش ارث برده است … قرآن دوباره بر سر نیزه نشسته است (مهدی فرج اللهی)

نجوابانو

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 427
  • 428
  • 429
  • ...
  • 430
  • ...
  • 431
  • 432
  • 433
  • ...
  • 434
  • ...
  • 435
  • 436
  • 437
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس