مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

بانوی آب و آینه

29 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

نشسته ام بنویسم حرم، حرم، بانو
چه خوب شد که دوباره کبوترم، بانو

نشسته ام بنویسم مرا به قم ببری
دو هفته ای شده اصلا نمی پرم، بانو

نشسته ام بنویسم مرا رها نکنی

که بی تو راه به جایی نمی برم، بانو



شعر از علی اکبر لطیفیان


 2 نظر

توو دل بارون

29 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

بازحمت خودمو از وسط جمعیت به جلوی در اتوبوس می رسونم که به محض رسیدن به ایستگاه پیاده بشم…تا در باز میشه قطره های بارون به سمتم هجوم میارن…

چتر آبی رنگم رو از بین انبوه وسایلی که دستمه در میارم بیرون ؛بازش میکنم و روی سرم میگیرم…

خیلی وقته که بارون می باره و توی این روز پر مشغله همین میتونه باعث کلافگیت بشه…!

قبل از اینکه وارد کوچه بشم به سمت مسجد برمی گردم تا طبق عادت همیشگی امام زادگان عشق (شهدای گمنام محله مون) رو زیارت کنم…از پله های مسجد بالا می رم و حین راه رفتن دست رو سینه ام میزارم و سلام میدم…"السلام علیک ایها الشهدا و الصدیقین…”

.

.

.

توی این  بارون … مزار این ۵تا شهید قشنگ تر از همیشه شده…حتی وقتی که روشون گل می چینن و با گلاب شستشو میدن یا حتی موقعی که برای عید با سفره هفت سین تزئینشون میکنن به قشنگی حالا نمیشن…

اصلا این بارون عجب رنگ و بویی به اینجا داده !

نه …نه … ببخشید… اشتباه گفتم!

این شهدا عجب حال و هوا و رنگ و بوی قشنگی به این بارون دادن!

برای هرکدوم از ۵ شهید فاتحه ای میخونم و کناری می ایستم تا…………

هراز گاهی هم زائری میاد ، فاتحه ای میخونه و میره…

.

.

همه چتر دارن…

چتراشونو روی سرشون گرفتن تا از خیس شدن با این بارون بی امان در امان بمونن!

یه خانم میان سالی با چتری که روی سرش گرفته جلو میاد…بعد از چند لحظه چترش رو کناری میزاره و برای بوسیدن  قبور شهدا  خودشو میندازه روی سنگ مزارها که حالا کلی آب روشون جمع شده…اصلا ملاحظه بارون روی سرش و خیسی سنگ ها رو نمیکنه…بعد هم چترش رو برمیداره و میره!

اولش این حرکتش برام عادی جلوه میکنه…مثل همیشه که خیلیها ممکنه این کار رو انجام بدن…اما…

اما یک لحظه سنگینی چتر رو بالای سرم حس میکنم

حالا چتر رو حجابی میبینم که دیگه هیچ حس خوبی بهش ندارم…چترم رو جمع میکنم…

دلم میخواد بارون از سلول سلول بدنم عبور کنه و تمام وجودم رو شستشو بده!

ای کاش کنار همین شهدا…این بارون رحمت …پاکم کنه!

اون بارونی که تا چند لحظه پیش ازش فرار می کردمو به هر سقف و چتری متوسل میشدم که از خیسیش در امان بمونم حالا شده دوای روح و جانم!

اصلا زیر این بارون شدید دوبیتی های چشم هم راحت تر جاری میشه…

ببار ای بارون ببار…بهر لیلی چو مجنون ببار…

بر دلم گریه کن خون ببار….

در حالی که تصویر مناره های مسجد رو روی مزار شهدا که حالا مثل من خیس خیس شدن تماشا میکنم …خداحافظی میکنم و به سمت خونه راه می افتم…

توی راه به این فکر میکنم که ای کاش می شد این بارون قلب من رو هم مثل این سنگ مزارهای خیس ، آیینه ای کنه… تا بشه تصویر دوست رو توش دید…………..

 


 

 

پ.ن:

- یاد “کوه زر” و “تو دل بارونش” بخیر…

توو دل بارون

زیارت نامه میخونه دل مجنون

به لب اذن دخوله تا توی ایوون طلای تو

به قلم آصف

 3 نظر

در راستای شادسازی امت حزب الله...!

26 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

می گن اگر ناراحتی یا غم و غصه ای توی صورت کسی می دید ، حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی بست  تا یک جوری آن ناراحتی رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند آن وقت نمازش را می بست.


می گفت آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد…………. آیت الله بهجت را می گویم!

قال امیرالمومنین علی علیه السلام:

اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ
وَ حُزنُهُ فی قَلبِهِ؛

شادی مومن در رخسار او
و اندوهش در دل است.

(نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325)


” عراقى مزدور مى كشمت !”

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون هم رنگ شب مى شد و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيزتركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.


وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم .

يك هو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم .با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيداكرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش .پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودندو سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت : “اينجا كه نيست برویم شايد اتاق بغلى باشد!” يك هو مجروح باند پیچى شده شروع كرد به ول ول خوردن وسر وصدا كردن .


گفتم :” بچه ها اين چرا اين طورى مى كنه ؟ نكنه موجيه ؟  ” يكى از بچه ها با دلسوزى گفت :” بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اينقدر درب و داغون شده !” پرستار از راه رسيد وگفت :” عزيزرا ديديد؟” همگى گفتيم :” نه كجاست ؟"پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد وگفت :” مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟”  همگى باهم گفتيم : “چى؟اين عزيزه !؟ “  رفتيم سر تخت .


عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دودست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :” خاكتو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟” يه هو همه زديم زير خنده . گفتم : ” تو چرا اينطور شدى؟ يك تركش به پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد “


عزيز سر تكان داد و گفت :” ترکش خوردن پيشكش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن نازكشيدن است !"  بچه ها خنديدند. آنقدربه عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتش را تعريف كند.

وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آمبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى را آوردند انداختن تو سنگر.


سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:” عراقى پست مى كشمت !”



چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد.



بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستب وپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگويم .


يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوباره قاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودند و شعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : ” مردم اين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! وباز افتاده به جانم” .

اين دفعه چند تا قل چماق ديگرهم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبود يه لحظه گريه كنان فرياد زدم : ” بابا من ايرانيم ، رحم كنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :” آى بى پدر،ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!”
ديگر جنازه ام را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى بينيد. “


پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : ” چه خبره ؟ آمده ايد عيادت ياهرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! ” خواستيم با عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:

” عراقى مزدور مى كشمت !”

عزيزضجه زد:” ياامام حسين .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!”

ف.آصف

 3 نظر

شاید زمان ما را عوض کرده است

26 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

حالا که او را در حلقه ی جماعت می دیدند خاطرات آن روز برایشان مرور می شد.

روزی که پیامبر داشتند٬ روزی که به واسطه ی وجود رحمت بی انتها٬خداوند برای هر یک از اصحاب یک دعای مستجاب قرار داده بود و اینک وجود اویس قرنی صحنه های آن روز را تداعی می کرد. برایش تعریف کردند از خاطره ی آن روز…

نزد پیامبر بودیم که به ایشان وحی رسید به اصحابت بگو هم اکنون هرکدامشان نزد خداوند دعایی مستجاب دارند. بخواهند تا پاسخش را نزد خود بیابند…

خوشحال بودیم و سردرگم که چه بخواهیم. هر کدام آرزوی اعماق وجودمان را به زبان آوردیم و طلب کردیم. دعای همگی مان مستجاب شد. در همین حین صدای رسول خدا را شنیدیم که فرمودند: اگر اویس اینجا بود چیز دیگری از خدا می خواست…

آن روز گذشت و پس از چندی پیامبر از میان ما برای همیشه رفت و حالا حضور تو در مدینه٬ بوی بهشتی تو ما را به یاد رسول الله و آن روز انداخته. به راستی مگر تو چه می خواستی؟

اویس حلقه های اشک را از چشمانش سترد و نگاهش را تا فراسوی آسمان برد. آهی از کوته اندیشی یاران کشید. چهره اش چون قلبش در هم رفت. با افسوس گفت: اگر من آنجا بودم آرزو می کردم که حبیبم رسول خدا برای همیشه زنده باشد و در میان ما. که اگر او را داشتیم همه چیز داشتیم…

***

چقدر جای اویس در میان ما خالیست….

چقدر امروز ما شبیه آن روزهاست…

بزرگی می گفت: اگر می خواهید خودتان را بسنجید که تا چه اندازه منتظرید و چشم به راه٬ به وقت استجابت دعا٬ به هنگامه ی درخواست از خدا ببینید دعای بر فرج امام٬ چندمین دعای شماست؟!

***

برای او که دو روز پیش رفت و دیگر در میان ما نیست:

خیلی درد کشیدی٬ اما گمانم درد چشم انتظاری بیشتر آزارت می داد تا درد جسم بی توانت. خوشا به حالت که امروز همه وقتی نامت را یاد می کنند تو را منتظر می نامند. به حال خسته ی ما هم دعایی کن…

رنگینک

 1 نظر

"امیر حسین" ها و "پریا" های شهر ما!

26 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر


 

سلام بر فرهنگ انگلوساکسون!

روز شنبه بود و طبق معمول باید میرفتم تبریز. با این که هر روز 9 تا اتوبوس از شهر ما میره تبریز، اما ساعت حرکت من مقارن هست با حرکت یه عدد مینی بوس! چاره ای نیست.سوار میشم و وسطا میشینم.یه خانم جوان که پوشش و قیافه اش نافرم هست رو اولین تک صندلی ماشین میشینه. آقای جوانی هم رو تک صندلی کنار راننده میشینه. این آقا کل یک ساعت و 45 دقیقه ی مسیر رو برگشته بودن عقب و با آقایون دیگه صحبت میکردن و گاها نگاه های محترمانه ای! نثار این خانوم میکردن. خانومه هم خوب جواب احترامشون رو میداد!! با این که رفتاراشون خیلی تابلو و زننده بود. اما خواستم فکر بد نکنم! و پیش خودم گفتم اون آقا لابد برادر این خانومه! شایدم همسرشه! بالاخره حتما یه محرمشه! اما یادم افتاد که موقع سوار شدن هر کدوم کرایه خودشون رو حساب کرده بودن!نزدیک های ترمینال تبریز با اشاره ی چشم و ابروی آقاهه که داشت پیاده میشد،خانومه هم پیاده شد و دوتایی با همدیگه رفتند.کجا؟ الله اعلم.

شنبه ی همین هفته! دوباره همون خانوم رو تو ترمینال شهرمون دیدم.همون آقا سر جای هفته قبلشون نشسته بودن.حوصله نداشتم شاهد سبک بازیشون باشم اینه که رفتم آخرهای مینی بوس نشستم. اما از بد شانسی من،خانومه هم ته نشین شدن! و دقیقا پشت سر من نشستن. یعنی دقیقا در نقطه ی کور نگاه اون آقا قرار گرفتن.از حضور اون خانوم در کنار خودم،حس بدی بهم دست داد ولی باید کنار میومدم! مینی بوس حرکت کرد.بعد چند دقیقه همراه خانوم مذکور زنگ زد. گویا خانومه ابایی نداشتن که دیگران هم حرفاشون رو بشنون! صدای خانوم: سلام.خوبم/ نه اومدم و الان تو ماشینم/دروغم چیه؟ پشت نشستم که نمیبینی(از مضمون حرفاشون مطمئن شدم که همون آقایی که هفته قبل دیده بودم پشت خط هستن)نه! نمیخوام. اذیت شدم! هزینه……خودت هم خوب میدونی منظورم چیه! و تماس فرت شد! گیج شده بودم که این حرفا چه معنایی میتونه داشته باشه؟ همین موقع  متوجه شدم یکی از آقایون جوان ردیف های وسط مدام به عقب سرک میکشه و گویی دنبال کسی میگرده. سعی کردم اهمیت ندم اما تابلو بازیاش اعصابم رو خرد میکرد. مدام سرش رو برمیگردوند سمتی که فقط خانوما بودن! رسیدیم ترمینال تبریز. وقتی سوار خط واحد شدم دیدم همین خانومه با اون آقایی که مدام سرک میکشید هردو سوار خط شدن (دیگه از اون آقایی که هفته قبل این خانوم رو همراهی کرده بود خبری نبود!) تو خط واحد هم باز اون آقا برمیگشت طرف خانوما و دنبال گمشده اش بود! وقتی رسیدیم به آخر خط همه پیاده شدن. این خانومه هم بعد پیاده شدن رفتن با اون آقا دست دادن! و بعد دست در دست هم راهی شدن! کجا؟ بازم نمیدونم!

وقتی این صحنه ها رو دیدم یاد “امیر حسین” همسایه مون افتادم."امیر حسین” بچه ای هست که قبل از ازدواج رسمی پدر و مادرش متولد شده!! بچه ی 5 ساله ی فوق العاده عاصی و بد دهن و غیر قابل پیش بینی.از تصور آینده ی “امیر حسین"و این که چه کار ها ممکنه ازش سربزنه وحشت دارم. وضع “پریا” هم بهتر از “امیر حسین” نیست! پریا هم 5 سال بیشتر نداره. خواهر زادم اون روزی اومد پیشم و با قیافه ای که ترس،ناراحتی،مرموزیت و تعجب درش موج میزد تو گوشم گفت: خاله جون! پریا میگه مامانش براش رژ لب گرفته تا موقع بیرون رفتن خودشو خوشگل کنه! خیلی کار بدیه.نه؟!

تو صورت زهرامون نگاه کردم ولی نمیدونستم باید چی بهش بگم! پرسیدم:به نظرت کارشون خوبه یا بد؟ زهرا ی 7 ساله ی ما اخماشو کرد تو هم و گفت:نه خاله جون! اینجور کارا مال خانوماست نه بچه ها! تازه آدم که تو بیرون آرایش نمیکنه! و …

جوابای زهرا ی ما منطقی و خوب بودن. اما از آینده ی زهرا مون هم میترسم. جامعه مون انقدر فاسد شده که معصومیت بچه ها رو ازشون گرفته. بچه هایی که به جای بچگی کردن دارن ادای بزرگترها رو درمیارن. صرف حضور تو جمع دوستان و مدرسه و … دنیایی رو جلوی چشم بچه باز میکنه که ظرفیتش رو نداره.

شنبه بازم باید برم تبریز. نمیدونم این هفته اون خانومه با کدوم آقا کجا خواهد رفت! لابد خونواده ی خانومه دلشون خوشه که دخترشون میره درس میخونه! کار میکنه! چقدرم هزینه میکنن براش! تازه تو آمار کشور اعلام میشه که بعد انقلاب تو زمینه ی علمی فلان درصد بانوان رشد داشتن و اصلا در عرصه های علمی گوی سبقت رو از آقایون ربوده اند! و … اما چه فایده؟! تا وقتی یه خانوم جایگاه انسانی خودش رو نشناسه هیچ کدوم این درسا و آمار و … ارزشی نداره که هیچ،آفت جامعه هم هست.

 


 

پ.ن ۱: دیروز داشتم با دوستم از خرید برمیگشتم. بهش گفتم از این جا تا خوابگاهمون هرچند تا خانوم تو پیاده رو میبنی بشمار(خانوم های داخل مغازه و پاساژها و ماشین ها و پیاده رو سمت دیگه، داخل جامعه ی آماریمون نبود!)منم همزمان خانوم هایی که حجابشون کامل بود(اعم از چادری و غیر چادری) رو میشمردم.نتیجه:جالبه ! تو مسافت 100 متر ،100 تا خانوم دیدیم که از این بین تنها پوشش 20 نفرشون کامل بود.اما متاسفانه فقط 6 نفرشون دختر جوان بودن و بقیه پیر زن بودن! به نظرتون این یک فاجعه نیست؟(قبول دارم که این آمار علمی نیست.ولی به هر حال مشتیست نمونه ی خروار) و ممنون میشیم اگه کسی از آقایون هم آمار بگیره و اینجا اعلام بکنه!

پ.ن۲:هیچ وقت نتونستم مسئله ی :"بی غیرتی” آقاها رو هضم کنم. شاید دلایل زیادی برای بی غیرت شدن مردان باشه. اما مردی که دیگه نسبت به همسر و خواهر خودش هم غیرت نداشته باشه چه موجودیه؟

فرازی از نامه ی 31 نهج البلاغه در خصوص زنان: …در پرده ی حجاب نگاهشان دار، تا نامحرمان را ننگرند.زیرا که سخت گیری در پوشش عامل سلامت و استواری آنان است…

پروانه رامیان

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 621
  • 622
  • 623
  • ...
  • 624
  • ...
  • 625
  • 626
  • 627
  • ...
  • 628
  • ...
  • 629
  • 630
  • 631
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس