مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

در راستای شادسازی امت حزب الله...!

26 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

می گن اگر ناراحتی یا غم و غصه ای توی صورت کسی می دید ، حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی بست  تا یک جوری آن ناراحتی رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند آن وقت نمازش را می بست.


می گفت آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد…………. آیت الله بهجت را می گویم!

قال امیرالمومنین علی علیه السلام:

اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ
وَ حُزنُهُ فی قَلبِهِ؛

شادی مومن در رخسار او
و اندوهش در دل است.

(نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325)


” عراقى مزدور مى كشمت !”

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون هم رنگ شب مى شد و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيزتركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.


وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم .

يك هو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم .با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيداكرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش .پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودندو سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت : “اينجا كه نيست برویم شايد اتاق بغلى باشد!” يك هو مجروح باند پیچى شده شروع كرد به ول ول خوردن وسر وصدا كردن .


گفتم :” بچه ها اين چرا اين طورى مى كنه ؟ نكنه موجيه ؟  ” يكى از بچه ها با دلسوزى گفت :” بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اينقدر درب و داغون شده !” پرستار از راه رسيد وگفت :” عزيزرا ديديد؟” همگى گفتيم :” نه كجاست ؟"پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد وگفت :” مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟”  همگى باهم گفتيم : “چى؟اين عزيزه !؟ “  رفتيم سر تخت .


عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دودست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :” خاكتو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟” يه هو همه زديم زير خنده . گفتم : ” تو چرا اينطور شدى؟ يك تركش به پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد “


عزيز سر تكان داد و گفت :” ترکش خوردن پيشكش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن نازكشيدن است !"  بچه ها خنديدند. آنقدربه عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتش را تعريف كند.

وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آمبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى را آوردند انداختن تو سنگر.


سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:” عراقى پست مى كشمت !”



چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد.



بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستب وپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگويم .


يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوباره قاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودند و شعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : ” مردم اين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! وباز افتاده به جانم” .

اين دفعه چند تا قل چماق ديگرهم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبود يه لحظه گريه كنان فرياد زدم : ” بابا من ايرانيم ، رحم كنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :” آى بى پدر،ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!”
ديگر جنازه ام را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى بينيد. “


پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : ” چه خبره ؟ آمده ايد عيادت ياهرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! ” خواستيم با عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:

” عراقى مزدور مى كشمت !”

عزيزضجه زد:” ياامام حسين .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!”

ف.آصف

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 3 نظر

آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)

موضوعات: دلنوشت های طلاب لینک ثابت

نظر از: موسسه آموزش عالی حوزوی معصومیه (خواهران) [عضو] 
  • معصومیه خواهران قم

به امید شاد بودن تمام شیعیان علی بن ابی طالب

1390/11/29 @ 22:43
نظر از: صداقتی [عضو] 
  • سرو
صداقتی
5 stars

در راستای همین تلاش های شما من رفتم پیگیری کردم و شهید دین شعاری رو شناختم

1390/11/29 @ 14:43
نظر از: حقیقی [عضو] 
  • مجتهده امین اصفهان
حقیقی

مطلب جالبي بود صبح اول وقت كلي شادي برامون بهمراه داشت انشاالله هميشه شاد و بروز باشيد و مثل هميشه به ما سر بزنيد و نظر دهيد .

1390/11/29 @ 08:31


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس