مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

زن هم يك انسان است

28 فروردین 1391 توسط الزهرا (س) نصر

انسان موجودی است متشكّل از روح و جسم؛ و حقيقت انسانیِ انسان، روح است؛ نه بدن او. بدن انسان مَركَب انسان است، انسان يعنی روح انسانی.

اين بدن مركبی است برای عبور روح از عالم طبيعت. كما اين‌كه در عوالم قبل از دنيا هم اين روح مركب‌هايی داشته است.

انسانیتِ انسان به روح اوست. انسان یعنی عقاید، افكار، معلومات، سجایا، روحیات و خلقیات انسان. انسان یعنی این.

حالا با در نظر گرفتن این نكته و با توجه به این‌كه خدای متعال -بنا به مصالحی كه خود آن هم جداگانه قابل بحث است- در آفرینش پیكر زن، ظرافت و زیبایی بیشتری به خرج داده، حالا اگر زن، بی‌پرده زیبایی‌های جسمانی خودش را عرضه كند، چه اتفاقی خواهد ‌افتاد؟

در جامعه، توجه به سمت جذابیت جسمی زن می‌رود. كسی توجه به شخصیت انسانی او نخواهد كرد. شخصیت انسانی زن پشت زیبایی بدن او فراموش می‌شود، گم می‌شود.

یك مثالی است، شاید بعضی از شماها هم سر كلاس از من شنیده باشید؛ اگر یك اتومبیل بسیار شیك آخرین سیستمی از توی خیابان رد شود كه در تهران تك است، خیلی زیبا و خوش‌رنگ و خوش‌استیل، تمام افرادی كه در پیاده‌رو هستند، خیره‌خیره به این اتومبیل نگاه می‌كنند. وقتی اتومبیل رد شود شما از این افرادی كه داشتند نگاه می‌كردند سؤال كنید راننده این اتومبیل مرد بود یا زن؟ عینكی بود یا عینكی نبود؟ لباسش چه جوری بود؟ به شما می‌گویند: كی كار داشت به راننده؟! ماشین را ندیدی چه قشنگ بود؟ چه خوش رنگ بود، چه خوش استیل بود.

همه توجه‌ها رفت سراغِ زیبایی مركب، كسی راننده و راكب را ندید.

زن هم اگر در جامعه زیبایی‌های جسمی خودش را بی‌پرده و عیان عرضه كند، همین اتفاق می‌افتد. همه توجه‌ها به سراغ بدن او می‌رود كه مركب زن است.

بدن مركب ماست. یك ماشين است، دادند سوار شویم و از عالم خاك عبور كنیم. وقتی همه‌ی توجه‌ها می‌رود سراغ مركب، كسی به خود زن كاری ندارد…۱

۱- بخشی از يكی از سخنرانی‌های استاد طیب

بقيه‌ی اين بحث را می‌توانيد در كتاب حجاب و حقوق زن در ترازوی اندیشه و ایمان* بخوانيد.

 2 نظر

منو آسمون صدا کن

27 فروردین 1391 توسط الزهرا (س) نصر




سر سفره های مادر بزرگ همیشه شمع بود. روی هر شاخه ی شمعدان وسط سفره یک شمع سبزِ بزرگ میگذاشت . زرورق سبز می گرفت وبادام وپسته ها را می پیچید لای زرورق ها . از بچگی دلم قنج می رفت برای آجیل های سبز پیچ ِ سفره . تمام خاطره ام از آن موقع شلوغی ِ خانه است وشمع و آجیل های سبز و صدای روضه خوان که می گفت ” مشک را به دندان گرفت ” …
میان روضه انگار هوای تازه جریان می گرفت ٬ شعله ی شمع ها تکان می خورد . اشک شان بیشتر می ریخت !

حیاط خانه ی مادربزرگ مثل همه ی خانه های قدیمی یک حوض بزرگ داشت . کنارش گلدان های حُسن یوسف دلربایی میکردند . شب بو و شمعدانی هم بود٬ اما دلربایی حُسن یوسف طور دیگری بود .
غروب های تابستان سجاده اش را می انداخت توی حیاط کنار حوض . بعد از نماز نگاهش به آب حوض بود و عکس ماه که موج میخورد روی آب و ذکر لبش می شد ” ای ماه بنی هاشم / خورشید لقا عباس ” …

محل اقامت شارع میثم تمار است . خیابان را که مستقیم بیاییم به سمت حرم می رسیم به حرم حضرت عباس (ع) و بالای در هم نوشته شده ” السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلا ” به موازات خیابان میثم تمار نزدیکی های حرم یک کوچه ی فرعی است که هر دو طرفش مهر و تسبیح فروشی است . کوچه را که داخل شویم ده متر جلوتر کف العباس است ..
این روزها به نیابت از مادر بزرگ اول می روم ” کف العباس ” و بعد حرم ..
باران هم که ببارد حال آدم یک جور دیگری می شود .. همه چیز انگار روضه خوان می شود . دیدم شمع روشن کرده اند کنار کف العباس .. دلم برای مادر بزرگ و سفره های ” حضرت ابوالفضل-ش"  تنگ شد..
دلم برای روضه های حضرت عباس تنگ شد …
ای اهل حرم میرو علمدار نیامد / سقای حسین سید و سالار نیامد ..
.
.
عکس را خودم گرفتم . خیرات مادر بزرگ . برسد به روحش …

* تیتر عبارتی از تصنیف “بی واژه ” محمد اصفهانی است .
مهتاب ابیان


 7 نظر

سال نویی که در آغاز است

27 فروردین 1391 توسط الزهرا (س) نصر

امسال آقا کلی وظیفه گذاشتند روی دوشمان. به نظرم اما ساده تر از سال قبل است. لااقل می دانم امام از من چه می خواهد.

امسال باید بزنیم توی کار تولید ایرانی و خرید کالای ایرانی.

آقا جان اطاعت امر! به روی چشم. هر چند از قبل هم که فرموده بودید، ما اطاعت امر می کردیم اما حالا فریضه کرده اید بر ما و ما با جان و دل اطاعت می کنیم.

این روزها خیلی بحث کردیم با آنها که ظاهرا ولایتی بودند که آقا اول تولید کنندگان جنس با کیفیت بسازند، ما هم جنس خوب می خریم! اما من این حرف را قبول ندارم. آقا گفتند جنس ایرانی بخرید! این مهم است. .وقتی ما از تولید کننده ایرانی، جنس خوب بخریم، جنس ایرانی هم پیشرفت می کند.

یک نفر نقل می کرد که قبل از اینکه ژاپن بشود غول اقتصاد دنیا، یه کارمند ژاپنی را دیده بودند که دو تا ظرف بزرگ روی میزش بود. یکی پر از مداد سیاه تراشیده و یکی خالی

هی می نوشت و هی مدادهایش می شکست و مداد شکسته را می گذاشت توی ظرف خالی بغلی! تا آن ظرف پر می شد و در وقت استراحتش، مدادهای شکسته را می تراشید و دوباره روز از نو!

یک نفر به او گفت: خوب یک مداد آلمانی بردار! تا شب برایت کار می کند و نمی شکند. آن کارمند می گوید: آنوقت کارخانه مداد سازی خودم پیشرفت نمی کند!

به قلم مشق عشق / برای اول سال نو نوشته بودم با اندکی تاخیر

 5 نظر

سوغات متبرک

26 فروردین 1391 توسط الزهرا (س) نصر

چند سالی از شهادت مولای مان علی بن موسی الرضاعلیه السلام می گذشت. توفیق زیارت قبر شریفشان نصیبم شده بود. کم و بیش از اوضاع مشهد باخبر بودم. می دانستم مامون عباسی علیه العنه خون شیعیان و علویّون را در شیشه کرده است. هر چه به زمان رفتن نزدیک تر می شدم بیشتر در جریان اوضاع و احوال مشهد قرار می گرفتم. دوستان گفته بودند یکی از بزرگان تاکید کرده اند هر کس به مشهد می رود صرفا برای زیارت قبر علی بن موسی الرضاعلیه السلام برود و تا جایی که امکان دارد از بازار آن جا سوغات خریداری نکند٬ چرا که عمّال مامون بازار را در قبضه ی خود درآورده اند و هر درآمدی را به نفع آزار و اذیت و شکنجه ی علویون صرف می کنند.

اولین سفری بود که می خواستم به مشهد بروم. نمی توانستم یک تنه با همه ی سنت های رایج در باب آوردن سوغات برای دوستان و فامیل مبارزه کنم. نمی شد دوستانی را که بعد از بازگشت به وطن به دیدنم می آمدند دست خالی از خانه ام رهسپار کنم. از طرفی خودم هم دلم می خواست تحفه ای هر چند کم و اندک٬ به عزیزانم هدیه کنم.

…

از سفر برگشتم. دوستان و اقوام به دیدنم می آمدند. هر کدام هدیه ای به رسم چشم روشنی برایم آورده بودند. اما من…

از مشهد برای شان دعا آورده بودم. فقط دعا… بهترین چیزی که می توانستم بیاورم دعا بود. قبل از رفتنم به بازار قم رفته بودم و برای شان سوغات تهیه کرده بودم. مگر نه این که سوغات قم هم متبرک است. پس نیت اگر تبرک باشد دیگر چه فرقی هست بین قم و مشهد و سوریه و مکه و مدینه و… . به خصوص که بدانی خریدن سوغات از جایی برابر می شود با کمک به ظالم و شراکت در ظلم. هر کس پیشم می آمد از چشم روشنی اش تشکر می کردم و بدون این که بخواهم چیزی را مخفی کنم می گفتم: من از مشهد چیزی جز دعا برای تان نیاورده ام.

g>↓↓↓

این سفر که رفته بودم قم٬ با بابا و مامان سری هم به بازار مکه و مدینه زدیم!!!. چند روز دیگر آن ها عازم سفر عمره هستند و چون نمی خواستند از عربستان سوغات بیاورند٬ سوغاتی شان را از قم تهیه کردند. متن بالا هم داستانی بود که من برای این کارشان ساخته ام. گاهی وقت ها برای بعضی اتفاقات داستانی در ذهنم می سازم که همیشه یادم بماند فلان ماجرا فلان داستان را داشت.






زینب سادات موسوی

 

 8 نظر

آخرش که چی ؟

26 فروردین 1391 توسط الزهرا (س) نصر

پدر بزرگ کهنسالی دارم که کهنسال است واقعا (به لحاظ مقایسه با امید به زندگی می گویم ها ) . بعد این پدر بزرگ ما از دو سه سال پیش که سکته مغزی کرد کلا حافظه اش دچار مشکل شده است . یعنی پرش زمانی دارد . یک لحظه امروز است و یک آن می رود 40 سال پیش. گاهی حتی تا 80 سال پیش هم می رود و برمی گردد . یک بار مهمانش بودم و خودمان دو تا بودیم و داشتم کتاب می خواندم  . یک هو بی اینکه بشناسدم گفت چی کار می کنید شما ؟ گفتم کتابه . گفت “درس می خونید؟” گفتم بله خب .

گفت تا کی باید درس بخونی؟ کی تموم میشه ؟

گفتم تمومی نداره که . تا وقتی نفسی باشه .

همان طور که چشم از چشم هایم برنمی داشت با یک لحن خاصی که انگار چیزهایی می داند که هیچ کس نمی داند گفت “آخرش که چی؟‌"" ” . انگار توی هیچ کدام از زمان هایی که برای ما تعریف شده بود نبود . نه امروز بود و نه دیروز و نه چهل سال و نه هشتاد سال پیش . در یک لحظه ی بی زمان این حرف را زد و ساکت شد .و خب لحن بیان طوری بود که پشتم بلرزد . “آخرش که چی؟” .

بعد این سوال بود که دیگر از سرم بیرون نمی رفت . واقعا آخرش که چی؟ به چی می خواستم برسم که باید همیشه می دویدم پی ش ؟‌ ارزشش را داشت ؟

لرزش های از این دست را نباید رها کرد . خرابی هم اگر به دنبال داشت نباید ناراحت شد . باید دید کدام آجر را کج گذاشته ای که با یک لرزش ریخته !

علی ای حال پی ما که کج شد و زدیم زیر و زبرش کردیم و دوباره چیدیم ش .

پ ن : این روز ها پدربزرگ با عزرائیل تعارف دارد و می رود و برمی گردد و من دعا می کنم او غالب شود …

حجت الامسال فاطر

 4 نظر
  • 1
  • ...
  • 604
  • 605
  • 606
  • ...
  • 607
  • ...
  • 608
  • 609
  • 610
  • ...
  • 611
  • ...
  • 612
  • 613
  • 614
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس