مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

شعار

03 بهمن 1391 توسط الزهرا (س) نصر

یه سوال

چرا هرچی حرف خوبه، ما بهش می گیم حرف شعاری؟

شاید ما همت نمی کنیم برای عمل کردن به حرفهای خوب. 

اینکه عمل ما ضعیفه و همت و عرضه ی درست و حسابی براش نمی ذاریم، معنیش این نمی شه که حرفهای خوب، شعاری باشه

کارگردان فیلم ارزشی نمی سازه چون می ترسه برچسب شعاری بودن بهش بخوره

نویسنده رمان مذهبی نمی نویسند چون می ترسه برچسب شعاری بودن بخوره

دیروز تو تلویزیون کلی حرف خوب بالاخره یکی! اومد زد، بعد خودش می گه وای چقدر حرف شعاری زدم!

بابا! اگر ما همت و غیرت برای عملی کردن شعارها و عمل به حرفهای خوب نداریم، چرا حرف خوب رو خرابش می کنیم؟

چرا ارزش اونو میاریم پایین؟

همینطوریه که ما ظهور رو در حد یه آرمان می بینیم و دست نیافتنی! چون برای تحقق شعارها، تلاش نمی کنیم و می ذاریم در حد حرف شعاری! یاقی بمونن

 نظر دهید »

به بهانه ی ربیع

26 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست ...

بوی ِخیس ِخاک ، گیجم میکند … آفتاب ، ریخته روی صورتم که بیدار می شوم …..

سَر و صدایش از حیاط می آمد ، همه ی نباتات و متعلقاتش را خیسونده بود … میدانست مجنون ِ قاطی شدن بوی گِل و خیسی برگ هایم !

سرم را از پنجره می اندازم بیرون و دست هایم را تکیه میدهم به قاب پنجره ، خیره شده ام به ” او ” که حالا میان همان حیاط ِکوچک ، روی همان تخت ِ چوبی ِقدیمی با گلیم قرمز ؛ دراز کشیده ، حتما گوشش دنبال صدای بلبل هاست ، فقط من احساسات ِنابش را میدانم !

هوا قر وقاطیست ، یک مُشت نور ،صورتم را گرم میکند و نسیم خنک ِخیس هم ، لُپ هایم را حسابی قلقک می دهد ….

گل نرگس ....

می روم سمت ِسماور ، گذاشته َمَش رو یک چهار پایه ی چوبی ِکوتاه ، چایی تازه میگذارم در قوری چینی البته با کمی هم هِل .. و مثل همیشه به سان ِیک طفل دو ساله ، ذوق شنیدن ِ قُل قُلش را دارم ، اصلا شاید به خاطر همین است که هنوز دوست ندارم ، سماور های جدید و شکیل را جایگزینش کنم !

پارچه ی چهار گوش ِسفید را روی پُشتی قرمز مرتب می کنم ، دو لیوان ِ من و خودش را وارسی میکنم تا حسابی برق بزند ، دوست دارم کیف کند …البته بیشتر دوست دارم خدا کیف کند ! میدانم حواسش به همه چیز هست …. باید بیشتر حواسم به همه چیز باشد !

پرده را کنار میزنم ، پنجره را نیمه باز ، بوی ربیع الاول می ریزد در اتاق ……

مثل همیشه غافلگیرم کرده ، سفره را که باز میکنم، نان ِتازه اش را از همان نانوایی ِسنتی ای که خمیرهایش را در تنور گِلی میپزد تا جان بگیرند نان ها، برایم خریده ؛ دوتا تخم مرغ می شکنم در ماهیتابه ، جلیز ولیزش را دوست دارم !! هنوز سفت نشده می ریزمش توی ظرف ، با ذوق می نشینم به تزیین کردنش …

بساط کرسی کوچک زمستانی هنوز گوشه اتاق پهن است ، چقدر زنده بودن گرمی کرسی می ارزد به این شوفاژ های بی روح ِ آپارتمان های این شهر …

دسته ی گل نرگس را پریروز گرفته بودم از مترو ، هنوز جان دارند و تره تازه اند حسابی ….. می آورم میگذارم وسط سفره ی صبحانه ! صدای قل قل سماور بلند شده و من باز و باز ذوق میکنم !

سجاده هایمان ، روبروی پنجره در دل خورشید پهن است ، کنار همدیگه ، تسبیح فیروز ه ای من همیشه شلخته روی سجاده افتاده ، اما تسبیح او همیشه در طواف ِمهرش جا خوش کرده ، حریم محرمانه ی ما و خدایمان را دوست دارمش …. بوی گلاب میدهد ! نه گلاب صنعتی شهرها ….نه ! بوی گل و آب میدهند …. همیشه یک کاسه سفالی آب کنار سجاده هایمان هست ، جفتمان دوست داریم به آب خیره شویم وقتی خورشید زیر آب شنا میکند …. راستی هر روز یک نوشته برای هم روی سجاده هایمان میگذاریم ، گاهی هم یک حدیثِ ناب …… مشکلاتمان اینطور حل می شود سر سجاده هایمان !

رد ِنگاهم رو به سجاده هاست که سایه اش حواسم را پرت میکند ، بالاخره آمد ….. میخندم ، از جایم بلند می شوم …او هم میخندند…. احترام گذاشتن را دوست دارم ! …

دیشب نگذاشت در کندن چند کتیبه ی مشکی کوچکی که تخت دیوارهای خانه مان بود ؛ کمکش کنم ، میدانم دوست داشت بغض هایش را من نبینم ، اما یقین دارم کتیبه ها را که داد من تا کنم ، اشک هایش هم لای تار و پود مخملی کتیبه ها گم شده بود ….

* دوستانم میگفتند نمی شود در شهر به جای مبلمان ، پشتی های قرمز گذاشت ، نمی شود ! اما من عاشق اینم که همه روی زمین دورهم بشینند و یک تشکچه هم بدهم بگذارند زیر دستشان تا کیف کنند .. !!

احتمالا هنوز به بلوغ ِ کافی شهر نرسیده ام که این چنین شهرگریز و مدرن گریز شده ام …فکرهایم هم پریشانند … عجیب مجنون ِ سادگی َم ! افسوس که در خانه پدری نمی شود چندان مانور داد ، اینجا بساط ها طور دیگری اند ، پُشتی نداریم !

 

بخار چایی بلند میشود …

امروز اول ربیع است و نمیدانم چرا این اعتقادات ِ خوشمزه ی دینم ، بوی عشق میدهد ….

هوس عاشقی ریخته در سراسر وجودم …..

احترام گذاشتن را دوست دارم وقتی حواسش نباشد و خم شوم دستانش را ببوسم …. احساس میکنم خدا هم کیف میکند ! وقتی تفسیر دین بیافتد به دستان من ِ نابلد همین می شود دیگر …!

دینم را دوست دارم …. احساس میکنم به زندگی آدم ، مزه ی ناب آسمان میدهد …. ! خوشمزه است … و دلم عمیق می سوزد برای کسانی که با ” دین ” نفس نکشیده اند و حالا برایش سپر گرفته اند … میدانم که ما خود مقصر بودیم !

 

***

سفره را تا میکنم ،تشکر میکند و بلند می شود ، میدانم کجا میخواهد برود ،….

حتما همان اتاق پشتی ،جایی که یک پارچه سفید سفید پهن کرده ام و رحل قرآنش مهیاست ، از بسم الله ش که شروع میکند ، دلم می لرزد …، وقتی صدایش اوج میگیرد در آن آیات حساس ، دلم میخواهد غش کنم برای آن کلماتِ ….

خوشحالم هر صبح ، خانه را با قشنگترین ملودی صفا میدهد ، دیگر دوست ندارم حتی رادیو را هم روشن کنم ، تا وقتی صدایی هست که جان داشته باشد و از جانان بگوید ، چه نیاز به فرکانس های مصنوعی رادیو …. ، صدایش عشق را روی در و دیوار خانه میچسباند و هوای قره قاطی اینجا را هم ، استرلیزه میکند ! باور نمیکنی ؟ ….

من با دینم عشق میکنم ، هرچه دارم از دینم دارم ……قسم به همین روز اول ربیعش که میگوید بشارتتان باد به یک لبخند و یک تبسم عاشقانه ! ؛ دین ، همه چیز است .. به قدر ِ ناچیزی که چشیده ام سخن میگویم سندِ کلاس اولی بودنم هم همین چند خطیست که بی رخصت جاری میشود ، گرنه اگر بیش از این چشیده بودم از دین ؛ حکمش سکوت بود ، خوش به حال آن دلدادگانی که بهره ای بیشتر از دین شان برده اند …

 

خدا سکوت را روانه ی دلم کند ….

ان شالله

بقلم ریحانه بانو

 3 نظر

مرغ همسایه

25 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

سعی می کنم با دیدن سریالها، خودم را اسیر نکنم و حداقل وقتم را بالاجبار هدر ندهم. آخر سریال یک دردی می اندازد به جان آدم که باید تا آخر دنبال کنی تا آرام بگیری

 

اما از این میان، بعضی سریالها را نگاه می کنیم. فی الحال کلاه پهلوی و یلدا را.

 

در مورد کلاه پهلوی حرف زیاد دارم؛ اما فعلا می خواهم در مورد یلدا حرف بزنم

 

سریالی - از دید یک بیننده - خوش ساخت با بازیگرهای قدری مثل محمد رضا شریفی نیا و فریبا کوثری که حسابی مجذوبت می کنند.

 

داستانی با ریشه های مذهبی که چون هنوز به آخر نرسیده، در موردش نمی توانم اظهار نظری کنم.

 

قهرمان فیلم، دختری چادری که برخلاف مادر چادری اش، نه جیغ جیغوست نه بی منطق، نه بد زبان.

 

مصلح روابط خانوادگی، متعادل و معقول است.(فعلا)

 

اما چیزی که من را به نوشتن واداشت، هیچ کدام از اینها نیست! هیچ کدام

 

می خواهم در مورد برادری بنویسم که از همه( روی همه تاکید می کنم) منطقی تر، معقول تر، متعادل تر، خوش اخلاق تر، خوش رو تر، مهربان تر، دست و دلباز تر و … است

 

تحصیل کرده است. از افه گذاشتن خوشش نمی آید. خودش را دست بالا و دیگران را پایین نمی بیند. عاشق فرهنگ و رسوم و شیفته خاطرات و به قول خودش نوستالژی هایش است

 

اولین کسی است که با تقسیم ارث به شرط ایفای نقش در تعزیه، موافقت می کند. دلیلش هم جالب است: برای من حس نوستالژیکی دارد(نقل به مضمون)

 

خلاصه منجی خانواده از بد خلقی، کینه، عداوت، دعوا و … است

 

یک برادر خارج رفته که هنوز هم خانه و زندگی اش آنجاست و حتی (از زمان فوت پدر) فاصله 2 ماه را هم نمی تواند در ایران صبر کند تا محرم برسد و زمان تعزیه. هزینه ی بالای رفت و آمد را به جان می خرد و می رود و برمیگردد!

 

خیلی ناراحت می شوم وقتی می بینم تمام خواهر و برادرهای ایران مانده، یک سری افراد پول دوست بی منطق بد اخلاق عصبی اند و برادر خارج رفته، آرام و خوش اخلاق و منطقی

 

سال تولید ملی را چه خوب پاس می داریم. گویی فرنگ نه تنها در تولید لوازم و وسایل ، بلکه در ساختن اخلاق و رفتار انسانها هم موفق تر از ماست

 

انگار هر شعاری هم که بدهیم، باز هم مرغ خانه ی همسایه، غاز هست

 

————————–

 

پ ن 1: اینها صرفا نظرات یک بیننده است. من از نقد فیلم چیزی نمی دانم

 

پ ن 2: چون هنوز فیلم تمام نشده، خیلی نمی توان در مورد آن قضاوت کرد

بقلم بانو ر.مشق عشق

 

 5 نظر

D. o. s. a. ch. m!*

24 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

آدمی، متغیرالحال‌ترین موجودی ست که می‌شناسم.**

دنبال یک واژه‌ام. یک جمله‌ی ناب. یک عکس که قاب کنم. یک هدیه. یک چیز کوچک و ساده اما باارزش به خاطر اهمیتی که خواسته‌ام بگویم هست. که بگویم دوستیت چقدر ارزش دارد. و تا دست‌خطی که خیلی ذوق زده‌ام کرده را کمی جبران کنم.

هول و گیج و شتابناک از فکر اینکه “کدام؟"، هنوز هدیه‌ای نیست! جز یک متن نیمه‌تمام و چندین پوشه‌ی عکس به سرانجام نرسیده. می‌خواستم بیدل را باز کنم و مثلا فالت را بگیرم. حافظ را باز کردم. نیامد! شلوغم. یک وقتهایی معلوم است جواب آدم را نمی‌دهند. هر چقدر سعی کردم وانمود کنم متمرکزم نشد! بیدل را برداشتم. که جلد نارنجی‌اش را دوست دارم. هدیه‌ی تولدم است. سفارش خودم! “دیوان بیدل دارد؟”

( - بیدل داری؟)

“دنیا غم تو نیست که نتوان ازآن گذشت…”

اتفاقی این به چشمم خورد. نمی‌دانستم از بیدل است. به برگشتن حس و حال تعبیرش می‌کنم و ذوق زده می‌روم سر حافظ! این بار واقعا جواب می‌دهد. از آن غزلهایی ست (+) که دوست دارم. از آنها که تلخیِ حقیقت انسان را با نشان دادن بزرگی و مهربانی‌ خدایش می‌تکانند…

***

آدمی، متغیرالحال‌ترین موجودی ست که می‌شناسم.

صفحه را باز می‌کنم که نوشته را کامل کنم. یک هوس دیگری می‌زند به سرم. دلم یک چیز غریبی می‌خواهد. مثلا که یک غصه‌ای تمام بشود. یک اتفاق خوب بیفتد. نامعلوم. از آن شورهایی است که گاهی ناخوانده می‌آیند. انگار نشانه‌ای برای بوی بهبود اوضاع جهان. شاید از آمدن ربیع الاول است. نمی‌دانم. دلم می‌خواهد یک چیزی بنویسد. که نمی‌داند چیست. و باید هدیه‌ات را هم کامل کنم.

تب دیگری را باز می‌کنم که از عصر مانده. شعری از قیصر است با عکسی از خیابانی که تهش می‌رسد به امام رضا.  

“اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد…”

ذوق پنهانی در ذهنم وول می‌خورد. مثل برفی که این روزها نیست، و انگار باریده باشد. به فال نیک می‌گیرم!

مبارک باشی رفیق : ) مبارک باشیم.

**حول حالنا الی احسن الحال.

اینها را دوست داشتم امروز بنویسم. عمومی بودنش به خاطر حس خوبی است که دلم خواست منتشر بشود. چند خط آرزو شاید بماند برای بعد. همان متنی که نصفه ماند. (آنجا هم داشت برف می‌بارید!)

*D. stands for desirous :)

بقلم بانوغیرمنتظره

 1 نظر

اتوبوس نوشت 1

19 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

دقیقا یک ایستگاه بعد از سوارشدنم، خانمی سوار شد و کنارم نشست. میانسال بود و سرو وضع و چهره اش معمولی بود. چیزی از نشستنش نگذشته بود که بدون مقدمه گفت: “خونه مون پیچ شمرونه. توی شلوغی و آلودگی. اما من سرسبزی و آرامش می خوام. ” و ساکت شد.
از این حرف بی مقدمه و یهویی اش تعجب کرده بودم. منتظر بودم حرفش را ادامه دهد که نداد. غرق در افکارش بود و روبرویش را نگاه می کرد.
پنج دقیقه ای گذشت که دوباره برگشت طرفم. من هم نگاهش کردم. زل زده بود به من ولی انگار مرا نمی دید. گفت: “جنگ خیلی بده! موشک بارون خیلی بده!! پسر من توی موشک بارونا فقط یک سالش بود. من همه ی اون ماههایی که بمبارون می کردن پسرمو بغل می کردم و نمی ذاشتمش زمین.”
اینجا که رسید مکث کرد. برای این که دوباره حرفش را نصفه نیمه رها نکند گفتم: “بله! خیلی سخته!”
بعید می دانم حرفم را شنید. بلافاصله گفت: “باورت می شه تا دوسالگی برای پسرم کفش نخریدم؟ توی اون یه سال موشک بارون بچه مو یه سانت از بغلم دور نکردم…”
حرفهایش، نحوه ی حرف زدنش، حرکاتش، همه و همه شگفت زده ام کرده بود. نمی دانم چرا در آن لحظه هیچ چیز به ذهنم نمی رسید که بگویم. فقط نگاهش می کردم و دلم می خواست حرف بزند.

چشم از من گرفت و به بیرون خیره شد. گفت: “وقتی موشک بارون تموم شد دو سالش بود. بردمش مسافرت. بچه م بعد از دوسال هنوز بلد نبود راه بره…”
چشمهایش حالت بخصوصی گرفته بود. کمی ترسناک حتی. گفت: “پسرم می ترسید راه بره. می ترسید از من دور بشه. از تاریکی می ترسید. از زیرزمین می ترسید. از شب می ترسید. از همه چیز می ترسید. می ترسید…”
قسمت پایینی مقنعه اش را بالا آورد و گرفت جلوی صورتش و با صدای آرام شروع کرد به گریه کردن!!!
اگر بگویم داشتم از تعجب شاخ در می آوردم کم گفته ام. زبانم بند آمده بود. حتی نمی توانستم دلداریش بدهم. سی چهل ثانیه گریه کرد. بعد مقنعه را از جلوی صورتش کنار زد و روبرو را نگاه کرد. چشمهایش خیس بودند. صورتش هم. فقط نگاهش می کردم. نمی دانم متوجه نگاههای من بود یا نه. هنوز چشمهایش خشک نشده بود که بلند شد و بدون این که نگاهی به من بیندازد پیاده شد.

 بقلم ز. مهاجری

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 497
  • 498
  • 499
  • ...
  • 500
  • ...
  • 501
  • 502
  • 503
  • ...
  • 504
  • ...
  • 505
  • 506
  • 507
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس