مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

لذّتِ کشفِ نعمت

01 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

تدریس دیروزم با همیشه فرق داشت. همیشه تدریس می‌کردم چون مربی بودم و وظیفه‌ام تدریس بود. دیروز به عنوان یک شاگرد تدریس می‌کردم. شاگردی که دارد دورهٔ تربیت مربی می‌گذراند و حالا وقتش شده که آنچه را یاد گرفته در عمل پیاده کند. دیروز برخلاف موقعیت‌های استرس‌زای اخیر که اضطرابی نداشته‌ام، دستانم عرق کرده بود و اگر کمی دور و برم خلوت‌تر بود صدای قلبم را می‌شنیدم.
                                                                                                             

تازگی‌ها نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که استرس، یک‌جورهایی جل و پلاسش را از وجودم جمع کرده است؛ گرچه که یک خرده‌ریزهایی‌ش هنوز باقی‌ست، اما کمتر از قبل به پر و پایم می‌پیچد. حالا دیگر نه سر جلسه‌های کنکور و امتحانات استرس دارم، نه وقت مصاحبه‌های علمی، نه حتی آن روز که در دفتر نهاد دانشگاه مصاحبهٔ سختِ علمی، اعتقادی، کلاس‌داری و تدریس داشتم. و نه در بعضی مهمانی‌های خاص! و نه شروع هیچ‌کدام از کلاس‌هایی که قرار است در آن‌ها برای عده‌ای دانشجو یا قرآن‌آموز جدید تدریس کنم. و نه به طور کلی وقت صحبت در حضور جمع. در این موقعیت‌ها دیگر صدا و دستانم نمی‌لرزد و رشتهٔ کلام از دستم در نمی‌رود.

دیروز ولی، در شروع تدریس، لرزش خفیفی توی انگشتانم احساس می‌کردم. نمی‌دانم این لرزش به خاطر فشارِ مورد ارزیابی قرار گرفتن بود، یا به خاطر تدریس در حضور شرکت‌کنندگانی که اغلبِ قریب به اتفاق‌شان مربی بودند.

با این حال، برنامه‌ریزی و زمان‌بندی و طرحِ درسی که از شب قبل آماده کردم بودم، کمک کرد تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن، استرسم را مهار کنم و بر کلام و ذهن و کلاس تسلط پیدا کنم.

درسم را برخلاف بقیهٔ شرکت‌کنندگان در دوره که با یک روایت شروع می‌کردند، با آیه‌ای از قرآن شروع کردم و آن را تطبیق دادم با یک موضوع اجتماعی شایع در جامعه. (مدتی است اعتقادم بر این است که آموزه‌های اجتماعی و کاربردی و ملموس، ماندگاری و جذابیت بیشتری برای شنوندگان دارد تا آموزه‌های اخلاقی. البته شاید جدا کردن این دو، و مرزبندی بین آموزه‌های اجتماعی و اخلاقی کار ساده و حتی درستی نباشد. بهتر است این طوری بگویم: صحبت دربارهٔ روابط انسان‌ها با هم را، از صحبت دربارهٔ رابطهٔ فردیِ انسان با خدا جذاب‌تر دیده‌ام.) دیروز این را بار دیگر تجربه کردم. از حالات حاضرین و چشمان‌شان می‌توانستم تازه بودن مبحث و جذابیتی که برایشان دارد را بخوانم.

دیروز برخلاف روزهای پیش که دوستان دیگری تدریس را عملی تجربه می‌کردند، کلاس یک‌سره سکوت بود و توجه. حتی آن وقت‌هایی که مسائلی را با مخاطب‌ها به اشتراک می‌گذاشتم و آن‌ها را تشویق به شرکت در بحث می‌کردم، به محض این که خودم شروع به صحبت می‌کردم تا مطلبِ به بحث گذاشته شده را جمع‌بندی کنم، کلاس به سرعت رو به سکوت می‌رفت و همهمه‌ها در کسری از دقیقه می‌خوابید. دیروز حتی شلوغ‌ترین و بازیگوش‌ترین شرکت‌کنندهٔ کلاس، آرام بود و تمام توجه‌ش به درس.

رسم‌مان در این دوره بر این است که بعد از اتمام تدریس، شرکت‌کنندگان، مدرّس را نقد کنند و ویژگی‌های بارز مثبت و منفی‌اش را بیان کنند. گاهی استاد کلاس هم در انتها گفته‌های آن‌ها را تکمیل می‌کند.

بعد از تدریسم، وقت نقد که شد، باز استرسی توی دلم لانه کرد. با این حال بی‌صبرانه منتظر شنیدن نقاط ضعف و قوتم بودم که تا آدم از آن ها اطلاع نداشته باشد، برای رفع یا تقویتش تلاشی نخواهد کرد.

وقت ارزیابی، همه بدون استثناء و یک‌صدا، تدریسم را «عالی» و «خیلی عالی» ارزیابی کردند. تعدادی مشخصاً به صحبت کوتاه اجتماعی قبل از شروع درسم اشاره داشتند و آن را بسیار عالی توصیف کردند. بعضی‌ها از قدرت بیان و بعضی دیگر از تفهیم خوب مطلب جدید تعریف کردند. و دلنشین‌تر از همه صحبت دوستی بود که کلامم را متین و موقر ارزیابی کرد و اضافه کرد: «اون‌قدر متین صحبت می‌کرد که آدم دلش نمی‌خواست تموم بشه».

و فقط بعد از همهٔ این‌ها بود که یکی از دوستان به جمع‌بندی آخر بحث انتقاد کرد که البته حق با او بود.

با وجود این که قبل از این هم، در کلاس‌هایم، جسته و گریخته از ارزیابی‌های مثبت شاگردان و مسئولین برگزاری کلاس‌ها، اطلاع پیدا کرده بودم، دیروز جور دیگری خوشحال بودم. خوشحال بودم که در قیاس با عده‌ای مربی، تدریسم از همه بهتر ارزیابی شده و تنها فردی بوده‌ام که فقط «یک» نقد منفی بر کلاس‌داری و تدریس‌ش وارد شده. خوشحالی دیروزم یک جور خوشحالیِ برتری در یک رقابت بود.

در طول مسیر برگشت، خدا را به خاطر نعمت سکون و آرامش، اعتماد به نفس، قدرت بیان، و ریزبینی و دقت و به خاطر آگاهیِ تازه بر بعضی از این نعمت‌ها، شکر کردم و از این که در مسیری افتاده‌ام که با آموخته‌ها، علایق و استعدادم تناسب دارد، شاد و شاکر بودم.

بقلم بانو خسروی

 1 نظر

خیابان ارم را، نه*

31 فروردین 1392 توسط الزهرا (س) نصر

اینکه شانس بیاوری و اول صبح سوار یکی از این پیکان‌های رنگ و رو رفته با یکی از آن راننده‌های پیر ِ اهل دل شوی، توفیقی‌ست آنقدر شیرین که به وصف نمی‌کشد! از آن پیرمردهایی که انگار واجب است برایشان -واجب‌تر از تمام غرغرهایشان بعد از نداشتن پول خرد- که وسط‌های خیابان ارم، روبه روی باب علیعلیه السلام، دقیقا مماس با ایوان آینه‌ی شما، یک نیش ترمز بزنند و بلند بلند با آن صدای مردانه‌ی ضخیم‌شان، السلام علیکِ یا بنت رسول الله بخوانند! سینِ سلام‌هایشان را هم آنقدر محکم و البته عاشقانه ادا کنند که دلت قنج برود برای وجب به وجب همین خیابان ارم، که تاکسی خورش به تمام نقاط شهر، از کنار حریم شما، آنقدر ملس است که حد ندارد بانو…

و البته که این از همان نعمت‌هاییست که در ارم ِ همین دنیاست. به تفسیر همان لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِکه حتی در خودِ بهشت هم نداری!

 

* بگیر از من جهانم را، ولی بانو حرم را نه/ تمام جاده ها آری، خیابان ارم را نه

 

بقلم زیبای و ما ادرئک

 3 نظر

باید به نقش پای تو سیر بهار کرد*

30 فروردین 1392 توسط الزهرا (س) نصر

روزگار به طرز وحشتناکی همه‌مان را به بازی گرفته است! تو اما بیهوده فلسفه نباف که من هرگز به بهار ایمان نخواهم آورد! قسم به لحظه‌ی تحویل‌ش و قسم به قرمزیِ دلتنگ واره‌ی ماهی‌هایش که بهار تکراری‌ترین آغاز بازی روزگار است!

هیچ وقتِ خدا بهار را دوست نداشته‌ام! راستش را بخواهی از این همه سبزی و رویش حرصم می‌گیرد! از اینکه درختِ نمی‌دانم چه توی باغچه که تا دیروز خشک و بی‌روح بود، انگار که یک دم ِ مسیحایی خورده باشد به جانش، سبز می‌شود و می‌پیچد و می‌رسد به آسمان. به همان جا که مبدا رویش است لابد که همه‌ی سبزها و سبزی های بهار را مدهوش خودش می‌کند! آخ که چقدر مسیح این نفس‌ت دور است از روزگارم…

بگو برای آدمی شبیه من که هر بهار چشم‌هایش سرخ و پرآب است، چه تفاوت دارد که امسال شکوفه‌های باغ بالا از غریبی سرما خورده‌اند یا مثلا بیدهای باغ پائین دیگر مجنون نیستند؟ برای آدمی شبیه من که از بهار فقط اردیبهشت، آن هم باران هایش را می‌فهمد و بس چه تفاوت دارد حول حالنایش را زیر آسمان کدام نقطه خوانده باشد یا نخوانده باشد حتی!

من نه به بهار و نه به هیچ رویش مقرر و راس ساعت دیگری ایمان ندارم! تحول و تحویل این تحول باید غیر منتظره باشد! دور از دسترس! که یکهو یک جایی از پیچ یک کوچه ای برسد به تو و تنگ در آغوشت گیرد و همه‌ی احوال پریشان تا آن روزت را به باد بدهد و برایت ساز و کرنا کوک کند. گیسو پریشان کند و از برای همه‌ی آشفتگی‌هایت مست برقصد!

چه تحویلی دارد این روزگارِ بی تو که آدم‌هایش نه بهار می‌دانند و نه بهاری‌اند؟ حالا هرچقدر هم که بهار آمده باشد و ما با خودمان و روزگارمان قول و قرار گذاشته‌ باشیم باز! از همان‌ها که روزی چندتایش را یک به یک می‌شکنیم و باز به وعده‌ی طلوع فردا، صبح می‌کنیم. آخ که چه درد دارد این بهار ِ بی تویی…

خلاصه بگویمت، بهار باید یک جایی باشد نزدیکی‌های لبخندت. که هم غیر منتظره ست و هم دور از دسترس! عوضش یکدفعه‌ای باشد و سبز بیاید و سبز بماند… بهار باشد. تو باشی و لبخند بزنی و من برویم! این بازیِ همیشه غصه‌دار و یک سر باخت، تمام شود و من به آسمان برسم، سبزِ سبز…

 

* بیدل


بقلم زیبای وماادرئک

 نظر دهید »

فُطمَت شیعتها و محبیها من النار ..

29 فروردین 1392 توسط الزهرا (س) نصر

از «الغوث» های دعای جوشن کبیر و «اجرنی من النار» های دعای مجیر

روشن است که همین الان در جهنم به سر می بریم (جهنم را وسیع معنا کن)

و از اشارات قرآن مثلا آنجا که می فرماید «فمن زُحزح عن النار و اُدخل الجنه فقد فاز»

روشن است که فاعل این فعل های مجهول کسی غیر از ماست و هیچ کس از اهالی

دنیا با پای مبارک خودش قدمی بر نداشته و از درکات جهنم نجات نیافته و به درجات

بهشت وارد نشده.

حالا ما در این حیرت و عذابی که به آن گرفتاریم

در میان نام ها بر می خوریم که نامی که معنایش

«جدا کننده از آتش» است یعنی نام مبارک فاطمه (سلام الله علیها)

که دلالت دارد بر اینکه پیوسته و در هر آن در حال در حال جدا کردن و

کندن خلق خدا از آتش است، البته به شرطی که «شیعه» یا «محب»ش

باشند، رنگی از او و یا شباهتی به او داشته باشند ..

 1 نظر

درس هایی که از مدرسه جا ماندند

26 فروردین 1392 توسط الزهرا (س) نصر

“ما حیاط آجر بهمنی نداریم، گلدان شمعدانی دور حوض آبیِ پُر از ماهی گُلی نداریم. عوض آن‌که نور رنگی بیفتد توی اتاق، شیشه رنگی‌ها را تزئینی زده‌ایم به دیوار خانه‌مان. ماشین توی پارکینگ می‌گذاریم به جای گوشۀ حیاط. کولر و چیلر و غیرو ذلک داریم عوض بادگیر و آن داستان‌ها. برایمان بوی خاک نم خوردۀ حیاط و برگ‌های خرخروی زیر ِ پا خاطره شده. اما عید که می‌آید نمی‌نشینیم به غُر که چه به چرت و پلا گرفته‌اید خودتان را! خاک دیوار را می‌گیریم. هر روز صبح به غنچۀ شمعدانی‌های بالکن سلام می‌کنیم. حُسن یوسف به خانه می‌آوریم. جلوی مهمان‌ها فالوده شیرازی می‌گذاریم عوضِ نسکافۀ تلخِ کف کرده. برایشان عیدی پای تمشک می‌پزیم. حرف‌های صد من یک غاز نمی‌زنیم. گاهی فقط توی چشمِ آشناهامان زُل می‌زنیم و یادشان می‌آوریم که مهم‌اند. توی مغازه‌های لب جاده هراز، وسط آن همه چوبی‌جات ِ هندی و مجسمه‌های چینی و عودهای رنگارنگ، مربای شقایق جدا می‌کنیم. با فانوس وسط جنگل می‌رویم. سعی می‌کنیم نقدِ سخت‌ترین کتاب‌داستانی که خوانده‌ایم را بنویسیم و البته به خودمان هم بابت این خیال ِ باطل ِ کار مهم انجام دادن توی تعطیلات می‌خندیم. در عوض، گلدان ِ به فنا رفته را تیمار می‌کنیم. به همه می‌گوییم «هیس!»، تا طوطی‌ای که روی نرده نشسته نپرد. روی صورت‌مان نقاشی می‌کشیم و دیگران را می‌خندانیم. گرچه شمارۀ دانه به دانه آجرهای همسایه که برج بالا می‌برد را هم داریم. دیگران اما خیال می‌کنند ما سعی می‌کنیم خودمان را زنده نگه داریم. اما آن‌ها بلد نیستند. مواظب لحظه‌هایشان نیستند. حُسن یوسف به خانه نمی‌برند..”

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 484
  • 485
  • 486
  • ...
  • 487
  • ...
  • 488
  • 489
  • 490
  • ...
  • 491
  • ...
  • 492
  • 493
  • 494
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس