مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

گریز از جزیره های بی قصه

07 مهر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

باز پخش دوباره «قصه های جزیره» برای هزارمین بار درهای نه چندان سفت و محکم خاطرات نوجوانی ام را به روی این روزهایم گشود تا با چهره دختر نوجوانی مواجه شوم که با تمام وجود دست و پا می زد تا بل بتواند سال های نوری فاصله ای که با «سارا استنلی» داشت را کاهش دهد.

البته این یادآوری منجر نشد که تلاش های بی وقفه بعدی ام برای نزدیکی به «جودی ابوت»، «آن شرلی» و حتی «کتیِ» زنان کوچک را فراموش کنم، چه اینکه همه این دختران روزگاری شخصیت هایی جذاب برای حرکت، رشد و تحول بودند. جادوی سحرانگیز فیلم، قصه و انیمیشن با پرورش شخصیت هایی پرجنب و جوش، کنجکاو و آرمان گرا قادر است هر دختر نوجوانی را با خود همراه کرده و با «قاب بندی خاطرات و رویاهایش» به آینده ای خاص امیدوراش کند.

انتقال آرمان های فردی و اجتماعی هر جامعه به فرد می تواند در «قاب بندی خاطرات و رویاهای» وی موثر واقع شده و شخصیتی متناسب و یا بیگانه با جامعه پرورش دهد. جایگاه این مسئله در تعالی انسان است که پرده از اهمیت دوران نوجوانی و شکل گیری شخصیت فرد برداشته و ضرورت نظارت دقیق بر شکل گیری آرمان های نوجوان را یادآور می شود.

اهمیت دوران خاص نوجوانی و نقش بی بدیل این دوران در رشد و تکامل شخصیتی فرد، موجبات بسط توجه اندیشمندان، کارشناسان و هنرمندان هر جامعه به این دوره سنی را فراهم آورده است. طرح مباحث مربوط به تحول شخصیتی نوجوان و ویژگی های رفتاری وی جهت یافتن هویت و تثبیت شخصیت خویش در این دوران، همراه با ارائه راهکارهای کمکی به فرد برای یاری وی در این مسیر سخت و مهم همواره از سوی کارشناسان مختلف مورد توجه بوده است.

نقش آفرینی اجتماعی فرد در آینده، معرفی مواریث فرهنگی هر جامعه به صورت مستقیم و غیرمستقیم در راستای به فعلیت رساندن توانمندی های نوجوان در بستر جامعه خود را اهمیتی دوچندان بخشیده و در محکم تر شدن پایه های سرمایه اجتماعی و فرهنگی هر جامعه نقشی به سزا ایفا می کند. از سوی دیگر آشنایی نوجوان با این مواریث، وی را با هویت حقیقی خود پیوند داده و از شکل گیری شخصیتی بیگانه با محیط و فرهنگ پیرامونی خود پیشگیری می کند.

از سوی دیگر بیگانگی نوجوان با آرمان های قومی و ملی خویش و برقراری ارتباط قوی با آرمان های ملل و فرهنگ های دیگر، نقش آفرینی فرد در تمدن سازی متناسب با فرهنگ خود را مخدوش کرده و توانایی های وی را در سودای پیوستن به فرهنگ مطلوب مدیریت می کند. بسط این روند موجبات کاهش سرمایه های اجتماعی هر فرهنگ را فراهم آورده و آینده تمدنی اقوام و ملل گوناگون را در مسیری پرخطر و ممتنع الوصول به تصویر می کشد.

این است که در فرهنگ های مختلف، هنرمندان که قشر حساس و تاثیرگزار جامعه محسوب می شوند با ورود به عرصه مهم انتقال باورها، آرمان ها و ایده آل های جامعه خود، به استفاده از قصه، داستان و فیلم روی آورده تا با ایجاد شخصیت هایی که قادرند به عنوان الگو حس همذات پنداری مخاطب را برانگیزانند، این مهم را محقق کنند.

در حقیقت «سارا استنلی»، «کتی»، «جودی ابوت»، «آن شرلی» و… چهره آرمان ها و ایده آل های یک فرهنگ اند که به عنوان شخصیت هایی جذاب و دوست داشتنی قادرند نوجوانان یک فرهنگ را به سمت آرمان جامعه خود سوق دهند. این شخصیت ها که همگی در بستر قصه های معتبر غرب پاگرفته و دامنه فعالیت خود را به انیمیشن ها و فیلم ها کشانده اند، با ورود به فرهنگ و ملل دیگر به موج آفرینی در میان آنها و همراهی نوجوانان با خود مشغول شدند.

اما تعریف شخصیت های الگو و قرار گرفتن شیوه های تفکر، زیستن، تلاش برای رسیدن به اهداف و دیگر مسائلی که می تواند در قالب یک سخنرانی خشک و بی روح به فرد منتقل شده و از کمترین میزان تاثیرگزاری برخوردار باشد، در بستر قصه ای که به صورت نامحسوس، روان و سیال قادر است فرد را با خود همراه کند، نکته ای است که تا به حال کمتر مورد توجه متفکران و هنرمندان این مرز و بوم قرار گرفته است.

نقش بی بدیل قصه، داستان، فیلم و انیمیشن در ایجاد همراهی و همگامی مخاطب و بسط و تثبیت پیام های فرهنگی مد نظر قصه گو، راوی و فیلم ساز از امکان ارتباط آنها با ضمیر ناخودآگاه و تاثیر نامحسوس و زیر پوستی این ابزار هنری نشات می گیرد. انتقال سبک زندگی هر فرهنگ با تمام ابعاد آن و توانایی در تغییر تدریجی فرهنگی جامعه در صورت استفاده از ابزار تکرار و استمرار، مسئله ای است که با استفاده به جا از قصه و فیلم ممکن می شود.

اشاره به فرهنگ قصه گوی ایران و جایگاه ویژه شاهنامه، گلستان و بوستان، مثنوی معنوی و دیگر منظومه های مبتنی بر قصه و حکایت در جامعه و استفاده حکمای مسلمان ایران از قصه برای بیان اندیشه های خود و ارائه الگوهای فرهنگی مناسب در این بستر، حاکی از ظرفیت بالای قصه و تصویر در انتقال مواریث فرهنگی و نمایش شخصیت های الگو است.

از سوی دیگر جذابیت این ابزار و پررنگ بودن ویژگی های لذت جویی، شادی و نشاط در نوجوانان می تواند این قشر را با شخصیت های مورد علاقه خود در قصه ها پیوند دهد. قصه می تواند یک نسل را با الگوها و آرمان های جامعه خود پیوند دهد و ادعای اینکه در جهان امروز نسل بی قصه و بی الگوی هر جامعه از هویت بومی بهره کمتری می برد چندان بی ربط نیست، و البته که هر فرهنگ در پی صدور آرمان ها و ایده آل های خود به دیگران است.

اشاره به موج آفرینی سریال قصه های مجید که مبتنی بر داستان های هوشنگ مرادی کرمانی است و همچنین برخی تولیدات دیگر همچون قصه های شیرین و قصه های شیرین دریا به عنوان تنها نمونه های موجود در عرصه سریال سازی متناسب با شرایط نوجوانان می تواند مبین میزان نیاز این قشر مهم به قصه گویی و تصویر شخصیت های الگو باشد.

نوع زندگی طبیعی و قابل درک این افراد و ایده آل های مطرح شده در زندگی ایشان و از سوی دیگر توجه به اقشار مختلف کشور و خروج از پایتخت و چهره های ثابت تهران نشین با به تصویر کشیدن بچه هایی از اصفهان و شمال را می توان از مهمترین مولفه های این سریال ها دانست.

دریا، شیرین و مجید با اشتغالات و درگیری هایی از جنس زندگی ایرانی دست به یقه بودند، از این روی راه کارها و نوع مواجهه با این مسائل نیز از سوی ایشان برای مخاطب قابل درک و لمس بود، و فارغ از برخی انتقادات، وجهه آموزشی این برخوردها نیز قابل تامل بوده و هست. از سوی دیگر نوع نگاه ایشان به زندگی و آرزوها و آرمان هایی که در سر می پروراندند می توانست در فکر و ذهن هر نوجوان ایرانی دیگری نیز پروبال داشته باشد.

تبیین ابعاد شخصیت تراز انقلاب اسلامی در بستر زندگی ایرانی- اسلامی باید به بهترین شکل به اقشار مختلف جامعه منتقل شود، اما می توان گفت با وجود غنای فرهنگی و دینی کشور خودمان و با وجود الگوهای بی بدیلی که می توان در تاریخ اسلام و انقلاب یافت، نوجوانان دختر و پسر این مرز و بوم تا به حال از داشتن شخصیتی جذاب در بستر قصه و فیلم و انیمیشن که می تواند الگویی موثر برای قدم ها و حرکاتش باشد بی بهره بوده و هستند. به دیگر سخن غرب با استفاده از قصه و داستان به خلق شخصیت هایی دست زده است که هنوز از قِبَل صدور این شخصیت ها به ملل و فرهنگ های دیگر «نان می خورد» و ما از به قصه و تصویر کشیدن شخصیت های مختلف و موثر اسلامی و ایرانی عاجز بوده ایم.
بقلم س.دانشور

 1 نظر

من و جانستان کابلستان !

04 مهر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

قبل تر ها ، مادر در راستای تربیت ما برای خانه داری و وقت شناسی در امور منزل ! تعریف می کردند که خانمی به خاطر اعتیادش به تخمه خوردن !! کارش به طلاق کشیده و اَلا ای دختران من ؛ موقعی که کار دارید تخمه را کنار بگذارید که وقت می گذرد و کارهای خانه تان می ماند …

به گمانم مادران امروزی باید در کنار تخمه که همچنان کار تعطیل کن است ، ” کتاب ” را هم اضافه کنند! نمونه اش هم شخص شخیص ِ بنده که تمام کارهایم ماند به خاطر کتابخوانی !

” جانستان کابلستان ” را خواهر اواسط ماه مبارک به دستم رساند و از آنجا که در این ماه کتاب نمی خوانم ! گذاشتم اش برای بعد و بلافاصله بعد از رسیدن از سفر، خسته و کوفته فقط کتاب را برداشتم تا تورقی کنم و ببینم جذبم می کند یا نه ؟ نشان به آن نشان که از دستم تکانی نخورد مگر برای آماده کردن غذا و تمام شد در حالیکه تمام کارهای بعد از سفرم ماند روی دستم !!

اصولا نویسنده ها بد نیست کمی به فکر زنان خانه داری چون ما هم باشند که در غیر این صورت گناه زندگی های در هم و بر هم ما یقه شان را خواهد گرفت !

یک نکته ی دیگر هم دست گیرم شد و آن اینکه هنوز از جناب همسر می ترسم :دی فقط کافی بود یک دوربین مدار بسته حرکات مرا وقت شنیدن صدای زنگ تا آمدن ایشان به داخل منزل را ضبط کند !! خودم هم باورم نمی شود که در این فرصت کوتاه این انبوه اسباب بازی و لباس های این طرف و آن طرف ریخته شده را در چند دقیقه ی کوتاه آنچنان مرتب کرده باشم که انگار نه انگار خانه تا لحظاتی قبل چیزی از بازار شام کم نداشته است.

خلاصه اینکه هر چند دیر ، ولی جانستان کابلستان به جانم نشست! یک قسمت هایی را زیاد قبول نداشتم ولی به عوض شیرینی کتاب مثل چشمه می جوشید و حظ می بردم.

صدای من به آقای رضای امیرخانی نمی رسد ولی بسیار ممنونم از ایشان که برای خلق چنین اثری زحمت و ترس و هزینه ی سفر را به جان خریدند . سفرنامه هاتان افزون جناب نویسنده….

بقلم بانو میم . الهدی

 

 1 نظر

ما کاسه‌های کوچک و دست تو آبشار...

03 مهر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

روزگار بر چرخ همهمه‌ی اهلش می گذرد و تنگ کرده است نفس هایی که اذن خرج شدن ندارند الاّ برای عشق… که این زرق زمان و برق غصه اش را به دست خاک باید سپرد و قصه باید کوتاه کرد به حرمت دل و دلدادگی اش.

و از تمام مشقت که بگذریم، سلام بر بخشندگی دستانت. سلام بر دریای بی‌کران نگاهت… سلام بر تو ای موسای سرزمین مهر، سلام بر تو ای حضرت آسمان. کجاست صحن و سرای بهشتی که در برابر آستانت به آستانش فخر بفروشم؟ که من عازم کوی توام سلطان‌م!

دخیل دستانم به گوشه‌ی ردایت حضرت ِ جان. به آغوشم بکش که پر شوم از نفس. جایم بده بر گوشه‌ی نگاهت که تهی شوم از فرسودگی جان و جان بگیرم از رد چشم‌هایت. رخصت ببار بر ناتوانی قدم هایم که طی الارض کند تمام حجم حریمت را… جان به فدای فیروزه‌ای های سرایت. دل به تپش ساز نقاره‌خانه‌ات خوش کرده‌ام. وعده داده‌ام به پیاله‌ی خالی دستانم که سیرابشان کنم از سقاخانه‌ی رأفتت. سپرده‌ام به جاری چشم هایم که با هر نفس چلچراغ روضه‌ی منوره‌ات سلامت دهند و بر قرب دلدادگی تو سجده‌ی شکر گذارند…

حضرت سخاوت، سلطان رأفت، بگو کاشی کبودهای حرمت به وسعت یک جفت دل، آغوش باز کنند، که طوفان شوق دیدارت به بزم اشک و عاشقی نزدیک است…



بقلم بانو زهیر

 2 نظر

قبله

02 مهر 1392 توسط الزهرا (س) نصر

چیز زیادی از مسجدالاقصی نمی دانم. بچه که بودم تصویرش را روی یک سجاده قدیمی دیده بودم و از مامان پرسیده بودم کجاست. بعد از همان شش هفت سالگی رفت توی ذهنم که اینجا اولین قبله مسلمانان بوده. و همین جمله کوتاه بس بود که یک تقدس ابهام گونه پیدا کند برایم. اولین قبله!

امشب که اتفاقی داشتم این خبر را میخواندم نفهمیدم چرا چشمم گره خورده بود به تصویر کوچک آن بالا. به اولین قبله. و یاد تمام تعلقی افتادم که نسبت به کعبه داشتم. یعد با خودم فکر کردم یک مکان چقدر باید عظمت داشته باشد که بشود تالی تلو کعبه؟ قبله!

داشتم دنبال عکس های بیشترش میگشتم اتفاقی فهمیدم آن گنبد زرد با دیوارهای چندضلعی خاص که از بچگی توی ذهنم حک شده بود، مسجد الاقصی نیست. نامش قبة الصخره است. مکانی مقدس در نزدیکی مسجدالاقصی که سنگ معراج پیامبر داخلش قرار دارد. و مدت هاست صهیونیست ها تصاویر آن را به جای مسجدالاقصی ارائه دادند تا حفاری ها و تخریب های کنار مسجد را با خیال راحت ادامه دهند.

از خودم خجالت کشیدم که اینقدر از پایه های دینم دورم. از خودمان خجالت کشیدم که نشسته ایم یک گوشه و جهان را سپرده ایم دست یهودیان و آن قدر از همه چیز و همه جا بی خبر شده ایم که خبرگزاری فارسمان هم تصویر (قبة الصخره) را می گذارد به جای مسجدالاقصی. و من تحصیل کرده مذهبی نمی فهمم!

دلم هوای دو رکعت نماز تحیت کرد. روی فرش های مسجد الاقصی. از خودم پرسیدم ممکن است؟ و جواب دادم ممکن است. روزی که بیشتر به خودمان بیاییم . روزی که حواسمان را جمع داشته هایمان کنیم.

 


بقلم بانو صاد

 نظر دهید »

اندر احوالات روز اول مدرسه ی اینجانب

01 مهر 1392 توسط الزهرا (س) نصر
خدای را سپاس که سرانجام آن تابستان کش آمده و لایَتَچَسبَک تمام شد و ماه دوست داشتنی مهر و فصل پاییز آمد . به همین مناسبت خاطره ی روز اول مدرسه ام خالی از لطف نیست !
اندر احوالات اینجانب همین بس که زمانی پای به مدرسه گذاشتیم که نه خبری از کیف خوشگل امروزی بود و نه خبری از لوازم التحریر گل و بلبل و نه حتی خبری از جشن شکوفه ها ! ای بخشکی شانس !
ما در حالی وارد پایه ی اول شدیم که مادرمان شخصن به تنهایی تشریف بردند بازار و دقیقا یک مدل کیفی که ما از آن بیزار بودیم برایمان خردید به علاوه ی یک عالمه دفتر بی خط کشی که خدا خودش میداند ما بر سر خط کشی کردن آن دفترها چه شب ها که تا صبح نخسبیدیم !
گذشته از غم کیف دوست نداشتنی و دفتر های بی خط کشی و غم جلد کردن آنها بر دل یک دختر هفت ساله ، غم نداشتن جشن شکوفه ها را هم اضافه بفرمایید .
و اما بعد :
روز اولی که ما به مدرسه رفتیم مادر جان ما را رساندند تا جلوی درب مدرسه و سپس به ما که در هفت سالگی هم مستقل و اجتماعی بودیم فرمودند: رو به سلامت و همان پشت در مدرسه ما را بوسیدند و رفتند.
ما هم رفتیم درون مدرسه و لا به لای همه ی بزرگترها که وسط مدرسه پخشو پلا بودند دنبال هم سن و سالهای خودمان بودیم که در کمال تعجب دیدیم اکثر هم سن و سالان ما دهان هایشان باز است و در حال ضجه و عربده زنی می باشند و ما همینطور خوش خوشان در حیاط مدرسه راه می رفتیم !
تا اینکه یک خانمی ما را کشف کردند و گفتند : اسمت چیه دخترم ؟ ما هم که در یک خانواده ی اطلاعاتی رشد یافته بودیم و می دانستیم که هر کسی در کوی و برزن نام ما را پرسید فوری نباید به او اطلاعات بدهیم به ایشان گفتیم : اسم خودتون چیه ؟
ایشان در کمال تعجب فرمودند: اسم من خانم مدیره !
من هم افاضه فرمودم: اسم من هم دانش آموز کلاس اوله !
خانم مدیر که شیفته ی شخصیت ما شده بود دست ما را گرفت و ما را با خود به سر صف برد و بلند گو را روشن کرد و گفت : پدر مادرها لطفا تشریف ببرند بیرون . کلاس اولی هایی هم که گریه می کنند به این دوستشون نگاه کنند که چقدر خوشحاله برای اینکه اومده مدرسه تا سواد یاد بگیره !
بعد به من نگاه سرشار از محبتی انداخت و گفت مگه نه عزیزم ؟
ما هم که از چیز دیگری خوشحال بودیم گفتیم : نع !
خانم مدیر با تعجب و چشم های ورقلمبیده به ما گفتند : اع ! مگه تو خوشحال نیستی که اومدی مدرسه ؟
ما هم دوباره خیلی قاطعانه افاضه فرمودیم که : نه ! من برای اینکه اومدم مدرسه خوشحال نیستم برا یه چیز دیگه خوشحالم !
خانم مدیر که حسابی متعجب شده بود و یک جورهایی پشت بلندگو ضایع شده بود پرسید :پس برا چی خوشحالی ؟
ما هم فرمودیم : برای اینکه دلم خاگینه می خواست بعد مامانم گفت روزی که میری مدرسه برات خاگینه درست میکنم که زنگ تفریح بخوری . الان هم خاگینه توی کیفمه و منتظرم زنگ تفریح بشه تا بخورمش !
با شنیدن این عبارات لطیف از اینجانب تمام پدر و مادرهایی که آنجا حضور داشتند و ناظم ها و معلمان از خنده روده بر شدند و اینجانب با تعجب به این فکر میکردیم که شاید الان همان زنگ تفریح باشد که باید خاگینه را بخورم!
خلاصه کلاس بندی انجام شد و ما به کلاس رفتیم و هم چنان دهان همکلاسی هایمان از شدت عربده و گریه باز بود و اینجانب خوشحال به خاگینه فکر میکردم !
معلم مان هم آمد سر کلاس و اسم هایمان را پرسید و کلی برایمان حرف زد که یادم نیست و من هم چنان به خاگینه فکر میکردم و کیفم را در آغوشم گرفته بودم !
ناگهان صدای زنگ آمد و همه انگار که از زندان آزاد شده باشند همانطور گریه کنان و عربده زنان دویدند از کلاس بیرون و معلممان هم نمیدانیم چطوری همراه آنها دوید و رفت .
کلاس خالی شد و ما به خیال اینکه لابد زنگ تفریح  است خاگینه را از کیفمان بیرون آوردیم و مشغول خوردن شدیم . سکوت عجیبی بر مدرسه حکم فرما شده بود و ما با لذت خاگینه را می خوردیم که ناگهان دیدیم خانم مدیر آمد به کلاس و با نارحتی گفت : چرا هنوز توی کلاسی ؟ ما هم با یک مقداری ترس از اخم خانم مدیر گفتیم خب زنگ خورد من هم نشستم خاگینه ام را بخورم !
پشت سر خانم مدیر مادرم وارد کلاس شد با چهره ای که کمی تا قسمتی نگران بود و گفت :بازم آتیش سوزوندی ؟
اینجانب که خاگینه کوفتمان شده بود متعجب به مدیر و مادر نگاه می کردم که چطور مادرم از مدیر بخاطر ماجرای سر صف عذر خواهی می کرد . مدیر هم که گاهی زیر چشمی و چپ چپ به من نگاه می کرد به مادرم گفت: دیگه برای زنگ های تفریح خاگینه نذارید تا حواسش از درس و مشق پرت نشود !
عارضم خدمتتان که در راه منزل مادر که ماجرای سر صف را از خانم مدیر شنیده بود حسابی مرا دعوا کرد و من همچنان به باقیمانده ی آن خاگینه ای که در کیفم مانده بود فکر میکردم.


بقلم طهورا

 5 نظر
  • 1
  • ...
  • 445
  • 446
  • 447
  • ...
  • 448
  • ...
  • 449
  • 450
  • 451
  • ...
  • 452
  • ...
  • 453
  • 454
  • 455
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس