مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

حلاوت عبادت یا لذت چشم

10 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

نظام علی و معلولی در معنویات هم جاری است.

ملازمه‌ها در امور معنوی هم ساری است.

و ما خیلی از اوقات این رابطه‌ها و ملازمه‌ها را نمی‌دانیم.

علتی را انجام می‌دهیم تا به معلول آن برسیم

اما نمی رسیم؛ چرا که آن معلول، علتی دیگری دارد

و ما سوراخ دعا را اشتباه نخ کرده‌ایم و به علت دیگری دخیل بسته‌ایم

مثلا در پی درک و چشیدن لذت عبادتیم

و به هر مطلعی می‌رسیم،  راه‌کار درک حلاوت و شیرینی عبادت را می‌پرسیم

و نمی‌دانیم همین هرزه نگری گاه و بی‌گاه ما

علت سنگینی عبادت در نگاه ماست

چه این‌که پیامبر اسلام فرمود:

« هر مسلمانى كه نگاهش به نامحرمی بیفتد

و چشمانش را درویش کند،

خداوند باری تعالی وی را با عبادتى انس دهد

كه لذت آن را در قلب خويش احساس كند».1

1. ما من مسلم ينظر إلي امرأة أوّل رمقة ثمّ يغضّ بصره  إلّا أحدث اللَّه تعالى له عبادة يجد حلاوتها في قلبه ( میزان الحکمه، جلد 13،صفحه 6322، حدیث 20282)

بقلم تلنگر

 نظر دهید »

ازدواج و تغییر ذائقه

08 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

می‌دانستم به کیوی علاقه‌ای ندارد

اما از میوه فروشی فقط کیوی خریده بود

گفتم ازدواج کردی سلیقه وذائقتم عوض شده!

گفت آره دیگه. اهل منزل دوست دارند.

گفتم: قال رَسُولُ اللَّهِ ص:

الْمُؤْمِنُ يَأْكُلُ بِشَهْوَةِ أَهْلِهِ

وَ الْمُنَافِقُ يَأْكُلُ أَهْلُهُ بِشَهْوَتِهِ

مؤمن به ميل و رغبت خانواده اش غذا مى‌خورد

ولى منافق ميل و رغبت خود را به خانواده اش تحميل مى‌كند.

( الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏4، ص12)

بقلم تلنگر

 نظر دهید »

طلسم

07 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

بچه که بودیم مامان زیاد این جمله را می گفت: به قول مامان بزرگ فلان کار طلسم شده!

احتمالا هنوز هم می گوید. ولی چون برای من آن بار هیجانی بچگی را ندارد، توی ذهنم نمانده.

حالا من هم شده ام مامان. هرچند وقت یکبار یک کاری از خانه طلسم می شود و من مثل مامان البته آرام در ذهنم تکرار میکنم: به قول مامان بزرگ طلسم شده!

به نظرم بیشتر از هرکس زن های خانه دار این واژه را می شناسند. درکش می کنند. این که یک کاری گیر می کند و تو هرچه تلاش میکنی نمی توانی بروی سمتش. یک کار باقی مانده یک هفته روی اعصابت راه می رود ولی انجام نمی شود. یک کاری که طلسم می شود.

حالا این طلسم هربار به جان یک چیز می افتد. یکبار لباس ها طلسم می شوند. هی روی هم جمع می شوند…جمع می شوند… و شسته نمی شوند. هرکار میکنی نمیتوانی بروی سمتش. انگار برداشتن لباس چرک ها و ریختنشان توی ماشین سخت ترین کار دنیاست. خودت هم می دانی که نیست ولی انگار هست. آن لحظه هست. آن روزها هست. بعد یک روز که دعانویس آورده ای صبح تا شب چهاربار ماشین لباسشویی روشن می شود، لباس ها پهن می شود…جمع می شود… و همسرت دیگر از کمبود لباس رنج نمی برد! :)

یکبار هم می افتد به جان گلدان های بیچاره. بعد ده روز ساعت سه نصف شب طلسمشان شکسته می شود و پاورچین راه می افتی توی راه پله ها دنبال باغبانی! بعد، وقتی می بینی چطور خاک خشکشان آب را قلپ قلپ می بلعد از خودت بدت می آید.

طلسم های من البته بیشتر وقت ها می افتند به جان تلفن. زنگ زدن به یک دوست تازه فارغ شده. جواب دادن پیامک احوال پرسی یکی حتی!! آنقدر طولش می دهم که که بعد از یک ماه باید شش صفحه عذرخواهی بنویسم اول پیامکم. و بعد یک جمله که مرسی پرسیده بودی حالمو. من خوبم!

من خوبم؟!

طلسم شکن سراغ ندارید؟

 نظر دهید »

مارک و پلو

06 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

به نظر من کتاب ها دو دسته کلی دارند. بعضی را میخوانیم که چیزی یاد بگیریم و بعضی را می خوانیم که سرگرم شویم. گرچه اغلب در کنار سرگرم شدن چیزهای زیادی هم یاد میگیریم ولی هیچ وقت مانند دسته اول یک مطالعه جدی و هدفمند و نتیجه دار نداریم. حالا من هرکار میکنم در این وبلاگ کمی هم کتاب های جدی معرفی کنم نمی شود. هم چون کتاب های جدی خیلی از اوقات مخاطب خاص دارد و هم چون هرکار میکنم باز هم به سختی در اوقات فراغت و غیر از مطالعات دانشگاهی، کتاب جدی می خوانم. کتاب سرگرم کننده بیش از هرچیز نثر روانی دارد و موضوعش هم به تبع نثر جذاب و پرکشش است. تمرکز و نت برداری نمی خواهد و می شود در تاکسی و اتوبوس یا قبل و بعد خواب آن را دست گرفت. البته مشخصا خواندنش هم نه فواید کتاب جدی را دارد و نه افتخار آن را. فقط یکی از سالم ترین و مفیدترین راه های پرکردن اوقات فراغت است. من سال هاست این نوع مطالعه را جایگزین تماشای تلویزیون کرده ام.

مارک و پلو هم مثل بقیه کتاب هایی که تا به حال در اینجا از آن ها نوشته ام، یکی از کتاب های دسته دوم است. شیرین است و روان و جذاب. خوراک وقت های بیکاری و بی حوصلگی. کنارش هم پر از اطلاعات عمومی است و تفکر تازه و نگاه جدید.

این کتاب که تفاوتش با سفرنامه های معمول از اسمش هم معلوم است شامل نوشته های کوتاه و بلندی از سفرهای نویسنده به کشورهای اسپانیا، ایتالیا، اتریش، فرانسه، سوریه، لبنان، هند، کره جنوبی، ارمنستان و آمریکاست که در صد و هفتاد صفحه خلاصه شده. همه این نوشته ها قبلا به صورت پراکنده در جاهای مختلفی منتشر شده بوده و کتاب درواقع فقط جمع آوری آنهاست. با این حال نثرش یکدست است و زاویه نگاه نویسنده هم همه جا یکسان. همین باعث شده پراکندگی و فاصله زمانی بین نوشته ها خواننده را آزار ندهد.

مارک و پلو کتاب خاصی است. یک آدم از درون همین جامعه، با همان دغدغه ها و نگاه ها شروع به سفر می کند. در سفرش نه از تجمل و اشرافی گری خبری است نه از لوکس گردی های توریستی. یک دانشجوی ساده که مثل همه ما سفر به خارج از کشور را یک کار غیرممکن و هزینه بر و خاص میدانسته، اما کم کم راه های ارزان سفرکردن را یاد میگیرد، هتل های ارزان، خطوط هوایی خاص و … همین باعث می شود که جهان گردی بشود یکی از مشغله های همیشگی اش. همذات پنداری و نگاه درون مردمی ضابطیان باعث می شود موقع خواندن کتاب تصاویر و مکان ها برایت فقط یک جای دوست داشتنی دور از دسترس نباشد که فقط مستند دیدن و سفرنامه خواندنش ممکن است. سادگی و بی آلایشی نویسنده ذوق و شوقت را زیاد می کند و کم کم متوجه می شوی داری کتاب را جدی میخوانی. با این امید که شاید روزی گذار تو هم به این مکان ها بیفتد.

جدا از جذابیت همه مکان هایی که نویسنده به آن ها سفرکرده، روایت گری خوب و گزینش منحصر به فردش از اتفاقات و جاها و آدم ها کتاب خواندنی تر کرده. آنقدر که زمان خواندنش مدام حسرت میخوردم کاش نه تنها چند یادداشت پراکنده که یک سفرنامه چندصدصفحه ای مفصل بود.

مارک و پلو از آن کتاب هایی است که هروقت چشمم به جلد زرد و نارنجی اش در کتابخانه می افتد، ناخودآگاه لبخند میزنم. از آن ها که موقع خواندنش اصلا دوست نداشتم تمام شود و وقتی تمام شد تا یکی دو هفته بال بال میزدم برای سفر. برای دیدن آدم ها و جاهایی که توصیفشان را خوانده بودم. برای حس کردن تجربه هایی که خوانده بودم. (خلاصه اگر خواستید کتاب را بخوانید مراقب عواقب بعدی اش هم باشید!) الان که بعد از گذشت دو سال از خواندن کتاب خواستم بخشی را برای ادامه مطلب انتخاب کنم، هنوز کتاب را باز نکرده، بین چند تا روایت فوق العاده شیرین مانده بودم. آخرش تصمیم گرفتم همان بخشی را تایپ کنم که یکی از نیمه شب های فروردین دوسه سال پیش در رادیو هفت از زبان ضابطیان شنیدم و باعث شد یکی از اولین خریدهای نمایشگاه همان سالم باشد که دوسه روزه تمامش کردم و از همان موقع دارد خانه دوست و آشنا می چرخد.

 نظر دهید »

اینک شوکران

05 بهمن 1392 توسط الزهرا (س) نصر

کتاب خوب آدم را صدا می کند! این اعتقاد من است. امشب که رفته بودم توی کتابفروشی مدام با لحن اینها که می گویند “قصد ازدواج دارم!” به کتابها میگفتم من قصد خرید دارم!! ولی بعد از یک ربع بیست دقیقه چرخیدن هیچ کدامشان صدایم نکرد. من هم راهم را کشیدم آمدم بیرون.

کتاب خوب آدم را صدا می کند. یک جوری حالا. با جلدش، عنوانش، اسم نویسنده اش… یک جوری تو را صدا می کند تا از توی قفسه برداری و ورقش بزنی. بعد اگر در همان چند صفحه اول با هم دوست شدید می شود گذاشتش توی ساک خرید. و الا که هیچ.

این مدت کم خوانده ام. کم خریده ام. کم گشته ام در دنیای کتاب ها. همین است که فکر میکنم قهر کرده اند دیگر. من هم فرصت نازکشی ندارم. همین امشب هم معطل خبری بودم که پایم به کتابستان باز شد. تعارف که نداریم. خدا سر من را خلوت کند.

نه که نخوانده باشم این مدتی که اینجا ننوشتم. خوانده ام. ولی آن طور نبود که بخواهم معرفی کنم. یک ضابطه هایی دارم برای اینجا نوشتن از کتاب ها. هرکدامشان یکی دوتا را نداشت. همین شد که اینجا سوت و کور شده.

امشب که از کتابستان بیرون می آمدم به اینک شوکران فکر میکردم. به آن خاطره عمیقی که ازش دارم. از نمایشگاه کتابی توی دانشگاه خریدم. قسمت هاییش را قبلا جایی خوانده بودم. همین بود که می شناختمش. خریدم و از داخل اتوبوس شروع کردم به خواندن. رسیدم خانه. توی آسانسور هم خواندم. در را باز کردم و آمدم تو. هیچ کس نبود. با چادر و مقنعه نشستم روی مبل هال و خواندم .بعد از ظهر پاییزی بود. خواندم و اشک ریختم…خواندم و اشک ریختم… کتاب که تمام شد چشم هایم سرخ سرخ بود. ورم کرده بود. دلم ترکیده بود از غصه…از عظمت…از عشق. پاشدم چادرم را سرکردم و رفتم تا به کلاس عصرم برسم.

کتاب یعنی این!

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 428
  • 429
  • 430
  • ...
  • 431
  • ...
  • 432
  • 433
  • 434
  • ...
  • 435
  • ...
  • 436
  • 437
  • 438
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس