مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

شهید اصغر وصالی «چ»گونه ازدواج کرد؟

31 فروردین 1393 توسط الزهرا (س) نصر

این روزها به لطف فیلم «چ» که دو روز از زندگی شهید دکتر چمران را به تصویر کشیده، نام و یاد شهید اصغر وصالی (فرمانده گروه دستمال‌سرخ‌ها) هم زنده شده. همسر او دوباره در مراسم‌های مختلف حضور به هم رسانده و همرزمانش زبان به بیان خاطرات ناب باز کرده‌اند.

اصغر وصالی که گاهی او را اشتباها «علی اصغر» می‌نامیدند در محله دروازه دولاب تهران که از مناطق قدیمی‌و حد و مرز شرقی تهران در عهد قدیم بوده، متولد شد.

خانواده معمولی اصغر که با مشکلات روزگار دست به گریبان بود، او را در اسفند سال 1329 در آغوش مادر دید و چون در ماه محرم به دنیا آمده بود، نام اصغر را برایش انتخاب کردند. ریز نقشی اصغر، تناسب جالبی بین او و نامش پدید آورده بود.

شهید اصغر وصالی «چ»گونه ازدواج کرد؟

دوران دبستان را در مدرسه «کاظم‌زاده ایرانشهر» گذراند ولی به خاطر مشکلاتی که داشت، در اوایل دوران دبیرستان، ترک تحصیل کرد.

اصغر در آن سن و سال در چاپخانه‌ای مشغول شد و 13 ساله بود که قیام 15 خرداد، جرقه‌های فعالیت سیاسی را در ذهنش روشن کرد. سن و سال پایین و ریزنقشی‌اش او را بیشتر از هر چیزی به توزیع اعلامیه‌های حضرت امام ترغیب می‌کرد تا سال 51 که به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد.

همان سال‌ها بود که با مشقت زیاد از ایران خارج شد و دوره‌های چریکی را در فلسطین گذراند. آبدیده شده بود که به ایران بازگشت و مبارزاتش را به نحو جدی‌تری پیگیری کرد. با دستگیری یکی از اعضای سازمان که با او قرار ملاقات داشت، لو رفت و پس از مدتی تعقیب و گریز، دستگیر شد و تازه معلوم شد که با نام‌های مستعار در استان‌های مختلف کشور، اقداماتی ضد رژیم شاهنشاهی داشته است.

آنقدر اصغر را زده بودند که چهره‌اش برای آشنایان هم قابل تشخیص نبود. خلاصه اینکه به حبس ابد محکوم شد. در زندان بود که با چهره‌های شاخص و روحانی همنشین و همکلام شد و به ماهیت واقعی سازمان مجاهدین پی‌برد.

حکم ابتدایی اصغر اعدام بود و در مرحله تجدید نظر به حبس ابد تقلیل یافت. بعد از آن هم به خاطر ضعیف شدن فعالیت‌های سازمان، حکم او را تا 12 سال کاهش دادند. اصغر از همان سالی که به زندان افتاد تا سال 57 در حبس بود و به خاطر رک‌گویی و اعتراضاتش، مدام مورد شکنجه قرار می‌گرفت و به همین خاطر بود که به رغم جدایی‌اش از سازمان، نمی‌توانستند او را عنصری بریده بنامند.

اصغر در زندان با آیت‌الله ربانی شیرازی، علی اکبر هاشمی‌ رفسنجانی و تعدادی دیگر از افراد سرشناس و تحصیل‌کرده زندان دمخور بود و از این فرصت برای ادامه تحصیلات (البته نه به صورت آکادمیک) استفاده کرد. وقتی با افراد تحصیلکرده حرف می‌زد و یا در بحثی، مناظره می‌کرد، چیزی کم نداشت و به خوبی از پس آن‌ها بر می‌آمد.

· آشنایی مریم کاظم‌زاده با اصغر وصالی

آنچه در زیر می‌خوانید، حاصل گفت‌وگویی است که 12 سال پیش با سرکار خانم مریم کاظم‌زاده انجام شده و برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می‌شود.

سرکار خانم مریم کاظم‌زاده اگر چه مدت کوتاهی با اصغر وصالی زندگی کرد اما هنوز حس و حال آن سال های مبارزه و استقامت و همراهی با همسر فعال و نترسش را به خاطر دارد.

او می‌گوید: من به عنوان خبرنگار به مریوان اعزام شده بودم و شهید وصالی هم با نیروهایش به آنجا آمدند. من اولین بار او را با سر و صورتی خاک‌آلود در آنجا دیدم.

کاظم‌زاده ادامه می‌دهد: بعد از مدتی که غائله پاوه شروع شد، چند روز به آزادسازی کامل پاوه مانده بود که از طریق شهید دکتر چمران به او معرفی شدم. دکتر چمران پیشنهاد مصاحبه با اصغر را داد که البته من با کمال میل پذیرفتم اما اولین برخورد تلخ بین ما را شکل داد!

همسر شهید وصالی درباره برخورد آن روز می‌گوید: وقتی از وصالی درباره وضعیت پاوه پرسیدم، گفت: شما اگر خبرنگار هستید، باید همان موقع در آنجا می‌بودید. بهتر است شما به تهران بروید و خبرهایتان را در همان جا بنویسید… این حرف خیلی برایم سنگین بود. گفتم: شما انتظار دارید من در آن درگیری‌های خطرناک حاضر می‌بودم؟… گفت: خبرنگار باید صحنه‌های واقعی را با چشم خودش ببیند، نه اینکه به ثبت شنیده‌ها اکتفا کند… خلاصه برای تنظیم وقت، با جواب سربالای او روبرو شدم…

«فردای آن روز که وسائلم را برای انجام مصاحبه برداشتم و به سمت مقر وصالی در پادگان مریوان راه افتادم، یادآوری برخورد دیروز، منصرفم کرد. عصر همان‌روز اصغر به مقر ما آمد و دکتر چمران پیگیر مصاحبه من با او شد. من که دستپاچه شده بودم، گفتم: من برای مصاحبه رفتم که نبودند… اصغر برافروخته شد وگفت: شما کِی آمدید؟! کِی من نبودم؟!… من دروغ گفته بودم اما به خیر گذشت. فردا وقتی اصغر برای خداحافظی آمد، دکتر چمران من را به دست او سپرد و اصغر هم با بی‌اعتنایی قبول کرد تا همراهشان بروم.»

مریم کاظم‌زاده در ادامه خاطرات آن روز می‌گوید: به منطقه‌ای رسیدیم و اصغر به همراه نیروهایش پیاده شدند. به من هم گفت که با ماشین به مقر بروم تا آن‌ها دو روز دیگر بیایند. وقتی همه پیاده شدند، با خودم گفتم چرا من پیاده نشوم؟ کوله‌پشتی‌ام را در ماشین گذاشتم و با دوربین و مقداری کاغذ پیاده شدم و در انتهای ستون به راه افتادم. اصغر سر ستون بود و متوجه همراه شدن من نشد. 20 دقیقه گذشته بود که انتهای ستون را دید و با دیدن من جا خورد. اول اعتراض کرد ولی وقتی دید من حاضرجوابم، گروهی را به درون دره فرستاد و من را با گروه دیگری در مسیر دامنه کوه راهی کرد…

· جرقه ازدواج

حدود دوماه بعد با اصغر به تهران آمدیم و اولین پیشنهاد او برای ازدواج در مسیر بهشت زهرا(س) از سوی او به من ارائه شد. جا خورده بودم و اصلا انتظار نداشتم. اصغر قبل از رفتن به خانه، بر سر مزار دوستان شهیدش در بهشت زهرا رفته بود و من هم همراه شدم تا حس و حال او را در آنجا ببینم. دیدن چهره مادر اصغر که چندین بار خبر شهادت او را شنیده بود هم برایم جالب بود.

خلاصه برای اولین بار به خانه حاج آقا وصالی رفتم و با خانواده‌شان آشنا شدم. وقت رفتن با اینکه ماشین داشتم، اصغر گفت که من را می‌رساند.

خانواده‌ام در شیراز بودند و من تنها در تهران زندگی می‌کردم. آن روز اتفاقا مادرم به تهران آمده بود و وقتی به خانه رسیدیم، با یک تعارف خشک و خالی من با آن سر و وضع خاکی و ژولیده به خانه‌مان آمد. مادرم وقتی او را در آن لباس‌ها با بند حمایل و جیب خشاب و لباس جنگی دید، جا خورد و من، اصغر را به او معرفی کردم…

· آغاز زندگی

کاظم‌زاده ادامه می‌دهد: «جهانگیر جعفرزاده» از نیروهای اصغر بود که در جریان عملیات هلی برد بین مریوان و بانه، مفقود شده بود. او را پیش از آن در کرمانشاه و مریوان دیده بودم. با اصغر به خانه جهانگیر رفتیم تا من مراتب تسلیت خود و اصغر را به مادرش اعلام کنم. در آن روزها هم پیشنهادات اصغر برای ازدواج ادامه داشت. او و دوستانش برای چند روز به مشهد رفته بودند و قرار شد هر وقت برگشتند، جوابم را بدهم.

من نمی‌خواستم بعد از ازدواج فعالیت‌هایم کمرنگ شود و اصغر هم نمی‌خواست که همسری بی‌دست و پا و خانه‌نشین داشته باشد.

خلاصه من از اصغر خواستم که طبق روال با خانواده‌اش به شیراز بیایند و خواستگاری کنند. او هم قبول کرد و با خانواده و از جمله برادرش اسماعیل که بعدها شهید شد، به خانه ما آمدند. بعد از رضایت خانواده‌ام، مادرم به تهران آمد و مراسم ساده عقد در سال 58 برگزار شد.

· مقاومت در سر پل ذهاب

همان روزهای اول جنگ که خبر حمله عراق را شنیدیم، با اصغر قرار گذاشتیم به کرمانشاه (باختران) برویم. ابتدا در مقر سپاه آنجا ماندیم و وقتی شنیدیم که عراق به سرپل ذهاب رسیده، به سمت آنجا راه افتادیم. شهید شیرودی از سمت هوا و اصغر وصالی با نیروهایی که داشت، از زمین با عراقی‌ها مواجه شدند و با توجه به شناختی که اصغر از آنجا داشت، دشمن را تا کیلومترها عقب زد.

اصغر، صبح رفته بود و من شب به سرپل ذهاب رسیدم. اگر مقاومت اصغر و گروهش نبود، معلوم نبود عراقی‌ها به راحتی تا کجا پیش بیایند. یاد عباس داورزنی به خیر که به رغم مجروحیت و عفونت شکم، مردانه می‌جنگید. همچنین یاد افرادی مثل حسن بیات، مجید جهان‌بین و هادی مهاجر به خیر که در همان روزها شهید شدند…

· …تا شهادت

همسر شهید کاظم‌زاده جریان شهادت اصغر را این چنین بازگو می‌کند: … این داستان ادامه پیدا کرد تا در روز تاسوعا (28آبان 59) تصمیم گرفته شد عملیاتی برای روز عاشورا طراحی شود. قرار شد اصغر و نیروهایش به پادگان ابوذر بروند. اصغر، روز عاشورا در نزدیکی تنگه حاجیان گلوله خورد و به عقب منتقل شد. اصغر را به بیمارستان اسلام آباد غرب بردند و دکتر انصاری مغزش را جراحی کرد.

من در گیلانغرب بودم که خبر مجروح شدن اصغر به گوشم رسید و همراه چند نفر از نیروهای اصغر که باقی مانده بودند به آنجا رفتیم.

باورکردنی نبود که من از آن سفر به تنهایی برگردم. البته شب قبل از شهادتش، حس جدایی به من دست داده بود ولی فکر می‌کردم که خودم شهید می‌شوم. در آن لحظات فقط با لطف خدا بود که توانستم صبر کنم و به زندگی‌ام ادامه بدهم.

 

 

وقتی پیکر اصغر را به پزشکی قانونی تهران آوردند، آن شب اولین شبی بود که از اصغر جدا بودم اما بعد از آن احساس می‌کردم که تازه او را به دست آورده‌ام و تازه با او وارد زندگی جدیدی شده‌ام.

 1 نظر

تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی

30 فروردین 1393 توسط الزهرا (س) نصر

 

·خانواده فهیما اصرار داشتند برای ادامه تحصیل به کانادا برود و او هربار با خنده این مسئله را دور می زد. یکبار که پاپیچش شدم که چرا نمی روی و خب برو و تجربه جدیدی است و… با همان خنده همیشگی گفت: «چطور از مسجد دل بکنم؟»

·یکی از بچه ها برای ادامه تحصیل در یکی از دانشگاه های معتبر کشور با یکی از اساتیدش مشورت کرده بود، استاد به فائزه گفته بود: «ببینید خانوم این دانشگاه، دانشگاه خوبیه ولی…. ولی مسجدش باصفا نیست!»

·محبوب ترین استاد الهه ما که یکی از برجسته ترین اساتید کشور در حوزه کاری خودش است، از طرف یکی از دانشگاه های معتبر جهان در یکی از کشورهای به قول معروف توسعه یافته و صنعتی به کار دعوت شده بود. استاد در جواب درخواستشان گفته بود: «مشکلی ندارم، فقط یه شرط دارم و اون اینکه هماهنگ کنید من روزی سه مرتبه برم ایران؛ چون من باید هر صبح و ظهر و مغرب نمازمو تو مسجد محله مون بخونم!»

*درون آینه روبرو چه می بینی/تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی…. با همان ملودی شگفتی که همایون شجریان می خواند تا آنجا که می رسد به شگفت ترین قسمتش که: در آن گلوله آتش گرفته ای که دل است/ و باد می بردش! و باد می بردش…………. سو به سو چه می بینی؟

نکته هایی با بیان شیرین سحر همیشه دانشور

 نظر دهید »

برای زندگی واقعی ...

25 فروردین 1393 توسط الزهرا (س) نصر

-نظرت چیه اگر آدم عروسی نگیرد؟

+ نه نمیشه، فکرش را هم نکن…بعدا حسرتش می مونه رو دلت…یه شب خاطره انگیزه.

- از پوشیدن لباس عروس و آرایشی که توی آینه که نگاه کنم ببینم خودم نیستم بدم می آید.

+وای نگو..یه شب عروسیه و لباس و میک آپش..بعد بری عروسی ملتو ببینی حسرت می خوری چرا آرایشگاه نرفتم.

- لیست جهیزه رو ببین می خوام فلان وسایل را که نیاز نمی شود یا نیاز کاذب ایجاد می کند نخرم.

+زیاد انقلابی بازی در نیار…اقع بین باش..هر چی دلت می خواد بخر بعد نری خونه زندگی رفقاتو ببینی حسرت بخوری..


حسرت خوردن بد است..خیلی بد. اصلا کاش می شد هیچ کس توی زندگی َش حسرت نخورد. ولی نمی شود. به قول عزیزی دنیا جوری بنا شده که نشود دو تا چیز خوب را با هم داشت باید دنبال چیز خوب تر بود. و انتخاب خوب تر بین خوب ها سخت است و گزینش هر کدام محروم شدن از دیگری را به دنبال دارد.

گفتگوی بالا، طی روزهای گذشته بین و من و دوستی رد و بدل شد..حرف های درستی هم هست آدم تا می تواند نباید بگذارد حسرت زندگیش را خراب کند نا امیدش کند داشتم به این حسرت ها فکر می کردم به اینکه واقعا اگر لباس نپوشم آرایش نکنم توی تالار مراسم نگیرم موقع هیزیه خریدن انقلابی بازی در بیاورم حسرت خواهم خورد یانه؟ یدم خیلی چیزها از کفم رفته و من حسرت نخوردم…چه دقایقی که آدم به تاخیر می اندازد و نمازش را اول وقت نمی خواند ولی کمتر شده حسرتش را بعدها بخورد چه وقت ها که هدر داده و باطل شان کرده می توانسته کتاب بخواند فکر کند کار کند درس بخواند…چه حرفها که باید نمی زده و زده چه حرفا هایی که نزده..چه نگاه هایی که نکرده چه نگاه هایی که خطا رفته …و خیلی حسرت های دیگر…

این ها حسرت است..کاش حسرت این ها آدم را بفکر بیندازد…کاش حسرت کمبودهای روحی و معنوی و فکری آدم را از خود بی خود کند و باعث شود به خودش بجنبد…

من برای یک آرایشگاه نرفتن اگر قرار است بعد سر خودم و همسرم غر بزنم اما برای قضا شدن نمازم این کار را نمی کنم باید بروم بمیرم..

2- سوالی که ذهنم را مشغول کرده اینکه آدم باید حسرت چه چیزهایی را نخورد؟ یعنی کی ها باید سعیش را بکند هر وری شده شرایط را فراهم کند تا کمبودی نداشته باشد؟ آدم باید کمبود چه چیزهایی را نداشته باشد؟یعنی آدم حتما نباید کمبود داشته باشد؟


چقدر شعار دادم…

بقلم محض بودن
 نظر دهید »

واجبی با مقدمات ظریف!

24 فروردین 1393 توسط الزهرا (س) نصر

درراهروی سوم فروشگاه بهاره یک غرفه کوچک اجاره کرده بود و محافظ اتو می فروخت .با هیجان جنسش را برای زن هایی که کنار غرفه ایستاده بودند تبلیغ می کرد.زن ها با تردید نگاهش می کردند.جلو رفتم و گفتم اقا بی زحمت دو تا از این محافظا به من بدید و رو به زن ها ادامه دادم :خیلی چیز خوبیه اصلا لباسو نمی سوزونه و برق نمی ندازه .خالم داشت خوب شد منم پیدا کردم.هر کدام یک عدد می خرند و می روند.جوان با شعف می گوید:ممنون خانم .تایید به موقعی بود.پانزده تومان می گذارم روی میز و می گویم :بقیشم باشه.هنوز گردن بند طلای دور گردن جوان برق می زند.با لبخند می گویم : جوونایی مثل شما که دنبال کسب روزی حلالن باعث افتخارجامعه و خانوادشونن .خندان می گوید:من با این کار خرج یه مادر پیرو دو تا خواهر دانشجومو می دم.سر تکان می دهم می گویم:آفرین .البته کسب روزی حلال تن سالمم می خواد .مثلااین گردن بند طلا به خاطر یه سری تغییرات خونی تو بدن شما ممکنه به سلامتیتون آسیب بزنه.خدا به ضرر بنده هاش حرف نمی زنه.گردن بند را باز می کند ومی گوید:چشم آبجی اینم به خاطر شما.محافظ ها بر می دارم و می گویم:به خاطر خودتون!!


پی نوشت:شادی روح طلبه شهید امر به معروف صلوات

میس طلبه

 نظر دهید »

چشم روشنی

23 فروردین 1393 توسط الزهرا (س) نصر

گلدان قبلی دیگر برایشان کوچک بود، خیلی وقت بود همه شاخه ها را قلمه زده بودم که جای دیگر بکارم. بزرگ شده بودند و از قواره افتاده بودند. گلدان خشک کوچک را برداشتم که خاکش را خالی کنم و خودش را بگذارم گوشه ای برای روز مبادا. یک دفعه لای برگ های زرد خشک شده که همه سطح گلدان را پوشانده بود، چشمم افتاد به یک برگ کوچک سبز. از لای خاک های خشک خودش را کشیده بود بالا. نگاهش کردم. خیلی کوچک بود. به چشم نمی آمد اصلا. خواستم خاک را خالی کنم، نشد. نتوانستم. بعد هفته ها آبش دادم، زیرگلدانی بی قواره را عوض کردم و یک بنفش شاد گذاشتم، همه برگ های زرد خشک را جمع کردم و گلدان کوچک ساقه بریده را گذاشتم یکی از پرنورترین جاهای خانه. بعد ته دلم گفتم : ببینم تو چه میکنی!


کاش خدا هم جوانه های کوچک وجود ما را ببیند، کاش یک نفر این برگ های خشک را کنار بزند…کاش جوانه زده باشیم…کاش این بهار لااقل یک کاری با دل ما بکند.


از کجا معلوم شاید همه ساقه های بریده شده هم دوباره برگ درآوردند. من دلم به آن جوانه روشن است.

بقلم صاد

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 420
  • 421
  • 422
  • ...
  • 423
  • ...
  • 424
  • 425
  • 426
  • ...
  • 427
  • ...
  • 428
  • 429
  • 430
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس