مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

الحمد لله رب العالمین

16 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

ظاهر بعضی جملات خیلی ساده اند و خیلی هم عادی و تکراری به نظر

می یان، ولی در واقع نه ساده اند و نه عادی. بعضی از همین جملات

به ظاهر ساده رو اگر خوب دقت کنی، بفهمی و باور کنی به چیزایی

می رسی که از عمیق ترین اعتقادات دینی ماست.

یکی از همین جملات ساده اینه که «خوبی هر جا هست، مال خداست

و درست تر، خوبیِ خداست».

اگر هر جا خط قشنگی دیدی، منظره زیبایی دیدی، صدای قشنگی شنیدی،

چهره خوبی دیدی و همین طور، اخلاق قشنگ و افکار قشنگی دیدی یا اگر

کمالاتی رو در خودت دیدی، یاد خدا افتادی و حواست بود که ذره

ذره خوبی ها، حسن ها و کمالاتی که توی این عالم از ازل تا ابد هست

فقط و فقط مال یک نفره و دیگه جایی برای من و تو و غرور و خودشیفتگی و …

نمی مونه، توحید صفاتی رو فهمیدی.

درک همین جمله ساده، کلی محبت هم دنبال خودش میاره … مگر می شه وقتی

همه خوبی ها و کمالات عالم رو مال یک نفر دیدی، عاشقش نشی؟

به قول حاج اسماعیل دولابی: «از هر چیز تعریف کردند بگو مال خداست، کار خداست.

نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت و دیگران نسبت دهی که ظلمی بزرگتر از

این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی از وادی امن سر در می آوری. هر وقت

خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی از ربت تعریف کن. بیا و از امروز تصمیم

بگیر حرفی نزنی مگر از او».

وقتی اینطوری به عالم نگاه کنی در عین حال که همه چیز و همه کس فقیرند

و از خودشون هیچی ندارن، ولی به خاطر انتسابشون به غنی مطلق، همه

عظمت و بزرگی دارن، همه، همه چیز دارن ولی نه از خودشون.. اینطوری

هیچ کس با جیب خالی و مال دیگری، نمی تونه پز بده یا مغرور بشه…

اینطوری هیچ کی از خدا، طلبکار نمی شه…

برداشت های بیشترش با خودتون..

بقلم بانو حبیب

 نظر دهید »

دقت کنیم در مصرف

12 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

بحران آب شاید برای ما تهرانی ها خیلی جدی نباشد، چون هر وقت شیر آب خانه را باز کردیم از آن آب جاری شده است . اما بسیاری از شهرها و روستاها هستند که آب لوله کشی جیره بندی دارند و در تمام ۲۴ساعت شبانه روز بطور مداوم آب ندارند! حتی بعضی از روستاهای بدون امکانات آب آشامیدنی و چیزی به نام لوله کشی و شیر آب در خانه شان تعبیه نشده. آنها باید با یک ظرف به کنار رودخانه یا نهر بروند و برای مصرفشان روزی چند بار آب بیاورند.

دوستی دارم که در لبنان زندگی می کند. می گوید در کل کشور لبنان مردم چه فقیر و چه غنی باید برای مصرفشان آب بخرند! نه مثل ما که لوله کشی آب داریم و ماهانه مبلغی جزیی پرداخت می کنیم! باید تانکری آب بخرند و در مخزن های منزلشان بریزند. آب شرب جدا و آب غیر شرب هم جدا. در سایر کشورهای دنیا هم باید آب آشامیدنی را بطور جداگانه خریداری کنند.
پس حالا که ما از نعمت آب آشامیدنی، خیلی راحت تر از سایر مردم دنیا بهره مندیم ای کاش بیشتر ملاحظه آن را داشته باشیم. آب یادگاری از گذشتگان برای ما نیست؛ بلکه آب امانتی از آیندگان است در دستان ما که باید مواظب آن باشیم تا ذخایر آب کشور تهی نشوند.

به همین منظور بیان چند راهکار برای صرفه جویی در مصرف آب در این روزهای مواجهه با کم آبی خالی از لطف نیست.

شیر آب
اولین توجهی که در مورد صرفه جویی در مصرف آب باید به آن عنایت داشت، سالم بودن شیر های آب خانه است. چک کنید که هیچ کدام از شیرهای خانه چکه نکنند. اگر احیانا یکی از شیرآلات خانه فرسوده بود یا چکه می کرد آنرا بوسیله یک واشر تعمیر و یا عوض کنید.

دقت داشته باشید که از سر شیرهایی استفاده کنید که با کم باز کردن آب فشار آب زیادی از خود منتقل کنند تا نیاز نباشد شیر آب را تا انتها باز کنید و آب اسراف شود. برای هر کاری شیر آب را باز کنید و سریع ببندید. آب را باز نگذارید و بعد فکر کنید یا به سراغ سایر کارهایتان بروید .

شستشوی میوه و ظروف
شستشوی میوه و سبزی اگر با دقت در صرفه جویی در مصرف آب نباشد، اسراف زیادی در بر دارد. ماشین های ظرفشویی که گزینه شستشوی میوه و سبزی دارند گزینه ی مناسبی برای صرفه جویی در آب هستند. تمام میوه ها و سبزی ها را درون سبد ماشین ظرفشویی قرار دهید و دکمه مخصوص شستشوی میوه را بزنید. ماشین ظرف شویی ظرف مدت پانزده دقیقه و با کمترین میزان آب میوه و ها و سبزی ها را به نحو احسن می شوید و نیازی به آبکشی های مجدد هم ندارد.

اگر ماشین ظرفشویی ندارید یک سبد و یک لگن بزرگ آب در کنار ظرفشویی بگذارید. لگن را تا نیمه آب کنید و چند قطره ماده ضد عفونی کننده در آن بریزید و میوه ها و سبزی ها را چند دقیقه خیس کنید و بعد سریع آب کشی کنید و در سبد بگذارید.

برای شستن ظرف ها هم بهتر است تا مواد غذایی و چربی ها روی آن خشک نشده اقدام به شستن کنید تا آب کمتری مصرف شود. ا گر احیانا ظرفها از وعده غذایی قبل ماند و چربی هایش خشک شد یک لیوان آب جوش روی ظروف بریزید و بعد شستشو را آغاز کنید تا برای سابیدن چربی ها نیاز به هدر رفتن آب نباشد.

ابتدا همه ظرفها را با اسکاچ و کف بشویید و بعد آبکشی کنید. در طول زمان شستشوی ظروف از ابتدای شستن با اسکاچ تا آب کشیدن شیر آب را تمام وقت باز نگذارید.

شستشوی لباس
ماشین های لباسشویی معمولا گزینه های شستشوی باصرفه و شستشوی پانزده دقیقه ای یا ۳۰دقیقه ای دارند. برای شستن لباس های خیلی کثیف ماشین را روی گزینه شستشوی باصرفه تنظیم کنید. برای شستن لباس هایی که فقط نیاز به آب کشیده شدن دارند و زیاد کثیف نیستند ماشین را روی شستشوی سریع ۱۵ یا ۳۰ دقیقه ای تنظیم کنید.

لباس های کثیف را در طول هفته در یک سبد جمع کنید و در آخر هفته همه ی لباس ها را با هم بشویید . هیچ وقت برای شستن یک یا دو تکه لباس ماشین لباس شویی را روشن نکنید تا از اسراف آب جلوگیری شود.

شستشوی اتومبیل
شستشوی اتومبیل در روزهای بحران آب ک ار عاقلانه ای نیست اما به هر حال اگر مجبور به این کار هستید از یک سطل آب و کف و یک اسفنج استفاده کنید. ماشین نیازی به سابیدن ندارد و با یک کف ساده برق می افتد. بعد از شستشوی کفی ماشین یک یا دو سطل آب به اطراف ماشین بپاشید. دقت داشته باشید که برای شستن ماشین نیازی به اینکه شیر آب تمام وقت باز باشد و با شلنگ همه جای ماشین را چند بار آب بگیرید نیست.

آب دادن با صرفه به گلدانها
اگر در خانه گل و گیاه دارید بطری های خالی آب معدنی یا نوشابه را نگه دارید و به جای اینکه هر روز شلنگ آب را دستتان بگیرید و نیم ساعت آب تصفیه شده گوارا را پای باغچه بدهید، یک بطری آب معدنی را تا نیمه پر کنید و پای گلدان واژگون کرده و در خاک قرار دهید و بعد انتهای بطری را چند سوراخ کوچک کنید تا هوا به راحتی در ان جریان پیدا کند. با این روش خاک گلدان هیچ وقت خشک نمی ماند و به اندازه از بطری آب می کشد. برای درختان و گل و گیاه در باغچه های بزرگ هم می توانید از سیستم آبیاری قطره ای استفاده کنید.

شستن حیاط
یکی از تفریحات خانم ها و بعضی از آقایان آب پاشین و به نوعی شستن حیاط با فشار آب است! این کار جز اسراف آب هیچ ثمری ندارد و حیاط را خیلی خوب تمیز نمی کند و در نهایت برگ های خشک شده درختان و خاک ها در گوشه ای باقی می ماند. باور کنید آب پاشیدن به حیاط یا آسفالت جلوی در خیابان هیچ فایده ای ندارد. به جای آب پاشیدن چند ساعته با شلنگ لطفا با جارو به نظافت حیاط بپردازید. هم از اسراف آب جلوگیری می شود و هم حیاط کاملا تمیز می شود.

حمام های ۵ دقیقه ای
یکی از جایگاه های اسراف آب حمام است! برخی از مردم گمان می کنند یک حمام خوب در صورتی است که از صبح تا ظهر در حمام باشند و دوش هم تا انتها باز باشد. در صورتی که یک حمام ۵ دقیقه ای هم همان تمیزی حمام کردن های طولانی را در پی خواهد داشت با این تفاوت که آب کمتری اسراف می شود. برای کمتر مصرف شدن آب از سردوش های بزرگ استفاده کنید که مقدار کمی آب را با فشار بیشتری خارج کنند و نیازی نباشد شیر حمام را چندین دور بچرخانید. در زیر دوش باز حمام لباس نشویید و تمرین صدا و خوانندگی نکنید. اگر هوس کردید آب بازی کنید به بحران جدی آب در کشورمان فکر کنید و سریع شیر آب را ببندید و از حمام خارج شوید.

این جمله کلیدی را همواره در ذهن داشته باشید که آب امانتی از آیندگان و فرزندان ماست که به ما سپرده شده است. با مصرف بهینه آب به آیندگان خیانت نکنیم!

 نظر دهید »

زنبور بی عسل

10 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

زن کارمندی هستم که با کار کردن زنها به شدت مخالفم. اگر احساس وظیفه نبود ریاست خانه را بااستخدام خارج از خانه تحت هیچ شرایطی عوض نمی کردم. امسال مرخصی بدون حقوق می گیرم تا لبخند صبحگاهی فاطمه به گریه بد خوابی تبدیل نشود.تا چشمان خواب آلود صبحگاهیش با آب ریخته شده از دستانم تر شود نه اشک بی امان جدایی از من.محمد وقتی خبر مرخصی را می شنود برایم نامه می نویسد:
سلام مامان. من خیلی خوشحالم که مرخصی گرفتی. چون قفل در خیلی سفت است و موقع باز کردنش دست من خیلی درد می گیرد.حالا دیگر مجبور نیستم صبر کنم تا برنج دم بکشد. مامان باز برایم کباب تابه ای و قورمه سبزی درست کن. مامان من خیلی خوشحالم خداحافظ
پسرت محمد
دانش آموزی داشتم که از میدانی که هر صبح مادرش او را در ان جا پیاده می کرد تا سوار سرویسش شود متنفر بود.می ترسم از روزی که محمد از تمام کلید ها و قفل ها متنفر شود. می ترسم!

بقلم میس طلبه

 نظر دهید »

این روزها سالگرد همخانه شدنمان بود...

08 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

توی تست روانشناسی پرسیده بود : «چه وقت هایی دوست دارید با همسرتان حرف بزنید؟» پاسخش از اصلا و به ندرت تا گاهی و اغلب اوقات و همیشه متغیر بود. فکر نکردم و تیک زدم : «همیشه»

بعد فکر کردم چندتا آدم توی دنیا پیدا می شوند که من همیشه دوست داشته باشم، حوصله داشته باشم، انگیزه داشته باشم باهشان حرف بزنم؟…


می دانی! «من» خیلی خاص است. خوب نیست ها!، خاص است. برخلاف گرمی ظاهری اش با هیچ کس عمیقا نمی جوشد، هیچ جمعی را از تنهایی اش بیشتر دوست ندارد، از تنهایی نه می ترسد نه خسته می شود، حوصله آدم ها، جمع ها، حرف ها را ندارد… سال هاست عادت کرده حرف هایش را توی دلش نگه دارد و سفره فکرهایش را باز نکند پیش روی کسی.

اما تو فرق داری. سفره فکرش را فاشِ فاش پهن می کند جلو رویت، از فکرها و دغدغه ها و مسئله ها و حرص هایش می گوید… آنقدر می گوید و می گوید و می گوید که خسته شوی…

از خودش بیشتر قبولت دارد.

تو فرق داری، از همه جمع ها گریزان است ولی با تو بودن را همیشه ترجیح می دهد.

تو را انتخاب کرده… که توی همه شادی ها و غم ها، فکرها و دغدغه ها، توی همه سفرها و لحظه ها، توی همه فانتزی ها و رویابافی ها…کنارش باشی.

کسی نیستم، خوب نیستم…ولی وقتی بخواهم قَدرت را توی دلم تصویر کنم، فقط می توانم بگویم آدمی به سخت گیری من، سخت پسندی من، آدم گریزی من… تو را انتخاب کرد.

و برای اولین بار توی عمرش، به طرز معجزه آسایی آن ایده آل گرایی کذایی دست از سرش برداشت و پای انتخابش ماند. توی این سالها یکبار هم پشیمان نشد.

اول فکر کردم معجزه ازدواج است، بعد دیدم شاید هم تو خیلی «ایده آل» بودی.

بقلم صاد

 5 نظر

حاشیه ای بر اصل

07 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

گفتگو با سرور داورپناه؛ مادر دو شهید و یک جانباز و مدیر مجتمع آموزشی کودکان استثنایی توحید؛


مادری از جنس صبر


ماجرا، ماجرای بانویی است که همه زندگی و وقتش را وقف کودکان کرده است، آن هم نه کودکانی معمولی. کودکانی که گاهی پدر و مادرشان هم از سر و کله زدن با آنها خسته می شوند و می گردند دنبال مراکز خاص تا از کودک استثناییشان نگهداری شود.

خانم داورپناه، مدیر یکی از این مراکز آموزشی است و نیمی از عمر خود را صرف آموزش و نگهداری بچه های استثنایی کرده است؛ طوری که حالا، این بچه ها بخش مهمی از زندگی این بانوی سختکوش شده اند.

داورپناه علاوه بر این که بیش از سی سال معلم است، مادر هم هست. اما نه یک مادر معمولی. مادری که سه پسر به دنیا آورده و به بهترین شکل تربیت و بزرگشان کرده و الان از آن سه پسر، برایش یک پسرجانباز باقی مانده و دو شهید. با این که سال ها از شهادت و جانبازی فرزندانش می گذرد اما برای خانم داورپناه، داغ هنوز تازه است؛ انگار که تمامی وقایع همین دیروز اتفاق افتاده است…



سرور داورپناه اهل لاهیجان است. وقتی دوازده سالش بوده از لاهیجان به تهران می آیند و در سیزده چهارده سالگی، با پسرخاله اش در سال 40 ازدواج می کند و می روند خرم آباد. دو پسر اول در همان جا به دنیا می آیند و پسر بعدی وقتی در دوره ای که خانواده ی طوافی، پنج سالی را به همدان مهاجرت کرده بودند.

هر سه فرزند خانم داورپناه، زیر بیست سالگی او و به فاصله ی دو سال از هم به دنیا می آیند. در خانواده ی طوافی انگار دو اسمه بودن رسم است. هم همسر خانم داورپناه دو اسم دارد و هم سه فرزندش: «اسم پسر دومم در شناسنامه کامران بود اما چون روز تولد امام حسن (ع) به دنیا آمد، مادرم او را حسن صدا می کرد و سایر اعضای خانواده برایش نام علی را می پسندیدند! خانواده ی همسرم هم کامران صدایش می زدند و در نتیجه کامران، سه اسم داشت. یک روز معلم مدرسه اش از این وضعیت شکایت کرد که ما هر اسمی او را صدا می زنیم بلند می شود؛ بهتر است یک اسم او را صدا کنید تا عادت کند. ما هم کامران صدایش کردیم تا این که وارد دبیرستان شد و خودش گفت من را علی کامران صدا بزنید. این شد که نام «علی کامران» رویش ماند. به فرزند کوچکم هم در کودکی کامیار می‌گفتیم ولی وقتی بزرگ شد گفت به من بگویید «حسین»؛ در مسجد، دانشگاه یا جبهه، همه به اسم حسینعلی او را می شناختند.»

کامبیز و کامران و کامیار، که بعدها اسامی محمدرضا، حسین علی و حسن علی رویشان گذاشته شده، سه پسر سرور داورپناه هستند که ماجراهای عجیب و غریبی را برای این مادر صبور رقم می زنند.

انگار همین دیروز بود…

وقتی خاطرات روزهایی که چندان نزدیک نیستند را با خانم داورپناه مرور می کنی، طوری از آن ها حرف می زند که انگار همین دیروز اتفاق افتاده. یادآوری روزهایی که هر سه پسر کنار مادر بودند، آن قدر شیرین است که لبخند روی لب های مادر می آورد. دلش می خواهد ساعت ها از کودکی و شیطنت های پسرهایش و سر و کله زدنش با آنها بگوید و با این کار، غم دوری و دلتنگی اش برای عزیزان از دست رفته اش را کمرنگ کند: « علی کامران همیشه خندان بود؛ یکی از معلم های او به من می گفت علی کامران را برای چه زمانی تربیت کرده ای؟ گفتم مگر تربیت زمان دارد؟ می گفت آری، این بچه برای این زمان تربیت نشده است؛ وقتی دلیل را پرسیدم گفت هیچ غل و غشی در این بچه وجود ندارد و بچه صاف و ساده ای است.

کلا روحیات فرزند دومم بیشتر به روحیات من می خورد. کودکی خودم را در پسر دومم احساس می کنم و هنوز هم با او بیشتر از آن یکی پسر شهیدم ارتباط دارم…»

هم خانم داورپناه هم اطرافیانش متوجه عادی نبودن این پسرها می شوند. انگار از همان اول معلوم بوده که سرنوشت این بچه ها، با بچه های عادی متفاوت است. داور پناه می گوید: «وقتی بچه ها به دنیا می آمدند عموی همسرم که مرد مومن و با تقوایی بود به مدت یک ماه پیش ما می آمد؛ وقتی پسر سوم من دنیا آمد عموی همسرم دو ماه پیش ما آمد و ماند. علی کامران آن زمان 3-2 ساله بود، عموی همسرم او را روی پای خود می نشاند و می گفت خبر داری این برای توست؟

می گفتم مگر الان برای کسی دیگر است؟ میگفت ما دنیای دیگری هم داریم، این برای آن دنیای توست…

همین مورد درباره ی فرزند سوم من هم اتفاق افتاد. یک بار که عموی همسرم آمده بود خانه مان، رو کرد به همسرم و گفت: کامیار برای توست، برای آن دنیای تو.

یک بار از او پرسیدم: «پس پسر بزرگم برای کیست؟». گفت: «پسر بزرگ برای همین دنیای شماست…»

فرزندان سرور داورپناه، همگی به صورت جهشی درس خوانده اند. پسر بزرگش در سن 14 سالگی در دانشگاه علم و صنعت پذیرفته می شود و دو پسر دیگر هم در سال های 60 و 62 در رشته مهندسی متالورژی مشغول تحصیل می شوند.

بعد از انقلاب و در زمان انقلاب فرهنگی که دانشگاه ها بسته شد، پسر بزرگ خانم داورپناه که زبان انگلیسی اش خوب بود، برای کارهای ترجمه وارد سپاه شد. چرا که آن زمان برای خرید اقلام دفاعی خارجی نیاز به مترجم داشتند. علاوه بر آن به عنوان متخصص راه اندازی این تجهیزات، به خدمت گرفته شد. در سال 61 و در عملیات فتح المبین این فرزند خانم داورپناه هنگام کارگزاری یک موشک از ناحیه قلب مجروح می شود و اولین حادثه مربوط به جنگ، برای خانواده طوافی رقم می خورد.

روزهای سخت دلواپسی

وقتی سه پسر خانم داور پناه به جبهه ها رفتند، او هم طاقت نیاورد در تهران بماند. با آن ها می رفت و پشت جبهه ها خدمت می کرد. همسرش هم دو دوره در بوکان بوده که به دلیل آلودگی های آن مناطق جراحت برداشت و ناچار شد و به تهران برگشت. خودِ داورپناه هم ریه و پوست صورتش در آن دوران مشکل دار شده است.

این مادر شهید معتقد است کار در پشت جبهه باعث شد دوری پسرانش برایش سخت نباشد. این که خودش در آن محیط بوده و با مردمی را می دیده که چه در جبهه ها چه پشت جبهه با جان و دل کار می کنند، سبب شده تا خودش را تنها نبیند و آن حس وحشتناک نگرانی برای پسرانش، کمی آرام شود: «به خاطر مجروحیت پسر بزرگم همیشه نگرانی از دست دادن پسرانم را داشتم اما وقتی روحیه خودشان و مردم را می دیدم، آرام می شدم.»


بغض، جانبازی، شهادت و فراق

داغ فزند، آن قدر تازه است که انگار همین دیروز گذاشته شده روی دل مادر. از آن نوع داغ هایی که هیچ وقت سرد نمی شوند و هر بار به آن فکر می کنی، غصه سراسر وجودت را می گیرد. ماجرای شهادت و جانبازی سه پسر، از آن داغ هاست. وقتی از روزهای مجروحیت فرزندانش حرف می زند، تمام اضطراب و نگرانی یک مادر در روزهایی که نمی داند سرنوشت بچه هایش چه می شود و چه در انتظار آن هاست را در چشمهایش می بینی. انگار فیلم سینمایی زندگی بچه ها دوباره دارد پخش می شود و راوی ماجرا اوست و قرار است لحظه به لحظه، حسش را به بیننده منتقل کند: «پسر دوم من در بوکان بود، در پادگان ابوذر؛ در حمله مسلم ابن عقیل بالای قله سومار مجروح شد و به تهران آمد. پسر دوم من بعد از مجروحیت در مدرسه شهید بهشتی درس دینی را تدریس می کرد و فعالیت های تربیتی داشت. وقتی برای بار دوم به جبهه رفت، هنوز کاملا خوب نشده بود و من از این که دوباره مجروح شود نگران بودم. راستش را بخواهید هیچ وقت فکر نمی کردم شهید شود…»

علی کامران، بعد از بهبودی نسبی به جنوب می رود و دوباره در عملیات والفجر مجروح می شود و بالاخره در سال 62، در منطقه فکه به شهادت می رسد.

ماجرای شهادت علی کامران که مطرح می شود، دیگر مادر نمی تواند جلوی پایین آمدن اشک هایش را بگیرد. انگار کن که همین الان جلوی چشمش پسرانش دارند پرپر می زنند و از دست مادر کاری ساخته نیست و فقط تماشایشان می کند: «پسر کوچک من در والفجر مقدماتی در فکه یک بار در تله انفجاری افتاد و جراحت بسیار سختی برداشت، در بیمارستان صحرایی عمل شد و بعد به مشهد اعزام شد. ما هم فکر می کردیم شهید شده است چرا که پرونده پسرم گم شده بود. از سوی سپاه ما را به مشهد بردند ولی نگفتند برای چه. بعدا فهمیدیم که پسرمان را به بیمارستانی در آن شهر برده اند.»

خانم داورپناه و همسرش، کامیار نیمه جان را به تهران می آورند اما به دلیل شلوغ بودن بیمارستان ها، در منزل از او مراقبت می کنند و همین مراقبت ها سبب می شود تا حال کامیار یا همان حسینعلی بهتر شود.

هنوز مادر و پدر سرگرم مراقبت از فرزند مجروح بودند که خبر شهادت علی کامران را به آن ها می دهند: «پسر کوچکم که بدنش پر از بخیه بود، با همان حال بدش کارهای تحویل برادر را انجام داد. آن زمان فکر نمی کردم او هم شهید شود. با خودم می گفتم دیگر خوب شده و برایمان می ماند.»

اما کامیار باز هم به جبهه می رود؛ این بار ناگهانی و بدون اطلاع. قرار بود بازدید یک هفته ای از فاو داشته باشد. خانم داورپناه می گوید وقتی حسینعلی بدون اطلاع به جبهه رفت، انگار فهمیدم دیگر قرار نیست باز گردد. وقتی یک هفته بعد سراغ پسرش را از سپاه می گیرند، به آنها گفته می شود که پسرش دارد بازمی گردد اما نمی گویند شهید شده. به اینجای خاطرات که می رسد، دیگر باید به سختی صدای این مادر صبر را از لابه لای بغض اشکش بشنوی: «از روز بازگشتش به جبهه تا شهادتش تنها 1 هفته فاصله بود… پسرم در فاو شهید شد.»


بازگشت به زندگی

باید قبول کرد سخت است. انتظار زیادی است که اگر پسر بیست و بیست و دو ساله ات شهید شود و آن یکی در بیست و چهارسالگی هفتا و پنج درصد جانبازی داشته باشد و بتوانی مثل قبل زندگی کنی. خانم داورپناه هم مثل همه ی مادرها، بعد از شهادت و مجروحیت فرزندانش به هم می ریزد. روزهای بعد از شهادت فرزند آخر، غصه آن قدر بزرگ می شود که اگر جلویش را نگیرد، او، صبرش و زندگی اش را می بلعد. تا مدتی خانه نشین می شود و نمی تواند در مدرسه کار کند و هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی، اثر از دست دادن فرزندانش روی او خودش را نشان می دهد. داورپناه آن روزها را چنین توصیف می کند: « وقتی پسر کوچکم شهید شد تا مدتی نمی توانستم در مدرسه کار کنم و این اتفاق تاثیر بدی بر روی من داشت.

مسئول ما در آن زمان من را خواست و گفت اگر نشستن در خانه باعث می شود پسران تو برگردند به تمام مادرها بگویم در خانه بنشینند؛ من گفتم فکر می کنم دیگر نمی توانم و از من بر نمی آید. اما او اصرار بر برگشت من به کار داشت و حرف هایش باعث شد به کار برگردم.»

مرا هم با بچه هایم در خاک گذاشتند

تنها چیزی که یک مادر شهید را سرپا نگه می دارد، این است که می داند فرزندش را برای یک هدف بزرگ قربانی کرده. می داند که اگر فرزند او نبود، الان خیلی چیزها نبود. می داند که انقلاب و حفظ آن، ارزشش آن قدر هست که بشود به خاطرش از چیزهای گرانبها گذشت. اما از همه ی این ها که بگذریم، اجر معنوی و انسانی این فداکاری را که بگذاریم کنار، مادر از ته دل هیچ وقت راضی به از دست دادن فرزندش نیست. از دوری اش همیشه غصه می خورد و به خاطر نبودنش عزادار است. خانم داورپناه هم یکی از همین مادرهاست. می گوید: «ممکن است شهادت بچه های من برای من افتخار آفرین باشد، ولی دوری آن ها بسیار سخت و ناگوار است؛ بعضی مادرها می گویند خوشحالیم که فرزندانمان را دادیم اما من می دانم که این خوشحالی از ته دل نیست. خوشحال نیستم، دوست دارم بچه های من کنارم باشند و داشته باشمشان.

مادر حاضر است روزی هزار بار او را در آتش جهنم بسوزانند ولی برای بچه هایش اتفاقی نیفتد. الان شاید من بخندم اما قلبم گریه می کند، کارهای روزانه ام را بر حسب عادت انجام می دهم و هیچ کاری از روی میل و رغبت نیست. فکر می کنم زمانی که بچه هایم را در خاک گذاشتند، مرا هم با آنها دفن کردند…»

خدا با من است

کسی شک ندارد مادری که دو پسر شهید دارد و یک جانباز تقدیم کرده، زنی عادی نیست و شیری که به فرزندانش داده شیر یک شیرزن است. داورپناه از ارتباط خوب همیشگی اش با خدا می گوید و این که همیشه خدا را کنار خودش حس می کند: «من همیشه فکر می کنم خدا همراه من است و شانه به شانه با من می آید. حتی نعوذ بالله گاهی در قالب یک انسان با من سخن هم می گوید و به طور غیرمنتظره ای به کمکم می آید. مثلا برای کربلا ثبت نام کرده بودم و زمان سفر را اردیبهشت تعیین کرده بودند. من دوست داشتم زمان سال تحویل در کربلا باشم اما نمی شد. کاملا اتفاقی به سازمان حج رفتم و با مسئول مربوطه صحبت کردم و او اسم من و همسرم را به جای کسانی که انصراف داده بودند نوشت و تمام کارهای من را همان روز خودش انجام داد؛ من فکر می کنم این کار به دست خدا ردیف شد. موارد دیگری هم بوده که خیلی خاص کارها درست شده و این تنها لطف مستقیم خداوند است.»

این بانوی صبر باور دارد این که هر روز می تواند این مسافت طولانی را طی کند و خودش را به محل کار برساند و با این بچه های خاص کار کند، همه و همه کمک های خداوند است. می گوید: «این را احساس می کنم که خدا همراه من است؛ شاید به خاطر این که فرزندانم را از دست دادم و دلم شکسته است خداوند این گونه من را کمک می کند».

و شاید این ها، فقط کمک خداوند نیست؛ بلکه تقدیر و تشکری است جانانه از یکی از بهترین بندگانش به خاطر یک عمر خوبی، صبر و مقاومت در برابر سختی ها…


بقلم ز.مهاجری

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 407
  • 408
  • 409
  • ...
  • 410
  • ...
  • 411
  • 412
  • 413
  • ...
  • 414
  • ...
  • 415
  • 416
  • 417
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس