مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

کارکرد نعناداغ

13 آذر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

تلفن های سفارش مطلب معمولا با یک «نه» بی حوصله پاسخ داده می شود. آن طرف خط یا به همین نه اکتفا می کند یا چک و چانه می زند که فرقی در نتیجه ندارد. سفارشی نوشتن همان اندازه که شیرین است، سخت است. اما آن هایی که قلقم را یادگرفته اند می دانند نباید توجهی به حرفم داشته باشند، همین طور بی خیال شروع می کنند به صحبت از موضوع و محتوا و مخاطب و قالب… من می گویم وقت ندارم و آن ها می گویند خب حالا مشورت بده… چند کلمه که می گذرد من دیگر پای تلفن نیستم. ذهنم دارد کلمه ها را کنار هم می گذارد و می رود جمله بعدی. تلفن تمام نشده، چند پاراگراف نوشته ام. و خب مشخص است که قبول میکنم بنویسم. وسوسه نوشتن، خیلی زود من را نسبت به همه سختی ها و اعصاب خردی هایش فراموش کار می کند.

دیشب وسط تزیین آش رشته بودیم که تلفن زنگ خورد. دبیرتحریریه بود. حواسم به حرف ها و وسوسه ها نبود. دوست داشتم زودتر قطع کند که کشک ها را صاف و صوف تر دور نعناداغ بریزم. میانه های حرفش من داشتم از بقیه سراغ خلال دندان میگرفتم و ذهنم پیش لحظه شیرین کشیده شدن آرام نعناداغ روی کشک بود و ابر و بادهایی که قرار بود نقش ببندد. بی توجه به حرف ها گفتم نه. فقط برای اینکه مکالمه کوتاه تر شود.

سرسفره، قاشق آش رشته توی دهنم بود که وسوسه ها شروع شد. کاش قبول کرده بودم، سوژه ش جذاب بود… دوباره کلمه ها داشتند جان می گرفتند و رژه می رفتند… من اما بی خیال آش رشته می خوردم و آرامش آن لحظه و لحظه های بعدم را مدیون حواس پرتی نعناداغ ها بودم.

 نظر دهید »

بیست و سه

12 آذر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

تاب هایی که این شش ماه خواندم لابد از این دست بودند که الان نه تصویر واضحی ازشان دارم و نه در اینجا ثبتشان کرده ام. اما اینکه نخوانده باشم؟ نه! اینطور نیست. یک قانون کلی در جهان وجود دارد و آن اینکه کسی که معتاد خواندن شده باشد، یا معتاد نوشتن… نمی تواند رهایش کند. باور نکنید وقتی یکی می گوید من مدت هاست نخوانده ام. حتما خوانده. حالا شاید شکل خواندنش عوض شده باشد. مثلا از کتاب رسیده باشد به وبلاگ. ولی خوانده. یک جوری خوانده. یا نویسنده پرکاری که می گوید مدت هاست ننوشته ام. نوشته. جای دیگر، وبلاگ دیگر… اسباب بازی ها عوض می شوند ولی آدم ها نه.

خلاصه که من هم خوانده ام. ولی آنطور جدی و پیگیر مثل قدیم ها، خب نه.

دیشب رفته بودم کتابستان. نه به قصد خرید. بیشتر گشتن. یکی دوهفته پیشش بعد از کلی چک و چانه زدن ، خودم را مجبور کرده بودم برود نشر افق و کتابی بخرد. نیم ساعت گشته بود و آخر مردد «سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار» مستور را برداشته بود، به امید اینکه چیزی درباره اش اینجا بنویسد که خب نشده بود. حرفی نیامده بود. این بار هم توقعی از کتابستان نداشتم. سختگیر شده ام توی کتاب خریدن و از آن طرف مثل قبل وقت گشتن و جستجو کردن توی سایت ها را ندارم که کتاب های خوب جدید را بشناسم.

یک کتاب برای همسرم برداشته بودم، خواستم بروم سمت صندوق که چشمم افتاد به «بیست و سه»، بیشتر از نام کتاب و نویسنده، عبارت «مجموعه داستان کوتاه»ش جذبم کرد. توی بهشت هم فکر کنم بیشتر از شیر و عسل دنبال داستان بگردم! رفتم جلوتر. مردد بودم. نویسنده اش را نمی شناختم. با خودم گفتم لابد از این تازه کار هاست که داستان هایشان بیشتر به پست های آشفته وبلاگی شبیه است تا قصه. بعد انتشارات را نگاه کردم. «نشر آرما» . حس خوبی نسبت بهش داشتم. نویسنده هایی که ازشان چاپ کرده را می پسندم. صفحه اش را در اینستاگرام دنبال میکنم و حدس میزدم روی هوا کتابی چاپ نکند. این کتاب هم که کم قطر بود و قیمت زیادی نداشت. گفتم یا بخت و یا اقبال. برداشتم و رفتم پای صندوق تا دو کتاب را حساب کنم. توی خانه که مشمای دورش را باز کردم تمام حس های متضاد لحظه کشف کتاب سراغم آمد. کتاب های ناشناخته و بی تحقیق خریداری شده پر از حس های ترش و شیرین اند. اگر خوب از آب دربیایند انگار گنج پیدا کرده ای و اگر تو زرد باشند حسابی می خورد توی ذوقت که دیگر من باشم بدون شناخت قبلی کتاب بخرم!


سر همان داستان اول نویسنده را شناختم. از مضمون هایش. قم و طلبگی و دغدغه های خاص بچه مذهبی ها. قبل ترها همشهری داستان چند داستانش را چاپ کرده بود. آن ها را هم دوست داشتم. اینکه بعد قرن ها یکی از دنیایی بنویسد که تو می فهمی اش، درش زندگی می کنی… همان موقع هم مرا به وجد آورده بود و حالا بیشتر. مهم تر از همه اینکه نویسنده نابلد نیست که صرفا محتوا جذبت کند. قلمش شسته رفته است. خوب وارد داستان می شود و خوب درمی آید، دست روی نقطه های حساسی می گذارد، شخصیت پردازی هایش قوی است… خلاصه دردسرتان ندهم. بعد مدت ها یک مجموعه داستان خوب خواندم. زیر بعضی جمله هایش خط کشیدم، سر بعضی پاراگراف هایش بلند بلند خندیدم، بعضی داستان هایش فکرم را درگیر خودش کرد و چندتا را آنقدر دوست داشتم که عادت شکنی کردم و دوباره خواندم…

البته قصه هایش هنوزجای کار دارد. بیشتر از همه جمله بندی ها. نحو جمله بندی ها کمی اذیتم کرد. مدام دوست داشتم مثل ویراستارها بعضی کلمات را جابه جا کنم تا روان تر شوند. نمی دانم نویسنده خواسته بود سبکش را خاص کند که درنیامده بود یا صرفا بی توجهی کرده بود. به هرحال جمله بندی های داستان جای کار داشت هنوز. تنها نقطه ضعفی که به نظرم رسید.


از نشر آرما باز هم خواهم خرید ان شاالله. لیست کتاب های منتشر شده اش که حسابی جذبم. فکر کنم آینده روشنی دارد.


 1 نظر

"انگار چسبیده ست دنیایی به زانویم"

22 آبان 1393 توسط الزهرا (س) نصر

خاطره ی محرم برای من، خانه ی بابابزرگ است. آن روزهایی که همه بچه بودیم و همه چیزخوب بود. هیئت، سماور چایی و عمو م که مسئول چای بود، جمع شدن همه ی فامیل، تذکرهای عمه که صدایمان از آشپزخانه تا ته هال پیچیده، پارکینگ که می شد هیئت مردانه و میکروفن و زنجیرهای بزرگانه و پارچه سیاه های دورتادورش بی نهایت برایمان جذاب بود و تمام کیف آن روزها به این بود که قبل یا بعد مراسم برویم پارکینگ و به بهانه ی کمک اکتشافات کنیم. روزهایی که بابابزرگ -خدا رحمتش کند - زنده و پررنگ فامیل بود.

آن وقتها من نمی فهمیدم غم یعنی چه. روضه یعنی چه. محرم واقعی یعنی چه. ظهر عاشورا برایم پذیرایی کردن از یک عالمه مهمان و حس خوب شریک بودن بود. عصرعاشورا دعوا سر جارو زدن فرش ها و بازی شستن دیگ ها توی حیاط که بابا با چکمه و دستکش می ایستاد و فرمان می داد و پسرعموها از کاری و تنبل به کارگرفته می شدند. شستن استکان ها بود زیر شیر باغچه ی حیاط. حتی گاهی فوتبال بازی کردن با حضور جدی ترین افراد فامیل. شور حرکتی جمعی بود که فامیل را معنی دارتر از همیشه می کرد. تا بابابزرگ زنده بود و تا قید آوردن آشپز و قیمه پختن را نزده بودیم، به عبارتی تا بزرگ نشده بودیم این بود. بعد که پای جوجه و غذای از بیرون گرفته به میان آمد و کم کم خانه ی پدری فروخته شد و هیئت از این خانه به آن خانه رفت، دیگر ما بزرگ شده بودیم.

حالا بزرگ شده ایم. حالا بیشتر از قبل می فهمیم مصیبت و غمگینی یعنی چه. نه که گریه کردن و متاثر شدن را یاد گرفته باشیم، نه. دنیا را مزه کرده ایم. عمق حادثه ها را بهتر فهمیده ایم. اصلا تازه تازه فهمیده ایم مصیبت یعنی چه. عزا یعنی چه. از دست دادن یعنی چه.

وقتی بزرگ می شدیم، یک جایی از هم غافل شدیم. دیگر هم هیچ وقت آن طور که باید بهم نرسیدیم. دوره ای که حواسمان نبود کی کجاست; شاید از بس که همه با هم بزرگ شدن را طی می کردیم. یک روزی یادم هست ظهر عاشورا دو تا از بچه ها چند دقیقه غیبشان زد. آن طرف خیابان کشفشان کردیم که داشتند سیب زمینی سرخ کرده می خوردند. بس که هیچ چیزی آن روزها از چشممان پنهان نمی ماند. خاصه بهانه های شادی واقعی. آن هم وسط مراسم عزا. حالا از شادی هم که هیچ، از غم همدیگر هم بی خبریم. یکی مان طلاق می گیرد. یکیمان از یکی دیگر رنجیده. یکی مان دست تنهاست. یکی مریض است. یکی غم دارد. و هی لایه هایی از آگاهی های غمناک گرد نازکی از آنچه که نمی دانم نامش چیست و شبیه حزن است روی لحظه هایمان می نشانند. حالا کم کم با هم غریبه می شویم، در حین اینکه می دانیم چقدر با هم همدردیم. همدیگر را می فهمیم و نمی خواهیم حرفی بزنیم از این فهمیدن ها.
تمام آن روزهای کودکی یک خواب شیرین دسته جمعی اند که با هم دیده ایم. گاهی سعی می کنیم ادایش را دربیاوریم. از بعد مرگ مادربزرگ بیشتر. وقتی می رویم پیک نیک. فشم. دوچرخه سواری. بهمان خوش می گذرد اما خوب می دانیم چه چیزهایی را از دست داده ایم و چقدر حیف، چقدر مفت از دست داده ایم. مقصر بوده ایم. و نبوده ایم. از دست خودمان.و از دست دنیا.

همین هاست. همین غبارهای غم که اسمش را می گذارند بزرگ شدن. همین تجربه ی ای کاش هایی که دیگر بر نمی گردند. همین شاید مصیبت واقعی را فهمیدنی تر می کند. من عاشورا را وقتی می فهمم که درد را می دانم. درد را که در اندازه ی کوچک خودم خط خطی کرده ام می گذارم کنار غم های بزرگ، غم های واقعی، و به خودم میگویم “این دنیاست".
و به تضاد کوچکی خودم و بزرگی آنها غبطه ای منتهی به آرامش و احترام و تسلیم می خورم…

به قلم فاطمه غ

 نظر دهید »

معرفی

21 آبان 1393 توسط الزهرا (س) نصر

اینجا، شب عاشورا، ظهر عاشورا و شام غریبان، سید بزرگوار در حد یک دقیقه از شهدای کربلا نام برده و نشانی مختصری داده. اول فکر کردم درین حد شنیدن ازشان چه بهره ای می تواند داشته باشد، اما یک مرورِ بسیار ارزشمند و موثر بود.

شنیدن بعضی هایشان امید را زنده می کند، مثلا دو برادری که از خوارج بودند و در مقابل امام علی علیه السلام تمام قد ایستادند ولی با یکی از آخرین یاری طلبی های سیدالشهدا علیه السلام، در آخرین دقایق قبل از شهادت امام از لشکر عمر سعد جدا می شوند (فایل ظهر عاشورا)!

نوع روایت کردن آقای بهشتی از این یاران شنیدنی ترش کرده است. روایت برمبنای زمان شهادت است. از ابتدای صبح تا بعد از شهادت امام.

هیئت یا حسین (علیه السلام)، از آن هیئت های کوچک و باصفای اهالی جبهه است. بچه مذهبی های نارمک. سخنران، آقای بهشتی، معاون آقای قرائتی است. مطالب فیش برداری شده و مستند و به شدت کاربردی است. سال های قبل هم موضوعاتشان خاص و بسیار مفید بود *. خدا حفظشان کند. مداحی آقای آل حسینی یک سوز خاصی دارد. سر ساعت، نظم، شور سینه زنی، شعرهای خوب و چای استکانی داغ (: از دیگر ویژگی های خوب هیئت است.

نوحه های شب تاسوعای هیئت شنیدنی است.

دو شب از مراسم هیئت مانده که می توانید در پخش زنده مراسم محرم، فردا و پس فردا شب (شب آخر) بشنوید.

* درباره ی نقش همسران در نیکی رساندن به والدین مطلبی گفته بودند و بنده اثرش را در همسر محترم به شدت دیدم (:

** قدیم، پیش از ظهر عاشورا، دسته سینه زنی فقط آقایان {به به} با چند پرچم ساده سرخ “یا حسین” سینه زنان تا مرکز نگهداری جانبازان (کنار پارک فدک) که هم رزمانشان بودند می رفتند، وقت اذان هم برمی گشتند هیئت برای نماز!

بعدا نوشت با سپاس ویژه از سارای عزیز و زینب عزیز: بچه های موسسه شمس الشموس یک کار قشنگی کردند، مجموعه پوسترهای معرفی اصحاب کربلا را با عنوان “پروانگان عشق"، با نصف قیمت تمام شده در یک بسته کیف مانند تهیه کرده اند. به شدت پیشنهاد می کنم به کسانی که استطاعت مالی دارند، بخرند و هدیه کنند به هیئت ها و مساجد.

برای خانه خودتان هم بخرید و این ایام نصب کنید دورتادور خانه. خیلی خوب یاد آدم می اندازد که می تواند به چه فوزی برسد.

که هنوز هم این فوز را می توان برای همراهی ولیِ منتظر متصور شد. حر که خیلی خوب تر بود از خوارج. یعنی قصه ی آن دو برادر از خوارج روبه روی مولا امیرالمونین شوق و امیدی در دلم زنده کرده اند به لطف خدا و برکت امام!

به قول آقای فاطمی نیا روح های بزرگ پس از مرگ دستشان بازتر است. می شود ازشان مدد گرفت؛ حالا روح های این باوفاترین یاران و شهدا که در برترین جایگاهند، می شود نصب کرد توی خانه و اهل خانواده را سپرد به برکتشان!

قیمت تمام شده صد هزار تومان است، قیمت فروش 50 هزار تومان.

آدرس سایت موسسه: http://shsh.ir/

لینک مربوط به مراکز پخش محصولات در سراسر کشور

موسسه حوالی متروی شهید بهشتی تهران است و روزهای 1شنبه برای عموم آزاد. شاید با مراجعه بتوانید حضوری بخرید.


مسیر نوشت

 نظر دهید »

روضه دونفره من و آقای راننده

20 آبان 1393 توسط الزهرا (س) نصر

منتظر تاکسی سر کوچه می ایستم. چندتا رد می شوند و سرعتشان را کم نمی کنند. آخری سمند زرد است. تک بوق می زند و می کشد کنار. می پرسم شهدا؟ و سوار می شوم. کسی توی تاکسی نیست. پیرمرد سیاه پوش پنجره سمت خودش را داده پایین و توی حال و هوای خودش است. ضبط است یا رادیو؟ نوحه قشنگی می خواند. تکیه می دهم به در سمت راست و سرم را می چسبانم به پنجره. ظهر یکی از روزهای محرم است. دلم پر از غصه شده از نوحه. دل راننده هم انگار. غرق نوحه شده ام. دوست دارم حالا حالاها نرسم. بین راه کسی سوار نمی شود. مسافر نیست. من خوشحالم.

نشسته ام توی روضه و چپیده ام کنج دیوار. دارم آرام آرام اشک می ریزم. حوصله رفت و آمد آدم ها را ندارم. کاش چراغ ها را به این زودی روشن نکنند.

مقصد نزدیک است. می رسیم. تشکر میکنم. مودبانه تر از همیشه. پیرمرد کرایه را می گیرد و بقیه اش را پس می دهد. محترمانه تر از راننده ها… انگار زیرپوستی هر دو احساس کرده ایم که توی یک مجلس مشترک نشستیم…درد مشترک داشتیم. حرمت هم را داریم. هم هیئتی بوده ایم. شده چند دقیقه.

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 402
  • 403
  • 404
  • ...
  • 405
  • ...
  • 406
  • 407
  • 408
  • ...
  • 409
  • ...
  • 410
  • 411
  • 412
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس