مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

چشم ها ... جهادی نوشت

08 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

خانم معلم شده ام ، پای تخته سیاه ، گچ به دست ، ایستاده ام … شروع میکنم به نوشتن تمرین های ریاضی (!) بماند که در حین نوشتن چقدر خاطرات ِ کودکی َم میریزد روی چشم هایم !

.

.

.

تمرین ها که تمام می شود ، از تخته فاصله میگیرم ، میروم ردیف آخر کلاس …. در عین ناباوری می بینم همه از جاهایشان خیز برداشته اند به سمت ِ تخته ، چند نفری دفترهایشان روی دیوار پهن میشود و به طور عمودی شروع میکنند به نوشتن ، چند نفر دیگر هم نزدیک تخته ، خودشان پهن ِ زمین شده اند و تمرین ها را بی شیله پیله (!) وارد دفترشان می کنند…!

یادم می آید بچه که بودیم از معلممان برای هر گونه حرکت ِ اضافه ای جز - دست به سینه شدن - اجازه می گرفتیم ! … حالا اینجا تمام نیمکت ها خالی شده و همه ی بچه ها به در ُدیوار و زمین کلاس چسبیده اند برای نوشتن تمرین ها ، بی آنکه از محضر شریف ِ اینجانبه (!) ، حتی نیمچه رخصتی کسب شده باشد و اینگونه ست که داغش بر دل ما میماند….

و حالا من ، تک و تنها در ردیف آخر کلاس ، در نمای یک خانم معلم شریف (!) جلوس نموده ام و شاگردان ِ جـِغله َم همه جا هستند جز روی نیمکت هایشان …

اردوی جهادی ابستان 91 - منطقه قلعه گنج - کلاس درس و بچه ها

 

* قربان ِ چشم های کوچکشان بروم که گویی اکثرشان ، چشم هایشان ضعیف است و همه چیز را تار می بینند …

عیان است که پدر و مادرهای روستایی ِپر دغدغه مندشان ، حواسشان به این چشم ها نیست و چه بسا حواسشان به خیلی چیز های دیگر ِبچه ها ….

کاش این حوالی هم ، مثل اهالی شهر که از مهد کودک و پیش دبستان ، معاینه چشم ِ همگانی برای کودکان ب ِ راه است اینجاهم از این بساط های سلامتی  (!) برپا بود … اینجایی که درمانگاه دور است و هزینه هایش برای خانواده ها سنگین !

 - اجازه هست با صدای آهسته ای از بی عدالتی شکایت کنم ؟ مخاطبم هم همان مسئولین رده چندم استان هستند که گویی حسابی حواسشان پرت است … !

بچه های اینجا ، چشم هایشان تخته کلاس را تار می بیند

 اما …

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

اما درس خواندن را خیلی دوست دارند !

 

اردوی جهادی تابستان 1391 - منطقه قلعه گنج - کلاس درس و بچه ها


- امـام بـاقـر (علیه السلام ) : چون روز قيامت شود خداى تبارك و تعالى دستور دهد منادى در حضورش نـدا دهد كجايند فقراء گروه بسيارى برخيزند . خداوند گويد : بندگان من ! ، گويند : لبيك پـروردگـارا ؛ فـرمـايـد مـن شـمـا را بـراى خـوارى و پـستى فقير نساختم ؛ بلكه براى مـثـل امـروز انـتخابتان كردم ؛ در چهره مردم تامل و چستجو كنيد هركس به شما احسانى كرده نسبت به من كرده از جانب من بهشت را به او پاداش دهيد .

الكافى ج : 2 ص : 263

- امام صادق (علیه السلام ) : همانا خداى عزوجل دسته اى از مخلوقش را آفريده و ايشان را براى قضاء حـوائج شـيـعيان فقير ما انتخاب فرموده تا در برابر آن ، بهشت را به ايشان پاداش دهد پـس اگـر تـوانـسـتى از آنان باش.

الكافى ج : 2 ص : 193

 

*** گاهی اوقات از بعضی چیزها زود باید گذر کرد … ماندن روی بعضی معناها ، برای بال های آدمی خوب نیست ! خطر دارد … مثل واژه های پست قبل !






 بقلم ریحانه بانو

 2 نظر

اینجا بارانـــ گرفته است …

08 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر



صدای شرشر تنهایی، از بام دلم می آید، وقتی تــــو را فراموش می کنم!

و ناودان های بی قرار چشمانم لبریز می شود از نبودن تـــــو…

هر روز در تکرار دقایق حیرت آدمیان…

و در کوچه های تنگِ تنهایی هایشان، شاهد فرو ریختن برگهای زردی هستم به بلندای پاییزان دلها غمگین…

و در زمزمه های تلخِ روزرگارشان می شنوم که در حسرت با تــو بودن می شکنند و خورد می شوند …

و شگفت نیست که بدانی، رنج من از آن است که گاهی،

در غبار خاطره ها و “یاد هیچکس ها” حضورت را گُـــــم میکنم …

اما بگذر این بار، من قصه ی دلــــــــــ آدم را برای تـــــــو بگویم…

تمام عمر، آسمان دلش بی تــــــــو ابریست …

اینجا بارانـــ گرفته است …

سکوت جاریست و شرشر تنهایی…

افسران - اینجا بارانـــ گرفته است …






 بقلم ترنج بانو

 1 نظر

نخستین زائرانِ کربلا - فصل آشنایی

07 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

از آنجا که موضوع «زیارت اربعین» و «نخستین زائرانِ» آرامگاه شهدای کربلا، از طریق «عطیّة بن سعد عوفی کوفی» نقل شده، زیبنده است بعد از آشنایی مختصر با جابر بن عبدالله انصاری، به معرّفی وی نیز بپردازیم.

 

1. جابر

وی پانزده سال پیش از هجرت، در مدینه به دنیا آمد. او و پدرش «عبدالله» از پیشتازان اسلام بودند؛ پدرش در جنگ اُحُد به شهادت رسید. جابر از یاران با وفای پیامبر(صلی الله علیه و آله) بود که در 19 غزوه شرکت کرد و احادیث فراوانی از آن حضرت نقل نموده؛ لذا مورد احترام همه فرقه‎های اسلامی است. وی همواره از مدافعان اهل بیت(علیهم‎السلام) به شمار می‎آمد. جابر سرانجام در سال 78 (74 یا 79) هجری از دنیا می‎رود و پیکرش در «قبرستان بقیع» دفن می‎شود.(5)

2. عطیّه

وی از رجال علم و حدیث شیعه است که در کتاب های رجالی اهل سنّت نیز توثیق شده است. عطیّه در زمان خلافت امام علی(علیه‎السلام) (36 - 40 هجری) در کوفه به دنیا آمد و نامش هم توسّط آن حضرت انتخاب شده است. وی از شیعیان راستین و علمای بزرگ بوده که هماره به نشر معارف قرآنی و اهل بیتی می‎پرداخت؛ به گونه‎ای که از سوی عوامل حکومتی بنی امیّه مورد شکنجه و آزار قرار گرفته بود. عطیّه علاوه بر نقل احادیث - به ویژه خطبه فدکیّه فاطمه زهرا(علیهاالسلام) - از بزرگترین مفسّران بوده و تفسیری در 5 جلد به نگارش درآورده است.

وی بعد از آشنایی با جابر بن عبدالله، به رتبه شاگردی‎اش مفتخر گردید؛ که متأسفانه برخی در گفتار و نوشتار خود، عطیّه را غلام جابر معرفی کرده‎اند!

عاقبت این مفسّر و محدّث والامقام در سال 111 هجری، در زادگاهش(کوفه) چشم از جهان فرو بست.(6)

سفر زیارتی - سیاسی

یک روز «جابر بن عبدالله انصاری» با شاگردش «عطیة بن سعد» و گروهی از بنی هاشم و سادات علوی، تصمیم گرفتند مسیر طولانی حجاز تا عراق را - علی رغم خطرات راه و خفقان سیاسی حاکم - طیّ کرده و به «زیارت» امام حسین (علیه‎السلام) و شهدای کربلا نائل شوند. حرکت این کاروان زیارتی، آن هم با حضور صحابی کهنسال و گرانقدر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و نیز همراهی عدّه‎ای از بنی‎هاشم، بازتاب گوناگونی را می‎تواند در افکار عمومی و نظام حکومتی بنی امیّه داشته باشد؛ که متأسّفانه حوادث و واکنش‎های مسیر این سفر، در منابع تاریخی و حدیثی بیان نشده است!

به عبارت دیگر: رژیم سفّاک بنی امیّه برای پیشگیری و سرکوب انقلاب‎های مردمی، سیاست مکتوب و برنامه همه جانبه‎ای داشته؛ چرا که با انتشار واقعه جانسوز شهادت و اسارت خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)، نخستین بازتاب مردمی‎اش ایجاد تنفّر، تظاهرات خیابانی و هجرت شیعیان به کربلا می‎باشد. از این رو، نیروهای اطلاعاتی و نظامی یزید، ورود و خروج افراد - به ویژه شخصیت‎ها - را تحت کنترل قرار داده و حداقل در شهر مدینه «حکومت نظامی و پلیسی» را برقرار می‎کنند. با این وجود، نوع برخورد کارگزاران و مأموران با حرکت سؤال برانگیز جابر بن عبدالله انصاری و بنی هاشم، در تواریخ و مقاتل، ثبت و ضبط نشده است.

البته می‎توان چنین نتیجه‎ای را نیز گرفت که:

الف) جابر و همسفرانش به شکل انفرادی و در زمان‎های مختلف، از مدینه بیرون آمده و در حوالی کربلا به هم پیوسته‎اند تا با آسودگی خاطر و امنیّت جانی، به زیارت شهیدان مشرّف شوند.

ب) احتمالاً جابر از کوفه و یا شهر دیگری عازم کربلا شده باشد.

 نظر دهید »

جهان منطقی ام اتفاق می خواهد !

07 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

با اجازه مادر :

مهم نیست که باشی ، کجا باشی  .  مهم بلند شدن است . این “یاعلی” گفتن که از بچگی یاد بچه ها می دهند برای همین وقت هاست . که بلند یک “یا علی” بگویی و بلند شوی . باور کن در این دنیا آنقدر کار روی زمین مانده هست که حالا هم کلی دیر شده :

           قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکروا … (۳۹سبا)

 

من نهج البلاغه را قبل ها هم خوانده بودم . بارها . اما نگرفته بودم . می دانید دیگر اصل این گرفتن است ! اما حالا احساس می کنم برای دوست شدن با این کلام عقل و منطق کافی نیست ، توصیه و درس هم . باید “عاشق” شوی ، عاشق !

و تو وقتی عاشق می شوی که دیگر از این در و آن در زدن خسته شده باشی ، به اینجایت رسیده باشد ، وقتی عاشق می شوی که دیگر همه ي کتاب ها حالت را به هم بزنند ،ديگر از خواندن زندگينامه ي نويسنده ي كتاب ها فراري شده باشي ، وقتی عاشق می شوی که از “غش” به تنگ امده باشی ، دنبال “خالص” بگردی …

وقتی عاشق می شوی که جواب سوال های همه روزه ات را لحظه ای در جمله ای ، در حرفی ببینی و بعد احساس کنی چقدر این کلام را دوست داری . و آن بالغ درونت واضح بگوید : چقدر این کتاب خوب است !

 گاهي همين شش كلمه هم تو را سيراب مي كند ، تو را عاشق مي كند :

                 فمن اقرب الي الجنـة من عاملها ؟ (نامه۲۷)

غ.صاد

 1 نظر

بسیج؛ مسئولیت یا مصونیت؟

07 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

اپیزود اول

 

 

 

قرار است در دانشگاهشان شهید دفن شود. دلم تاب نرفتن ندارد.

 

از همان لحظه اول که چشمم به ماشین حمل پیکرهای مطهر افتاد دل آشوب شدم.

 

اینجور وقت ها آدم احساس دِین بیشتری می کند. حتی حس غرور… غرور از اینکه کسانی در مملکت تو به این مقام رسیده اند کسانی که به نام مادرشان گمنام شده اند و حال توفیق نصیب تو شده پشت تابوتشان قدم برداری. قدم برداری. حس خواهر بودن به دلت دست دهد. حسِ شیرین ِبودن تا مغز استخوانت می دود…

 

شهید گمنام… گمنام… مادر… صدیقه طاهره سلام الله علیها… مادر گمنام و فرزندان گمنامش…

 

سکوت بین دوستان حاکم می شود. می شویم تشییع کننده شهدای گمنام!

 

نماز میت می خوانیم اما با حساب لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً و با التماس دعا از به مقام حی نائل شده ها برای میت نشدن خودمان.

 

به سمت جایگاه که نزدیک می شویم گل های بر زمین ریخته در گوشم زمزمه می کنند : ” ادامه دادن راه شهید بهترین ادای حق خون اوست." 

 

درونم فریاد می شود که شکوه مراسم شهید به  آدم ها و مقدار خوراکی و تعداد گل ها نیست.

 

جدیدن ها دیگر آدم غر زدن نیستم. اگر به چیزی خرده بگیرم از سر دلسوزی است؛ وقتی حرف اسلام, انقلاب, ایران, شهید و بسیج شود دست خودم نیست که دلم می خواهد عاری از هر نقصی شود. عهد کرده ام به چیزی ایراد نگیرم مگر ذهنم برایش راه حل پیدا کند.

 

من هم قبول دارم مراسم شهید باید هر چه باشکوه تر برگزار شود. اصلا وظیفه می دانم حتی اما تعریف شکوه در ذهن من چیز دیگری است. شکوه مراسمی که نام شهید در آن بیاید به تحریک دل است ولو شده یک دل. همین که دلی در مراسمش بلرزد می شود باشکوه ترین مراسم.

 

گمانم این است گل های بر زمین ریخته می توانست یک کیسه برنج با یک کتاب از یک شهید یا وصیت نامه ای شود و بین آدم هایی که به خاطر فقر ایمانشان فرار کرده, راه و نام شهید را زنده کند. یا پک چاشت می شد باز هم کتاب یا وصیت نامه های نابی شود  در دست همین ماهایی که تشییع کننده از آن بی خبر بودیم.

 

حتما هر کداممان چندین یا حداقل یک چفیه در کشویمان داریم اما چقدر آدم هایی هستند که دیده ام اگر همین چفیه به دستشان برسد تا مدت ها حاضرند با همان بخوابند, روی همان غذا بخورند, سجده گاه نمازشان کنند و …

 

این ها نه غر زدن است نه ایراد بیخود و نه گلایه. فقط درد دل است برای آن هایی که دستشان می رسد این ها را به گوش مسئولین برگزار کننده حالا در هر رده ای برسانند. اعتقادم این است ما اگر این  حساسیت ها را به هم انتقال ندهیم قطعا هیچ غیر مسلمانی دلش به حالمان نخواهد سوخت.

 

___________________________________-

 

اپیزود دوم

 

 

 

 

 

بدجور بود چندین ماه هوس ذرت مکزیکی زده بود به کله م. اون شب بعد گیر داده بودم بیا بریم بخوریم. نیومد.

 

دو شب بعد که از قم برمیگشتم و داشتم پله های مترو ترمینالو میومدم بالا , صدای ناله یه پسر بچه 7.8 ساله بدجور دلمو لرزوند. اومدم برم سمتش دیدم یه زن و شوهر رفتن ازش پرسیدن چی شده؟ گفت جنسامو تو قطار جا گذاشتم. طنین حزن صداش توی ذهنم حک شد. در جا بغضم گرفت. زوجین رفتن و بلافاصله یه آقای دیگه اومد کنارش. توان پاهام رفته بود. مرد گفت میخوای پول جنساتو بدم؟ دست کرد توی جیبشو پول درآورد. خیالم از بابت غم همون لحظه پسر بچه راحت شد.با حس سنگینی تمام به سمت مترو قدم برداشتم.

 

به رفیقم اسمس زدم دیگه ذرت نمی خوام, از هر چی ذرته بدم اومده. ( چه بسا لیوان های ذرتی که خورده نشوند و به جایش لبخند را بر دل این بچه ها بنشاند.) هرچند دیروز دوستی در خانه شان برایمان ذرت درست کرد و ما را به حاجت دل رساند. مهم این است که ما پولی ندادیم برایش.

 

تمام طول راه بغضمو فرو نمی خوردم بل خودم رو می خوردم. باز ندای درونم بی پروا فریاد کشید : ” ادامه دادن راه شهید بهترین ادای حق خون اوست.”

 

* دعا کنین ظرفیت و همت خودم رو به حد اعلی برسونم تا بتونم با دوستانی که دارن میرن دروازه غار شوش و به همین کودکان عشق رو یاد می دن بپیوندم. اما از همین جا با تمام وجود برایشان دعای توفیقات بیشتر و همت والاتر دارم. هر کس در هر راهی برای خدمت به اسلامش قدم برداشته برای والا همت شدن تمام مسلمین دعای هر روزه کنه.

 

** اونایی که آرزوی اردو جهادی رفتن دارن و حسرت اجازه والدین گرام بر دلشون مونده همین چند قدمی خودتون تو همین درندشت هزار رنگ پایتخت میلیون ها شکاف برای پر کردن موجوده. بازم برای تنبل نبودم من هم دعا کنید.

 

*** در اخر اینکه هیچ ادعایی ندارم. خودم در همه این کم کاری ها و نشستن ها مقصرم. اصلن سوزن اصلی رو به خودم میزنم قطعا. این حرف ها فقط از باب احساس وظیفه در برابر تک تک خواهر برادران دینی است و لاغیر.

 

__________________________

 

بسیجی بودن به عضویت نیست تا مصونیت بیاورد به مسئولیت است که عضویت بردار نیست.

بقلم بانو همحار

 

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 517
  • 518
  • 519
  • ...
  • 520
  • ...
  • 521
  • 522
  • 523
  • ...
  • 524
  • ...
  • 525
  • 526
  • 527
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس