مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

نخستین زائرانِ کربلا - پیوند با ولایت

07 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

گرچه نام کربلا و یاد عاشورای محرّم سال 61 هجری بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش، مرزهای جغرافیایی و تاریخی را درنوردید؛ اما پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) از همان هنگامه تولّد نواده معصومش حادثه عاشورا را برای امّت اسلامی بیان فرموده بود(1)؛ لذا افرادی چون «جابر بن عبدالله انصاری» با آغاز سفر تاریخی امام حسین(علیه‎السلام) - از مدینه به مکّه و از آنجا به عراق - تحقّق این پیش گویی را مدّ نظر داشتند.

 

جابر و یارانش برای اعلام وفاداری به ساحت مقدّس نبوّت و امامت، انزجار از رژیم ستمگر اموی، اطلاع رسانی و تبلیغ آرمانهای عاشوراییان و بیدار ساختن افکار عمومی، در فرصتی مناسب، اوّلین «کاروان زیارتی» را به حرکت درآوردند.

حال، اگر مبدأ این سفر و حرکت سرنوشت ساز را، شهر مقدّس «مدینه» بدانیم، چگونگی اطلاع جابر و همسفرانش(مردانی از بنی‎هاشم و اهل بیت) از ماجرای شهادت امام حسین(علیه‎السلام)، پرسشی است که باید به آن پرداخت:

الف) مسأله شهادت امام و اصحابش از طریق «احادیث نبوی و علوی» به آگاهی عموم مسلمانان - به ویژه مردم مدینه - رسیده بود.

ب) امّ المؤمنین امّ سلمه، به عنوان تنها همسر و بازمانده خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)، پناهگاه شیعیان بوده و لذا بعد از رؤیای صادقه و مشاهده تغییر رنگ «تربت مقدّس کربلا» در شب یازدهم محرّم، در میان بنی هاشم حاضر شد و در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود، اعلام کرد: «حسین، به شهادت رسید… .»(2)

ج) عبیدالله بن زیاد - حاکم کوفه - بعد از فرستادن اسرای کربلا به شام، نامه‎ای به والی مدینه «عمرو بن سعید» نوشت؛ پس از رسیدن نامه به دست والی و آگاهی‎اش از حوادث عاشورا و اسارت اهل بیت (علیهم‎السلام)، عمرو بن سعید دستور داد در کوچه‎ها و معابر جار بزنند که: «حسین، کشته شده است.» مردم با شنیدن این خبر، به عزاداری پرداختند و بر قاتلان امام، نفرین فرستادند… .(3)

د) منادی و هاتفی در روز عاشورا، خبر وقوع مصیبتی بزرگ را به گوش اهل مدینه رساند…

 2 نظر

هفتم

07 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

گله و شكايت آغاز كردم ،از زندگي ،بچه ،شوهر ،فاميل ،دوست آشنا ،خرجي ،قسط ،بيماري و…گاه به اشك گاه به رشك. آنقدر گفتم كه خودم خسته شدم ، استاد تسبيح را از دو سو كشيد و دوباره به سر خطش برگشت ،بي آن كه سر بلند كتد گفت : ” ما در اين دنيا روي خوشي نمي بينيم ،هيچ بني بشري نمي بيند ،چون چهارده نور الهي كه جهان به بهانه ي وجود آنها خلق شده روي آسودگي نديدند وقتي، او كه بهانه و واسطه ي دعوت تو به اين دنياست در آن آسوده نباشد- چه رسد به خوشي- تكليف طفيلي ها چيست.؟..   چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما                   تاوان اين خون تا قيامت ماند برما.      (علي معلم)                            

بر حنجره ي پاره ي طفل شش ماهه ي امام سوم شيعيا ن چه روضه اي خوانده شود كه تنها عنوان خبر كافي است تا دل را بلرزاند و اشك را جاري كند.گر چه هنوز امامم حسين (ع) مظلوم است…شنيدم كه كسي مي گفت اين پوستر هاي خشن را چرا در شهر مي گذارند،بچه ام از وقتي عكس حضرت علي اصغر (ع) را ديده كه تير در گلويش رفته ، خواب وخوراك ندارد!و من فكر مي كردم كه چه كسي به فكر از خواب وخوراك افتادن اطفال حسين (ع) بود كه نه عكس بلكه از نزديك، به دو چشم كودكانه ي خويش چه صحنه ها كه نديدند وكسي نبود تا براي آنها دلسوزي كند…  امان از دل نازك رقيه…           …………………………………………….                                                                  

 

د راين مكتب بايد بي محابا بود. بي محابا جان داد و بي محابا خون داد.توصيف به شعر و سخن كفايت نمي كند .فدا كردن علي اصغر (ع) منتهاي سر سپردگي امام حسين(ع) بر درگاه الهي بود .عاشقانه ترين هديه ها ، خالصانه ترين آنهاست و از كودك نوزاد چند ماهه  معصوم تر و بي گناه تر سراغ داري  تا حجت بر لشگر يزيد تمام كند و برآنها ميزان شقاوتشان آشكار گردد .خون پاك اين كودك بود كه گواه مظلوميت حسين (ع) و لشگرش گشت. ما چه داريم تا در راهي كه ادعاي انتخابش را داريم فدا كنيم ؟ خالصانه ترين چيزي كه مي توانيم در اين راه بدهيم چيست؟                                                                                         

امتحان عشق چون در كربلا آغاز شد            كودكي شش ماهه ،بين عاشقان ممتاز شد                                                  

هر گلي كز شاخه افتاد و به خاك و خون تپيد             باغبان عشق آمد باگلش ،دمساز شد                                                 

بين هفتاد و دو گل ،يك غنچه ي نشكفته بود             كان هم آخر روي دست باغبانش باز شد                                            

غنچه مي خنديد اما باغبانش مي گريست                 يك جهان اندوه و غم ،بنهفته در اين راز شد                                        

نازم آن پروانه ي بي بال و پر را ! كز وفا                   جان نثار شمع خود ، بي ناله و آواز شد                                       

(عباس دلجو)        

 

بهاره بهنام نيا              

 

 3 نظر

سیب مهاجر / قسمت دوم

07 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

 تو همین گیر و دار از بوی عطر سیب نوایی به دلش خطور کرد ، انگار سیب داشت می خندید ! نه اشتباه نمی کرد . سیب  قهقهه مستانه ای می زد . مثل کسی که به بزرگترین آرزوش رسیده باشه ، محمد با تعجب  به این نوا دل می داد  و از سیب پرسید : تو از توی پاکت افتادی روی خاک  حالا اومدی اینجا ده تکه بشی که هر تکه رو یکی بخوره ، بازم خوشحالی ؟
سیب گفت قصه من درازه حوصله داری برات بگم ؟ محمد گفت : آره و سیب رو گذاشت روی بالشتش و بهش نگاه می کرد. انگار سیب قصه گوی خوبی هم بود . گفت:
ما دو تا باغ سیب کنار هم بودیم ، یکی باغ ما که درخت من توش بود و صاحبش حاج مهدی بود ، خدا حفظش کنه و باغ پهلویی مال یه آدم ناجور بود . می گفتن  بیشتر درآمدش رو میفرسته اسراییل یا خرج عیاشی می کنه ! آخه باغ اونها خیلی مجهز بود و همه چیزش مفصل تر  ، درآمدش هم بیشتر.

اما باغ حاج مهدی با همه کوچکیش باصفا ، خاکش معطر  و فضای عجیبی داشت ، آخه می دونی هر جمعه حاج مهدی برای آبیاری می اومد . وقتی آب از زیر دیوار توی نهر جاری می شد ، حاج مهدی رو به قبله می نشست و  با آب نهر وضو می گرفت . می گفت می خوام این درخت ها با آب وضو آبیاری بشن. بعدا پای هر درخت که آب رو می گرفت تا گودال پای درخت لبریز شه یه دعای فرج از اول تا آخر ، بلند بلند می خوند بعد می رفت سراغ درخت بعدی . این جوری تمام جمعه ها با سلام و صلوات  با ناز و نوازش حاج مهدی بزرگ و بزرگ تر شدیم . قرار بود وقتی محصول رو چیدن یه شب چهارشنبه بعضی از ماهارو ببره جمکرون ، که در حین یک باد و طوفان من از درخت افتادم ، مثل بچه ای که از مادرش جدا بشه  ااز زیر در باغ قل خوردم افتادم بیرون. بیرون باغ فضای سنگینی بود ،  بوی ناخالصی می اومد ، بوی بی وفایی می اومد ، صدای دروغ می اومد ، ضجه تهمت می اومد  . از همه بدتر کامیون سیب از باغ پهلویی عقب عقب بیرون می اومد که کارگرشون منو از رو زمین برداشت و انداخت روی سیب های اون کامیون. نمی دونی چه مصیبتی بود ! می گفتم اگه حاج مهدی می دونست میوه شو کجا می برن ! همین طور کز کرده بودم تا توی همون سوپر میوه ، اون آقا که اومد مارو خرید می خواست امشب پارتی راه بندازه . آرزو کردم تو اون مجلس نرم آخه من  می خواستم  خوراک یه آدم مومن بشم  تا این که کامل بشم ، قوه زانوی یه نمازخون بشم ، قطره خونی بشم تا در راه خدا ریخته بشم ، واسه همین خدا  خدا  میکردم.

بقلم سر کار خانم اشراقی از اساتید حوزه

 

 1 نظر

همه تـــــــــــو را می خوانند...

07 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر
دنیا را خاموشی فرا گرفته… گویی زمین و زمان، زیر و رو شده…
دیگر کسی به دنبال رفع عطش نیست…
از وقتی سرِ سالارِ کاراون عشق، بر سرِ نیزه، قرآن می خواند…
و  شیرخواره در گهواره خاکی اش آرام گرفته…
و آسمان را غبارِ خاکستری آتش خیمه ها پوشانده همه سکوت کرده اند…
دیگر از پاها تاول زده و موها پریشانشان و از اعضای قطعه قطعه شده ی بی سَرِ سردارن عشق مپرس…
از تشنگی مپرس که، حُرم داغِ دردی بر سینه ی زمین تفتیده، سنگینی می کند؛ که با هیچ آبی خُنَک نمی شود…
و کودکان گریان یتیم، در میان روضه ی جانسوز اسیران غریب…
همه تـــــــــــو را می خوانند…
ببار باران، که دنیا را عطشی بی پایان فرا گرفته است…



بقلم ترنج بانو
 نظر دهید »

ششم

01 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

به نام خدا                                                                 
                                                                                                                         

ما را دلي است چون تن لرزان بيدها / اي سرو قد بيا و بياور نويد ها                                     

بازا وبا نسيم نگاه بهاريت / جاني دوباره بخش به ما نا اميد ها                                              

ما جمعه را به شوق تو تعطيل كرده ايم / اي روز بازگشت تو آغاز عيد ها                                       

بازآ كه خلق را نكشاند به سوي خويش/بازار پرفريب مراد و مريد ها                                       

برگرد تا زمين و زمان را رها كنند/ چپ ها و راست ها و سياه و سفيدها                                     

بسيار دسته گل كه براي تو چيده ايم/اين خاك ،غرقه است به خون شهيد ها                                      

خون حسين (ع) مي چكد از نيزه ها هنوز/برگرد و انتقام  بگير از يزيد ها                                         

(افشين اعلا )         

مادربزرگي را ديدم ،چون همه ي مادر بزرگ ها، از من پرسيد “چند تا بچه داري ؟” جواب دادم : يكي ،دوباره پرسيد بعدي را كي مي آوري؟” گفتم “ديگه نمي خواهيم” طوري نگاهم كرد كه گويي آدم ديوانه اي را نگاه مي كند ،"مگر غير از بچه دار شدن و بزرگ كردنشان كاري داري؟چه سوال ساده اي از من پرسيد پيرزن ،چه سوال عجيبي !زن هاي امروز از زندگي چه مي خواهند؟ كارهاي مدامي كه براي خود تعريف مي كنند براي درآمدو حقوق جدا و حق زندگي براي خودم و … به چه زباني است كه هميشه براي اثبات آنها دليل بياورند باز بي جوابند؟چگونه است كه تمايل به بچه داري، اين فطري ترين اتفاق در درون زن،كه اكنون ثابت شده است نه تنها به تحريك عوامل بيروني كه به دليل ترشح هزاران هورمون دروني احساسات مادري برانگيخته مي شود،از سوي او انكار مي شود و ميلي به بچه دار شدن ندارد؟چگونه است كه حتي براي بزرگ كردن يك كودك تنها در خانه هاي مرفه امروزي ،بايد به كلاس هاي مديتيشن ويوگا و … رفت تا ظرف شكننده ي اعصابشان كشش سرو كله زدن با آن كودك را داشته باشد؟ ما از زندگي چه مي خواهيم كه مدام چرتكه به دست گرفته ايم و سود وزيان حرف ها و گفتن ها و نگفتن ها و شنيدن ها وآوردن ها وبردن ها و خريدن ها و فروختن ها را حساب مي كنيم؟از اين همه محاسبه تا كنون چه عايدمان شده؟ اگر همين لحظه كه د ر آنيم ،زلزله اي بيايد و همه ي زندگي ما را زير و رو كند،مي شود براي آنچه در در ون داشته ايم و از آسيب زلزله محفوظ مانده خرسند شويم؟چه فكر محالي ست نه؟                                                                                                                                                  

فردا روزي كه دعايش را زياد مي كنيم اماممان بيايد و يار بطلبد تا در ركابش به جنگ بروند ،آيا اين خانه و مبل ها وميز ها ولباس ها و طلا ها و سند ها و… را رها مي كنيم كه برويم؟آيا نمي پرسيم اكنون اولويت با همسر داري ست يا دفاع ؟اكنون الويت با پرورش فرزند صالح است يا فرمان امام؟                                                                                                 

در خانه ي همان مادر بزرگ بوديم ،همسر او پيرمردي نحيف ومظلوم ،همان سر شب  د ر تنها اتاق خانه جا اندخت و خوابيد،حتي وقتي هشت فرزندش با زن ها وشوهرها و بچه هايشان همان جا نشسته بودند و،ديدم  زير بالشش شمشيري گذاشت وبر آن سر نهاد ،شمشيري در غلاف ،عتيقه وقديمي… نگاه پر سوالم جواب برانگيخت كه” شمشير آقاجونه ،شب ها مي گذاره زير سرش تا اگه صبح نداي ظهور آقا امام زمان (ع) رو شنيد براي در ركاب آقا بودن آماده باشه"!                                                              

ياد جمله اي از استاد علي معلم دامغاني _ دانشمند بزرگ اما  مظلوم دورانمان – افتادم كه گفتند :” از وقتي كه واقعه ي عاشورا رخ داد ،زمان و زمين بر مدار عاشورا ميگردد ،هر صبح هر كس بر مي خيزد بايد تا ظهر راهش را انتخاب كند كه يزيدي است يا حسيني؟!                                                                                                                                          

 

  بهاره بهنام نيا 

 

 5 نظر
  • 1
  • ...
  • 506
  • 507
  • 508
  • ...
  • 509
  • ...
  • 510
  • 511
  • 512
  • ...
  • 513
  • ...
  • 514
  • 515
  • 516
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس