مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

سیب مهاجر / قسمت دوم

07 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

 تو همین گیر و دار از بوی عطر سیب نوایی به دلش خطور کرد ، انگار سیب داشت می خندید ! نه اشتباه نمی کرد . سیب  قهقهه مستانه ای می زد . مثل کسی که به بزرگترین آرزوش رسیده باشه ، محمد با تعجب  به این نوا دل می داد  و از سیب پرسید : تو از توی پاکت افتادی روی خاک  حالا اومدی اینجا ده تکه بشی که هر تکه رو یکی بخوره ، بازم خوشحالی ؟
سیب گفت قصه من درازه حوصله داری برات بگم ؟ محمد گفت : آره و سیب رو گذاشت روی بالشتش و بهش نگاه می کرد. انگار سیب قصه گوی خوبی هم بود . گفت:
ما دو تا باغ سیب کنار هم بودیم ، یکی باغ ما که درخت من توش بود و صاحبش حاج مهدی بود ، خدا حفظش کنه و باغ پهلویی مال یه آدم ناجور بود . می گفتن  بیشتر درآمدش رو میفرسته اسراییل یا خرج عیاشی می کنه ! آخه باغ اونها خیلی مجهز بود و همه چیزش مفصل تر  ، درآمدش هم بیشتر.

اما باغ حاج مهدی با همه کوچکیش باصفا ، خاکش معطر  و فضای عجیبی داشت ، آخه می دونی هر جمعه حاج مهدی برای آبیاری می اومد . وقتی آب از زیر دیوار توی نهر جاری می شد ، حاج مهدی رو به قبله می نشست و  با آب نهر وضو می گرفت . می گفت می خوام این درخت ها با آب وضو آبیاری بشن. بعدا پای هر درخت که آب رو می گرفت تا گودال پای درخت لبریز شه یه دعای فرج از اول تا آخر ، بلند بلند می خوند بعد می رفت سراغ درخت بعدی . این جوری تمام جمعه ها با سلام و صلوات  با ناز و نوازش حاج مهدی بزرگ و بزرگ تر شدیم . قرار بود وقتی محصول رو چیدن یه شب چهارشنبه بعضی از ماهارو ببره جمکرون ، که در حین یک باد و طوفان من از درخت افتادم ، مثل بچه ای که از مادرش جدا بشه  ااز زیر در باغ قل خوردم افتادم بیرون. بیرون باغ فضای سنگینی بود ،  بوی ناخالصی می اومد ، بوی بی وفایی می اومد ، صدای دروغ می اومد ، ضجه تهمت می اومد  . از همه بدتر کامیون سیب از باغ پهلویی عقب عقب بیرون می اومد که کارگرشون منو از رو زمین برداشت و انداخت روی سیب های اون کامیون. نمی دونی چه مصیبتی بود ! می گفتم اگه حاج مهدی می دونست میوه شو کجا می برن ! همین طور کز کرده بودم تا توی همون سوپر میوه ، اون آقا که اومد مارو خرید می خواست امشب پارتی راه بندازه . آرزو کردم تو اون مجلس نرم آخه من  می خواستم  خوراک یه آدم مومن بشم  تا این که کامل بشم ، قوه زانوی یه نمازخون بشم ، قطره خونی بشم تا در راه خدا ریخته بشم ، واسه همین خدا  خدا  میکردم.

بقلم سر کار خانم اشراقی از اساتید حوزه

 

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 1 نظر

موضوعات: دلنوشت های طلاب لینک ثابت

نظر از: مدرسه علمیه الزهرا س محمود آباد [عضو] 
  • الزهرا(سلام الله علیها) محمود آباد
مدرسه علمیه الزهرا س محمود آباد

ممنون از نثر زیبایتان

1391/09/09 @ 12:04


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس