مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

شازده کوچولو در قفس

26 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

شازده کوچولو یه جایی تو صحبتش با روباهه می‌گه: من مسئول گلم هستم! چون اونو اهلی کردم!

و بعد هم به خاطر همین گلش و لابد نرسیدن آزار بائوباب‌ها بر می‌گرده به سیارکش.

حال شازده کوچولو شده حال این روزای من!

آقای همسر که قبلاً در مورد نوستالژی قناری اهلی کودکی ما که تو خونه پرواز می کرد و لوس همه بود و … شنیده رفته برام قناری خریده!

آقای قناری فروش هم گفتن یک هفته فرصت بدیم تا این زرد قناری ما به جاش عادت کنه تا بخونه. حالا دو سه روزی هست که آروم آروم برا خودش می‌خونه و بیشتر جیر جیر می‌کنه.

دیروز دیدم از صدای تلویزیون خوشش میاد براش شجریان گذاشتم. دیدم نخیر! هیچ تمایلی به شنیدن صدای استاد نداره! حالا با صدای پرنده‌های پشت پنجره که به قول حسام این خونرو شبیه جنگل می‌کنن هم‌آوایی می‌کنه.

حالا چرا حالم شبیه شازده کوچولوئه؟! خب از زمانی که از خونه بیرون میرم تا برگردم فکرم پیش این زرد قناریه که

گرمش نشده باشه؟! نترسیده باشه؟! دونه‌هاش تموم نشده باشه؟! و …

و این یعنی گلدان‌هام کم بودن، و من مسئول قناری خودم هستم!!!

پ.ن. 35 کیلو امیدواری نوشته آنا گاوالدا را دوست داشتم. روایت این زن خیلی ساده و صمیمیه! (نشر افق، کودک و نوجوان)

پ.ن. توت را باید از درخت کند و خورد! شعر نیست‌ها اما می‌تونه آدمو شاعر کنه!

بقلم فاطمه بانو 

 نظر دهید »

سربازی به نام د...

25 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

از همان اول سنگینی نگاهش را حس می کردم. چشم از من برنمی داشت. هر از چندگاهی سرم را بلند می کردم و نگاهی به او و بقیه می انداختم و بلافاصله از خجالت رویم را برمی گرداندم.

***

شقایق مدام غر می زد. به غیر از ژاکت بافتنی خودش، کاپشن الهام را هم انداخته بود روی شانه هایش و شال کلفتش را دورتا دور سرش پیچیده بود. از هیچ چیز به اندازه ی سرما بیزار نبود. مرتب  دست های سرخ شده اش را از جیب بیرون می آورد و ها می کرد و دوباره می گذاشت توی جیبش و غر زدن را از سر می گرفت.

هیچ کداممان به غرغرهای شقایق توجه نمی کردیم. حتی اگر خون در رگهایمان منجمد هم می شد به کنسل شدن کلاس شیمی می ارزید. هنوز باورمان نشده بود جشن دهه ی فجر را انداخته باشند روز یکشنبه و دقیقا زنگ دوم که شیمی داشتیم!

کسی را نمی شناختم که از خانم باقری، دبیر شیمی، دل خوشی داشته باشد. همه ی بچه ها حداقل یک بار از شلاق های زبانش نوش جان کرده بودند. عادت داشت هر جلسه به یکی گیر بدهد و از نحوه ی درس خواندنش گرفته تا نامرتب بودن جزوه اش ایراد بگیرد و اشک بنده خدا را دربیاورد و وقتی کار به اینجا رسید، خیالش راحت شود و شروع کند به درس دادن!

این بود که حاضر بودیم در سرمای بهمن ماه منجمد شویم ولی یک دقیقه سر این کلاس نباشیم.

بچه ها کم کم جمع می شدند توی حیاط. یکی یکی می آمدند و می نشستند روی زمین. ناظم پشت بلندگو تند تند حرف می زد و به بچه ها می گفت که عجله کنند تا زودتر برنامه شروع شود و وقت کلاسها بیشتر از این گرفته نشود!

چهارتایی کنار هم نشسته بودیم؛ من و الهام و شقایق و محدثه. درست ردیف دوم. الهام زودتر آمده بود جا گرفته بود تا خیلی عقب نباشیم و بهتر ببینیم.

با اشاره ی ناظم، یکی از بچه ها از بین جمعیت رفت روی سن و شروع کرد به قرآن خواندن. بچه ها ساکت شدند. صدای غرزدن شقایق هم دیگر نمی آمد. قرآن که تمام شد یک عده برای قاری صلوات فرستادند و بقیه دست زدند. تقریبا ترتیب برنامه ها را می دانستیم. سال سومی بودیم و ارشد مدرسه. همیشه اول قرآن بود و بعد سخنرانی چند دقیقه ای مدیر  که با تبریک ایام شروع و به تذکرات آیین نامه ای ختم می شد؛ بعدش هم دعوتمان می کرد به دیدن اجرای موسیقی زنده!

به طبل و فلوت و سنج زدن چهارتا سرباز وظیفه می گفت “موسیقی زنده".

سربازها که از در حیاط وارد شدند، شقایق گفت:

“شروع شد! از الان تا یک ساعت دیگه باید آهنگهای تکراری گوش بدیم و قیافه های چپر چلاغ تماشا کنیم!”

خودش هم می دانست دارد چرت می گوید. یکی از مفرح ترین بخش های جشن،  دیدن همین قیافه های به قول او چپر چلاغ بود!

سیزده نفر بودند. دوازده نفرشان روبروی ما و توی سه تا صف ایستادند و یکیشان پشت به ما مرتبشان می کرد. وقتی همه چیز سرجای خودش قرار گرفت، شروع کردند به نواختن سرود ملی.

همه مان بلند شدیم جز شقایق. زانوها را بغل کرده بود و سرش را گذاشته بود روی پاهایش و می لرزید. محدثه دستش را گرفت و بلندش کرد و گفت: “نجنبی بهت نمی رسه ها!”

روی پنجه بلند شدم تا بهتر سربازها را ببینم و سوژه ام را پیدا کنم. هرسال سر همین برنامه، یکی از سربازها را برای خودمان انتخاب می کردیم و برایش اسم می گذاشتیم و از اول تا آخر برنامه ایرادهایش را می گرفتیم و می خندیدیم.

تا بیایم به خودم بجنبم الهام گفت: “من قلی مو انتخاب کردم. اوناهاش! نفر دوم از سمت چپ صف دوم!”

همیشه اسم سربازش را می گذاشت “قلی". سوژه ی خوبی پیدا کرده بود. سرباز، هم چاق بود هم قدکوتاه. دماغ گنده و چشمهای ریزش هم جان می داد برای مسخره کردن. محدثه هم سرباز آخر صف اول را انتخاب کرد که با جدیت چوب بلندش را روی طبل می کوبید و هر بار که ضربه می زد، نمی دانم ارادی یا غیرارادی، سرش را چند سانت به چپ متمایل می کرد. شقایق دوباره نشست روی زمین و گفت: “همشون ایکبیرین؛ خودتون یکیو برای من انتخاب کنین.”

سرود ملی تمام شد. آن قدر محو برانداز سربازها شده بودم که نفهمیدم کی بچه ها نشستند. وقتی به خودم آمدم که الهه از پایین مانتویم را می کشید و ناظم داشت بال بال می زد و ابروهایش را بالا و پایین می کرد.

نمی توانستم درست انتخاب کنم. هر کدام یک عیبی داشتند، یکی کوتوله بود یکی دیلاق، یکی سیاه سوخته بود یکی شیربرنج، دماغ یکی دراز بود مال آن یکی کوفته… ولی هیچ کدام از ایرادهایشان به دلم نمی نشست.

محدثه از همان اول شروع کرده بود به تیکه انداختن. اسم سربازش را گذاشته بود “داداش کایکو". کایکوی محدثه هیکلی بود. آستینها را تا آرنج زده بود بالا و سنج می زد. یک دستمال سفید هم انداخته بود روی شانه اش؛ توی آن سرما نمی دانم چرا هی عرق می کرد و عرقش را با آن دستمال نه چندان تمیز پاک می کرد.

الهام از همه مان بهتر مسخره می کرد. بچه ها روده بر شده بودند از خنده. محدثه غش کرده بود روی الهام و مرتب می گفت: “بسه دیگه توروخدا، بسه!”

آهنگ جدید سربازها شروع شد. حیاط پر شده بود از جیغ و کف و سوت دخترهایی که سرما را فراموش کرده بودند. 
حرفهای الهام ته کشیده بود. خنده های ما هم همینطور. هنوز داشتم سربازها را برانداز می کردم. محدثه زد پشتم و گفت: “خاک بر سر بی عرضه ت کنن! هنوز نفهمیدی سوژه ت کدومه؟”

برگشتم طرفش. می دانستم چه می گوید. به روی خودم نیاوردم و رویم را برگرداندم. هنوز داشت نگاهم می کرد. نفر اول سمت چپ صف بود. ساکسیفون می زد.  نه خوش قیافه بود نه زشت. نه بلندقد نه کوتاه. نه سفید نه سیاه. آن قدر توی آن دستگاه بی قواره فوت کرده بود که قرمز شده بود. از همان اول می دانستم نگاهم می کند. اول فکر می کردم اشتباه می کنم ولی بعد که گوشه و کنایه های الهام و محدثه شروع شد فهمیدم درست حدس زده ام.

سعی می کردم زیاد نگاهش نکنم. مخصوصا به چشمهایش. اصلا نمی شد بیشتر از چند ثانیه به چشمهایش خیره شد. نگاهش آدم را می کشید و با خودش می برد.

بچه ها سوژه هایشان را فراموش کرده بودند و همه شان از او می گفتند و مسخره می کردند و من حرص می خوردم. بی انصافی می کردند آخر. چیزی نداشت برای مسخره کردن. حتی اگر هم داشت نمی توانستم مسخره بازیهایشان را تحمل کنم.

همیشه آخرین آهنگ گل پامچال بود. همه مان عاشقش بودیم. آهنگ شروع شد. ساکسیفونش را پایین آورده بود و نمی زد. چند دقیقه ای می شد که نگاهش به یک نقطه ی دور خیره شده بود. حالا راحت تر می شد نگاهش کرد. از بقیه شان کوچکتر به نظر می رسید و مظلوم تر. پیرهن سربازی برایش گشاد بود. زار می زد به تنش. آستینهایش را هم کمی تا کرده بود، تا بالای مچ؛ از بلندیش لابد.

 وسط های آهنگ آن یکی ساکسیفون زن گروه شروع کرد به نواختن. رهبر گروه به او هم اشاره کرد که بزند. اما او نزد. شاید اصلا نفهمید که باید بزند. به کسی نگاه نمی کرد. غرق شده بود در چیزهایی که در سرش می چرخید. آهنگ تمام شد. بچه ها دست زدند وهمه ی سربازها برایشان تعظیم کردند به جز او. همچنان مانده بود در آن نقطه ی دور. صف سربازها آماده ی رفتن شد. یکی یکی به ترتیب از روی سن می آمدند پایین و به طرف در حیاط می رفتند. وقتی داشت از سن می آمد پایین برگشت به سمت صف بچه ها. خودم را پشت سر جلویی قایم کردم. ایستاد و دوباره نگاه کرد. سربازهای پشتی از کنارش رد شدند. چند ثانیه ای بین بچه ها گشت. همه ی سربازها رفته بودند. آخرین نگاه را به جای خالیم کرد و رفت.خیره شده بودم به صف رفته ی سربازها. 
الهام به چهره ی ماتم گرفته ام نگاه کرد. آرام گفت: “نمی خوای براش اسم بذاری؟ من می گم بیا اسمشو بذاریم  د…” دستم را گرفتم جلوی دهانش و نگذاشتم حرفش را تمام کند. اخم کردم و با عصبانیت گفتم: “دیگه درباره ی سرباز من حرف نزن، فهمیدی؟!”



پ.ن: مطلب بالا را بهمن پارسال نوشتم. قرار بود داستان بشود که نشد و در حد طرح باقی ماند. نمی دانم چرا دلم خواست امروز بگذارمش اینجا!

ز.مهاجری

 3 نظر

نخ‌های زندگی را نکشید!

24 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

یکی از فرق‌های مهمی که بین رابطهٔ دو همسر با دو دوست وجود دارد این‌ست که این رابطه بسیار طولانی‌مدت است و بخش‌های زیادی از زندگی آن دو را تحت پوشش قرار می‌دهد. و همین مسئله به نظرم روابط زوجین را خیلی حساس‌تر می‌کند.

 

دو دوست نهایتاً روزی چهار پنج ساعت با هم هستند و هیچ الزامی برای ادامهٔ دوستی‌شان به صورت مادام‌العمر ندارند، اما دو همسر روزانه ساعات بیشتری را با هم سپری کرده و سال‌های طولانی‌تری در کنار هم زندگی می‌کنند. طولانی‌تر بودن این رابطه باعث گسترده‌تر شدن روابط‌شان در موضوعات مختلف و پیچیدگی رابطه می‌شود و همین خود می‌تواند منشأ بروز اختلاف‌های بیشتری شود.

 

نحوهٔ تعامل زوجین در وقت بروز مشکلات، اعم از مسائل کوچک و بزرگ، آیندهٔ روابط آن‌ها را تحت تأثیر جدی قرار می‌دهد. گاه یک اشتباه کوچک در رابطه می‌تواند تهدید بزرگی برای زندگی محسوب شود که اگر به موقع و به صورت صحیح جلوی آن گرفته نشود، رو به وخامت می‌گذارد. همین امر بروز مشکلات بین دو همسر و روش برخورد با آن را بسیار حساس‌تر و مشکل‌تر از برخورد با یک دوست در هنگام مشکلات می‌کند.

 

در یک تصویر ذهنی، می‌توان روابط بین دو همسر را به در هم تنیدگی کاموای بافته شده تشبیه کرد. اگر دانه‌ها خوب جا نیفتد ظاهرِ پولیورِ بافته شده را خدشه‌دار می‌کند، و اگر یک جایی از این بافتنی بشکافد، در صورتی که یکی از زوجین یا هر دو، تلاشی برای گرفتنِ دانهٔ شکافته شده و ترمیم آن نکنند، پولیورِ گرمابخش و محافظت کننده تا آخر می‌شکافد و اثری از پوشاکِ گرم و نرم و پوشش‌دهنده نخواهد بود.

 

در روابط با همسران‌تان دقت کنید دانه‌های در رفتهٔ زندگی‌تان زیاد نشود و اگر احیاناً جایی از زندگی‌تان شکافت، به جای تلافی کردن یا خالی کردن ناراحتی‌تان بر سر زندگی مشترک که به شکافته شدنِ بیشتر پیوندهای زندگی می‌انجامد، پیش‌قدم شوید و جای آن را ترمیم کنید و زندگی‌تان را نجات دهید.

 

شکسته شدن حریم، متأسفانه چیزی است که به سختی ترمیم می‌شود و اغلب شکسته‌شدنِ حریم‌های دیگر را در پی دارد.

 

بقلم بانو خسروی

 1 نظر

آرزوی...هیچی!

23 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

 

دارد حرف می زند؛ جدیِ جدی. من اما طبق معمول، نصف حرفهایش را نمی شنوم؛ نه این که نشنوم، نمی فهمم. اصلا دلم نمی خواهد حرف های جدیش را بفهمم.

حواسم به زن و مردیست که پشت نیمکت ما روی چمن نشسته اند و پشتشان به ماست. زن - نمی دانم چرا- دارد تلاش می کند با دست دکمه ی بالایی پیرهن مرد را بکند و به خاطر این کارِ احتمالا بامزه و زیبا، جفتشان ریسه رفته اند از خنده!

زن و مرد را به حال خودشان می گذارم و سعی می کنم سر و صدایشان حواسم را پرت نکند. نمی شود! وسط این همه حرف جدی، چشمم به مژه ای می افتد که زیر چشم چپش جاخوش کرده. نمی دانم از کجا می فهمد که حواسم به حرفهایش نیست. می گوید: “گوش می دی چی می گم؟” خوشحال از این که خودش بحث را قطع کرده، می گویم:"نه".

چشمهایش را تنگ می کند. لابد انتظار ندارد این قدر صریح بگویم حواسم به حرفهایت نیست! چند ثانیه فقط نگاهم می کند. می گویم: “یه آرزو کن!". مدتهاست که دیگر از دیوانه بازی درآوردن هایم جا نمی خورد. این را از نگاهش می شود فهمید. دوباره می گویم: “یه آرزو بکن دیگه!” چشم از من می گیرد و یک جای دور را نگاه می کند. دلم می خواهد واقعا آرزو کند چون می دانم از نگاههایم به چشم چپش فهمیده قضیه چیست. ساکت است. می گویم:"آرزو کردی؟” سرش را تکان می دهد؛ یک جوری که شک می کنم واقعا آرزویی از دلش گذشته باشد.

همین طور که به چشم چپش نگاه می کنم می گویم: “حالا بگو مژه ت کدوم طرفه؟”

با شک می گوید:"چپ؟". بلافاصله مژه را  برمی دارم و نشانش می دهم. با ذوق می گویم: “آفرین! حالا آرزوت چی بود؟”

به همان نقطه ی دور خیره می شود و می گوید: “هیچی!".

دلخور می شوم. دلم نمی خواست آرزویش “هیچی” باشد.  مژه را از روی انگشتم فوت می کند و می گوید: “هر چی بود فوتش کردم رفت.”

تا آخر، دیگر حرف جدی نمی زند.

 نظر دهید »

نگاهی به رمان «سه گزارش کوتاه دربارهٔ نوید و نگار»

22 اردیبهشت 1392 توسط الزهرا (س) نصر

یه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار، عنوان آخرین رمان مصطفی مستور است. داستان از یک تماس تلفنی نیمه‌شبانه شروع می‌شود. از وقتی که پدر نوید به او زنگ زده تا بگوید نگار از دیشب خانه نیامده است و نوید شروع کند به جست‌وجویش و امیدوار باشد که سالم و زنده پیدایش می‌کند.

رمان با قلمی روان و در فضایی آرام روایت می‌شود. در حالی که داستان می‌توانست مهیج و پرگره و تعلیق باشد، نویسنده با موازی پیش بردن ماجراهای نوید و نگار و پرده برداشتن از چراییِ غیبت نگار، به خواننده اجازه نمی‌دهد در طول داستان نگران شود یا دائم با خودش فکر کند نگار کجا ممکن است رفته باشد.

فضای داستان به خوبی بین حال و گذشته در رفت و برگشت است و نویسنده در جریان نقل داستانِ نوید و نگار، خواننده را با نوید، نگار، رحمت و خانواده‌شان آشنا می‌کند.

داستان گاه از زبان نوید و گاه از زبان نگار روایت می‌شود؛ به عبارتی راوی داستان بین نوید و نگار سوئیچ می‌شود. اما خواننده گاه تا چند خط بعد از تعویض راوی، متوجه این تغییر نمی‌شود؛ چرا که تغییر راوی بی‌هیچ نشانه‌ و فاصله‌ای نگارشی صورت می‌گیرد؛ بی‌این‌که حتی روایتِ راوی جدید از ابتدای یک پاراگراف جدید شروع شود. به نمونه‌ای از سوئیچ‌های پی‌در‌پی که در آخر داستان آمده نگاه کنید:

نزدیک صبح بود اما هنوز ستاره‌های زیادی توی آسمان دیده می‌شد. با خودم فکر کردم چند وقت است این موقع صبح را ندیده‌ام؟ از اتاق بیرون می‌زنم و آمد توی ایوان. پالتوش را انداخته بود روی دوش‌اش. بعد مثل کسی که گلوله خورده باشد از پله‌ها پایین آمد و می‌آیم تا لب حوض و زل می‌زنم به نگار که خیره شده است به سطح آب. در هوای نیمه‌تاریک حیاط صورتش پیدا نیست. می‌نشینم کنار او. نشست کنارم.

نویسنده به طور مکرر بعضی توضیحات اضافی را در پاورقی آورده است. پاورقی در داستان، حکم دست‌انداز را در مسیر خوانش پیدا کرده و حالِ خواننده‌ای را که گرم روایت شده عوض می‌کند و تمرکزش را بر داستان خدشه‌دار می‌کند. با این حال محتوای پاورقی‌ها حکایت از زبردستی مستور در خلق شخصیت‌های داستان‌های پیشینش دارد که در این رمان به گونه‌ای از بعضی‌شان یاد می‌کند و آن‌ها را در لابه‌لای این رمان دوباره بازی می‌دهد.

سبک روایت نویسنده از همان ابتدا شباهت بسیار زیادش را با سبک سلینجر در «ناتور دشت» نشان می‌دهد، به گونه‌ای که اگر بخش‌هایی از دو متن در کنار هم قرار بگیرند، تمایز میان آن‌ها شاید چندان آسان نباشد. درست به همان فراوانی که سلینجر از عبارت «یعنی می‌خوام بگم که…» در روایتش استفاده کرده است، مستور در این رمانش از «منظورم این است…» استفاده کرده است.

چاپ اول این کتاب، در بهمن ۱۳۹۰ توسط نشر مرکز منتشر شده و در ابتدای سال ۱۳۹۱ به چاپ چهارم رسیده است. قیمت این کتابِ ۱۲۱ صفحه‌ای، ۴۲۰۰ تومان است.

بقلم ر.خسروی

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 476
  • 477
  • 478
  • ...
  • 479
  • ...
  • 480
  • 481
  • 482
  • ...
  • 483
  • ...
  • 484
  • 485
  • 486
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس