مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

سلام بر کپرها ... ( جهادی نوشت )

06 شهریور 1392 توسط الزهرا (س) نصر

آرام نفس بکش ! آرام ..آرامتر ……

 

گاهی حال و روزت به جایی کشیده می شود که دلت میخواهد عاشق شوی …. عاشق ! .. دلت میخواهد کسی بیاید قلبت را باز کند و یک مُشت حس ِ خوب حقیقت را روی آن بپاشد ….  آن وقت است که به نفس نفس می افتی ….

 

حس ربیع الاول دارم  ! یک حس ِ ناب ِ خیس …. انگار که کسی آمده باشد و بلیط کربلا را روی چشم هایت گذاشته باشد ! انگار که گفته باشند امروز عطر گل ها ، خیابان منتهی به امامزاده صالح را پر کرده است …

حس کنی امروز ، آسمان را شسته اند و چشم ها ، عجیب بوی باران بدهد … .

سر چهار راه همه دستفروش ها را ببینی که گل های نرگس هایشان را می بوسند و روی چشم هایشان میگذارند و گریه می کنند !

ببینی در مسجد ، نمازگزاران روی پاهای مادران سجده کرده اند و ذکر می گویند  !

و می بینی  آنقدر دود اسپند بلند شده است که یقین کنی خبری، مهمانی یا ….در راه است ! آن وقت بی اراده لب هایت تکان میخورد و میگویی : اللهم عجل عجل عجل ….. و لکنت میگیری !

بهتر بگویم ، حس میکنی در کنج امامزاده ، کسی قرآن به سر گرفته است !

شک میکنی ، نکند امشب ، شب قدر اوست ؟ مگر می شود ؟

چقدر امروز همه چیز برایت عجیب است ، فقط امروز ؟ امشب ؟ ..این شب ها ….

وقتی همه چیز عجیب میشود ، قبل تر ها که ناشی بود ، نمیفهمید چه خبر است  … نمیفهمید این انقلاب محیط ، از کجا آب میخورد ! این خیابان که تا دیروز همان خیابان بوده ..این دست فروش ها ..این آسمان …این مهر و تسبیح سجاده …پس این روزها چه شده که همه چیز خوشمزه شده است ؟

این شب ها کم کم دارد میفهمد چه اتفاقی  دارد می افتد ، می فهمد… خوب میفهمد  …. کار ، کار عشق است !

بوی جهادی که بپیچد دیگر هیچ هیچ نمیفهمد ….. می آید و دیوانه ات میکند ، آنقدر دیوانه می شوی که هر روز را صدبار تسبیح میکنی ! باز کم میاوری ….میشماری …می شماری تا غرق شوی در لحظات جهادی ! …

 

جهادی ، یک خاصیت عجیبی دارد ! یک میان بُر عالیست برای کندن از شهر ! یک  قطار عمودی رو به آسمان ! انگار که گیت ورودی هم نداشته باشد و تو با هر مقدار گناه هم که بار کرده باشی ببرندت ! یک فرصت کوتاه کوتاه  تا بفهمی چقد لذیذ است عاشق شدن !

یک دریچه به آسمان تا آغوشش را ببینی …. اینکه ببینی چقدر کیف دارد فقط و فقط برای « او » باشی ! چقدر کیف دارد دفتر اعمالت را برادری و قول بدهی که دیگر فقط میخواهی برای او باشی و خط بزنی بد بودن هایت را  ….

چقدر کیف دارد بفهمی همه این ها که اسیرش شده ای ، فقط بال هایت را زخمی کرده … چقدر کیف دارد پریدن را تمرین کنی ، وقتی او دارد تو را میبیند و منتظر پروازت است …. چقدر کیف دارد او را روبرویت ببینی و حواست پرت شود  بی آنکه بلد باشی آداب پرواز را ، اما به شوق او بال بال بزنی ……

انگار که رنگ روحت با هر خصوصیت اخلاقی َت تیره و تیره تر شده باشد ، حتی با هر فکر و حس ِ بد وجودت ، در روح تو به معنای حقیقی عینیت پیدا کرده  و حالاااااا تو چقدرررر محتاج تطهیری…. کاش باورت میشد ریحان ! روح ، چقدر لطیف است و چقدر مراقبت می خواهد !  و تو خوب میدانی تا طاهر نشوی از هجوم این رنگ های تیره ، بالت جان ِ پرواز نخواهد داشت …..

در جهادی ، یادت می آید که شرط ورود به عالم عاشقی ، این است که کارهایت را فقط  و فقط برای خدا  باید انجام دهی تا او  کیف کند ! کیف ..کیف …..

 

آنگاه وجودت بال می گیرد …. نهایت لذت را می چشی … دلت می سوزد برای خود ِ شهری َت که برای همه  چیز پوچ ِ شهر و تعلقات ِ هوشمند ش ، تا به حال اسیر شده است ….

دلت میخواهد ، یک سجاده را فقط برای کیف های نابت  در شهر ، از کویرهای کرمان به تهران بیاوری …دلت میخواهد عاشق بمانی !

مخلص کلام اینکه جهادی بستر عاشقیست …..

جهادی ؛ عاشق می کند ….

بقلم ریحانه بانوی جهادگر

 3 نظر

یار در کوزه و ماه گرد و جهان می گردد !

06 شهریور 1392 توسط الزهرا (س) نصر

زنگ زده بودند که فصل چیدن ِ پسته است . شما هم بیایید…

 

باید حس ِ خوبی باشد. حسی که شهرنشینی آن را از ما گرفته . دود و غبار و شلوغی را عوضش داده به ما.

راستش خیلی دلم خواست. از یکی از اقواممان چند وخت پیش شنیده بودم که توی دیار ِ غربت -که دقیقن نمی دانم کجاش شاید مزارع کشورهای اروپایی شاید هم نه - کار جالبی می کنند . توی فصل چیدن میوه ها که میشود آگهی می دهند به کارگر نیاز دارند. جا و غذا هم مرتب . در عوض کسی که از شلوغی شهر خسته شده و نیاز به این فضا ها دارد مثلن یک هقته دوهفته یا یک ماه می رود برایشان کار می کند عوضش هم از فضا استفاده می کند. اصلن هم مهم نیست طرف چه کاره است و کی هست. یه عده آدم دور هم جمع می شوند و یک جمعیت را تشکیل می دهند باهم دوستی و معاشرت می کنند و بعد هم خدا نگهدار، هر کسی سی ِ خودش .

کار جالبی ست. شبیه همین اردوجهادی های خودمان است به شیوه ی باکلاس ترش مثلن!

حالا فضاش برای ما مهیا شده وپسته ها دارند سلام و علیک می کنند و ما؟؟ معذوریت داریم. زندگی داریم . درس داریم .کار داریم. مقاله داریم. طرح داریم. پروژه داریم… راستش برای من که زندگی یعنی همین ها ..همین فصل پسته . همین چیدن میوه . همین لحظه ها. همین خنده ها و شوخی ها. نگرانی ها و دغدغه ها.

بقیه اش هم برای دم ِ کوزه بهتر است. من که تازه دارم می فهمم دلم چی می خواهد . کجای کارم و از خودم چه انتظاری دارم. همه اش هم تقصیر این پسته هاست!


بقلم حکیم

 نظر دهید »

بی خداحافظی

02 شهریور 1392 توسط الزهرا (س) نصر

با چنان سرعتی بساطم را از خانه اش جمع کردم که انگار منتظر تمام شدن ِ مهمانی بودم. مهمانی ای که توی ازدحامش توی شلوغ پلوغی اش گم شده بودم. بعضی وقت ها حس میکردم اصلن دعوت نشده ام. مثل یک سربار .حس یک سر بار را داشتم. فقط وقتی حس خوبی داشتم که صاحبخانه به من نزدیک میشد و لبخند میزد و دستی روی شانه ام می گذاشت و کمی کنارم بود و کافی بود ، فقط کافی بود رویم را برمیگرداندم. دستم را میبردم سمت چیزی ، آن وقت بر که می گشتم خبری از او نبود و دوباره توی شلوغی من گم میشدم و او را گم میکردم.

مهمانی اش تمام شد . با سرعت وسایلم را جمع کردم . نفس راحتی کشیدم حتی . خداحافظی هم نکردم .فقط دوییدم و دور و دور تر شدم.

حالا چند روزی از مهمانی بزرگ اش با آن دعوت نامه ی همگانی می گذرد . برای من انگار اصلن مهمانی ای درکار نبوده باشد .

توی خلوتم بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم جواب صاحبخانه را اینطوری بدهم اگر گفت چرا بی خداحافظی ؟ همینطور که سرم را پایین انداخته ام و به زمین نگاه میکنم بگویم : مواظبم نبودی . نگاهت را از من برمیداشتی . مرا کنار خودت ننشاندی … نازم را نکشیدی … خوب پذیرایی ام را نکردی …

اما یک هو ان ابرک ِ خیال ِ بالای سرم را با دست هایم به هم میزنم .با نهیب به خودم میگویم: دنیا برعکس شده یا هوای عاشقی فرق کرده ؟

یادم می آید بودند کسانی که هر جا صاحبخانه می رفت می رفتند و هر چی صاحبخانه به آنها تعارف می کرد می خوردند و این “معیت” را می شد از کارهایشان دید.

من که حرف های قلمبه سلمبه بلد نیستم بزنم. ولی از خودم خیلی ناراحتم . بلد نیستم این جمله ی از خودم خیلی ناراحتم را حتی طوری بگویم که خواننده ای که شما باشی حس خاصی بهت دست بدهد . نه ، من آدم حس و حال های معمولی ام. من هم شاید مثل بقیه ی آدم ها از این که مهمانی را بی خداحافظی ترک کرده ام ناراحتم اما این بیشتر از همه آزارم می دهد که از تمام شدن ِ مهمانی خوشحالم! ودوست داشتم زودتر هم تمام شود. اما مسئله ی مهم آنجاست که اگر دوباره مهمانی گرفت و من هم بودم باز هم بهترین لباس هام را می پوشم و خودم را خوشگل می کنم و باز هم به مهمانی اش خواهم رفت . حتی اگر دلم بخواهد زود تر تمام شود.

هرگز دلم قلبم چشم هام دست هام مغزم نخواسته اند که توی مهمانی نباشند. هرگز ! شاید سال بعد .شاید هم سالهای بعد ترش. اما قطعن یک روزی میرسد که من هم توی جمع کردن ِ سفره به صاحبخانه کمک میکنم.

اناری

 نظر دهید »

من می توانم ببرمتان

01 شهریور 1392 توسط الزهرا (س) نصر

هر کسی نمی تواند ادعا کند که ابر خورده است . ولی من می توانم ادعا کنم . که می توانم ببرمتان جایی که ابر بخورید . یا مثلن یک بعد از ظهر بنشینیم رو به روی یک دره ی حسابی قشنگ و باهم ابر بخوریم . حتی بعدش شما هم می توانید ادعا کنید . یا حتی به بقیه بگویید کسی مارا برد ابر به خوردمان داد. و بقیه را ببرید بهشان ابر بخورانید . خوب . چه طوری ؟ خیلی ساده است .کافیست بیایید باهم برویم -باید باهم برویم چون من هم دوست دارم ابر بخورم هم ابر خوردن شمارا تماشا کنم ضمن اینکه دوست ندارم تنهایی بروید چون اول من مهمانی گرفته ام - بعد که رسیدیم به آن ارتفاع ها و دره ها و دامنه ها ،کمی منتظر می نشینیم چون ممکن است باد دیر رفته باشد دنبال ِ ابرها . ومن تضمین نمی کنم سرساعت بودن باد را . یعنی او همیشه سر وقت هست منتهی ساعت هایش رابه من نمی گوید و قرارهایش را با من در میان نمی گذارد .خوب..حق هم دارد مگر من کی اش می شوم که بخواهد با من ِ پاپتی هماهنگ کند ؟ به هر حال وقتی رسیدیم شما باید کمی صبر کنید من هم صبر میکنم چون من هم مثل شما باید منتظر باشم .من که توی جیب هایم ابرندارم ! وقتی باد ابرها را آورد و ابرها نزدیک ما شدند شما باید یک چپز را بدانید که خیلی مهم است . شما پنبه نمی خورید ! پشمک نمی خورید! فالوده هم قرار نیست بخورید … شما ابر می خورید ! ابر !

پس در نهایت آرامش بسته به ظرفیت خودتان دهانتان را باز می کنید . ولی هر جور دوست دارید می توانید باشید .مثلن نشسته .چهارزانو. ایستاده . عیبی ندارد اگر خواستید مثل من هم باشید که زانوهایتان را دور دست هایتان حلقه کنید و چشم هایتان را ببندید و دهانتان را باز کنید. خجالت نکشید .من که خجالت نمیشکم هر چند نفری هم که می خواهید باشید و هر چقدر هم که میخواهم با شما رو در بایستی داشته باشم مهم نیست دهانم را تا جایی که امکان دارد باز می کنم. مگر آدم چند بار در طول عمرش می تواند ابر بخورد؟

بعد تکه  ابر ها را قورت می دهید . به همین سادگی . باهم بودنش خیلی خوب است . آدم وقتی تنهایی ابر میخورد یک جوری است … حالا اگر تنها بودید خودتان می فهمید . ولی بیایید باهم باشیم . باهم برویم . من می توانم ببرمتان .

ف.حکیم

 نظر دهید »

زنان خاموش!

31 مرداد 1392 توسط الزهرا (س) نصر

شاید سکوتشان خیلی عجیب باشد. خیلی بیشتر از خیلی. آن هم برای زنانی که مدام شعار میدهند که ما میخواهیم باشیم و حرف بزنیم و بگوییم و دفاع کنیم و این حرف ها.

اصلا این سه روز که مدادم تلوزیون خانه مان شبکه ۶ را می گرفت بیشتر از همیشه حساس شدم روی حضورشان و بودنشان و هی با خودم می گفتم این ها که حرفی برای گفتن ندارند برای چه دارند رای مردم را حرام می کنند؟؟!! به قولی حضورشان تنها مانع از این می شود که آقایان توی مجلس خیلی حرف ها را نزنند و رعایت کنند که خانم اینجا نشسته است و …. !!!!!

توی نت سرچ کردم و دیدم به به !!! چه نطق های پیش از دستوری که این ۹ بانوی نماینده گفته اند و چه سخنرانی ها که در صحن علنی داشته اند (!!!!!!!) اصلا امان به آقایان نمی دهند این خانوم ها…. این ۹ بانوی خاموش!!!!

پس برای چه می آیند این همه تبلیغ می کنند و شعار می دهند و سابقه مدیریتی و تحصیلاتشان را به رخ می کشند ؟؟؟ چشم کسی را احیانا می خواهند درآورند؟! یا اینکه زندگیشان یکنواخت شده و دلشان یک مقداری تغییر می خواهد؟!

یعنی یکی از این ۹ نفر حتی حرفی نقدی چیزی نداشت که بیاید و در رابطه با وزرای پیشنهادی بگوید؟!

شاید هم خواستند نبود وزیر پیشنهادی زن را در کابینه به رخ بکشند و نقد وزرای احتمالی را تحریم کنند ُ که آن را هم با توجه به عقبه ای که ازآن ها سراغ دارم بعید می دانم!!!!

بهرحال…

جای تاسف دارد….

چقدر می خواهیم به خودمان ظلم کنیم؟؟؟ با خودمان هستم… ما زنان.. .  ما زنان خاموش!

ز.پیراسته

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 450
  • 451
  • 452
  • ...
  • 453
  • ...
  • 454
  • 455
  • 456
  • ...
  • 457
  • ...
  • 458
  • 459
  • 460
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس