مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

پنج شنبه شب زیارتی ارباب...

05 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

پنج شنبه شبی را به یاد میآورم که آنجا پشت آن پرده سبز رنگ زیبا روبروی شما ایستاده بودم.
پرده کنار میرفت و دل من میرفت …

تا اذن دخول تمام شود جان کندم.و بعد پرده کنار زده شد.اما من مات و مبهوت شما بودم و لال , یادتان هست؟

حالا پنج شنبه است و دل من همان جاست .حتی کمی جلوتر زیر قبه.در آغوش شش گوشه ات.

حضرت عشق مددی یا حسین.

 

به قلم : سمیه بانو

 نظر دهید »

گللَر

05 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

گللر نامی ترکی ست. به فارسی می شود گل ها. “تمام گل های دنیا". گللر اسم پیرزنی ست با موهای سفید کوتاه شده، شبیه نرگسی پژمرده، که روی یکی از تخت های سرد آسایشگاه سالمندان داستان زندگی اش را برای خانم نویسنده می گوید. گللر از مرگ می ترسد. او نمی خواهد اینجا بمیرد. او می خواهد بچه هایش او را به خانه ببرند، توی اتاق آفتاب گیر جایش بدهند. روبه قبله درازش کنند و روی او ملافه های تمیز لاجورد زده بیندازند. آن وقت با خیال راحت بمیرد. او اینجا مردن را دوست ندارد. اینجا مرده را شکلات پیچ می کنند و بی هیچ تکبیر و صلوات و روی دست گرفتنی می برند! گللر منتظر ماه بانو و گل بانوست. دخترهای دوقلویش که سرشان خیلی شلوغ است و هربار که می آیند می گویند بگذار سرمان کمی خلوت شود، تو را می بریم خانه… دخترها مشغولند. باید برای تمام زمستان ترشی و مربا درست کنند. برای پسر بزرگ ماه بانو رفته اند خواستگاری. دختر وسطی گل بانو هم امروز فردا می زاید. گللر منتظر است بچه ها او را به خانه ببرند تا شمعدانی ها را قلمه بزند و بافتنی هایش را تمام کند. بعد برود توی اتاق آفتاب گیر رو به قبله دراز بکشد و رویش ملافه های تمیز لاجورده زده………

گللر دیشب مرد. دخترها نیامدند. او روی تخت سرد آسایشگاه سالمندان جان داد… وقتی که مرد تازه فهمید تمام این دنیا و غصه هایش بازی بوده. فهمید تمام این مدت بی جهت از مرگ می ترسیده. قبرش آفتاب گیر بود، بزرگ و دل باز، او را رو به قبله گذاشتند… اتاق آفتاب گیر همان جا بود….

.

.

.

گللر همه ی ما بود، همه ی ما گللریم… بعد از تمام بازی ها و شادی ها و غم ها یک روز می میریم و می فهمیم مرگ آن قدر ها هم که فکر می کردیم دور و ترسناک نبوده…کافی ست یادمان بماند که ما هم مثل گللر یک روز می میریم…

 1 نظر

السلام علی ساکن کربلا...

04 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

یک همچین سحری باشد.

کفش هایم را به خادمان حریم عباست علیه السلام تحویل داده باشم. دست بر سینه ای که از عشق وصال تو پر گرفته، از سمت عباس علیه السلام داخل شده باشم و همان وسط ها، یک جایی میان تردید و دو دلی که به تو نزدیک تر باشم یا به عباست علیه السلام ، روی زمین آرام بگیرم و سر بگذارم به روی زانوهایم. گوشی م را بی آنکه ترس داشته باشم از همراه داشتنش، دربیاورم تا روضه ی مجیر را توی گوش هایم بخواند. بی آنکه ترس داشته باشم از ضجه های بعدترش… امیری حسین علیه السلام و نعم الامیر، اجرنا من النار یا مجیر…

نخل ها! این راویان سربلند بی سری ات، برقصند میان مردمک های لرزان چشم ها و من نفهمم که طلاییِ روشن گنبد توست یا که عباست، که اینچنین غوغا می کند بر آستان دلم…

شده باشم یک زبان نفهم که حتی به ساده ترین الفاظ این مردمان آشنا نباشد. یک زبان نفهم که تو را داشته باشد فقط. که ترجمان دردهایش تو باشی فقط. که برایت سر کج کند تا که از بی کسی اش حرف بخوانی و دست بکشی بر روی وحشت غریبی اش.

یک سوز دلچسب احاطه کرده باشد همه ی جانم را… مجیر به انتهای شور دلسوز خودش رسیده باشد و این بیرق تان باشد که از سوز سرمای نامردمی، بر تیزی نیزه ای تاب می خورد…

یک همچین سحری باشد و من میان محشر اربعین ت گم شده باشم و ایمان باشد ته دلم که در رد مهربانی نگاه تو مانده ام هنوز.دست و پا، پر و بال شده باشد، جان بلرزد مدام، گوش ضرب بگیرد مدام، چشم ببارد مدام، نه که از درد، که از تو را داشتن. که از تو را دیدن. که از استشمام این هوایی که نمی دانم خدا از کجای بهشت‌ش بر حریم حرم‌تان ریخته…

قبول که اربعین ت، شرح عاشقانه‌ی مصیبت توست. قبول که همه چیز را کهنه کرد جز داغ دل زینب ت سلام الله علیها را. اما سیدبن طاووس اگر می شد، بی شک یک لهوف هم از داغ و حسرت زائرانت می نوشت. از همچون منی که امیدش به دوباره دیدن بین الحرمین توست… ارباب غریب‌م حسین علیه السلام…

پی‌نوشت: خدا به حق غریبی ارباب‌م، قسمت تان کند سنگ فرش های فاصله‌ی عباس علیه السلام تا حسین علیه السلام را. حسین علیه السلام تا عباس علیه السلام را… این صفای بی همتای عالم امکان را…

 3 نظر

محبة الحسین

03 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

وقتی عمود 253 را رد کرده بودیم، دیگر واقعاً توانی برای حرکت نداشتم، آرزو می‌کردم بچه‌هایی که همراه بیرق، تقریبا صد متر جلوتر از ما حرکت می‌کردند، لحظه‌ای برای استراحت درنگ کنند تا با نوشیدن یک استکان چای عربی -كه هزاران زائر از آن استکان نوشیده بودند و آن مرد عراقی هر بار تنها آنرا در ظرف آبی فرو می‌کرد تا مثلاً آن را بشوید- توان دوباره‌ای برای راه رفتن بیابم. در همین حال ناگهان مرد میانسال عربی را دیدم که از شدت عرق ریختن در آن سرمای زمستانی، تمام یقه لباس مندرسش خیس شده بود. باور نمی‌کنی اگر بگویم با دیدن او تمام خستگی وجودم از بین رفت و جایش را به‌نوعی خجالت همراه با سرافکندگی داد.

 

خودم را به او رساندم، برای اینکه بتوانم با او صحبت کنم کمی خم شدم، چون هر دو پایش معلول بود و در حالت نشسته با دست‌هایش راه می‌رفت، بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: «حضرتکم من این؟»(اهل کجایی؟) و او در حالی که نفس نفس زنان خود را سانتی متر به سانتی متر به جلو می‌کشید جواب داد: «مِن دیوانیه»(اهل شهر دیوانیه هستم).

من در حالی که بغض تمام گلویم را گرفته بود از او سوالاتی می‌پرسیدم و او همان‌طور که کشان کشان خود را به جلو می‌کشید، بریده بریده به همه آنها پاسخ می‌داد. کم کم این گفتگوی ما توجه عده‌ای از زائران را به خود جلب کرد و عده‌ای با دوربین‌های خود، متعجبانه، حرکت‌ آرام ولی عاشقانه این مرد میانسال عراقی را ثبت کردند. وقتی در پایان گفتگویم با او، از سختی‌های راه پرسیدم و اینکه چه عاملی او را به این راه صعب و دشوار کشانده است، لحظه‌ای از حرکت باز ایستاد و به صورتم خیره شد، از عمق نگاه خسته‌اش می‌شد به صداقت لهجه‌اش که از یک ایمان راسخ حکایت داشت، پی برد، با همان حالت گفت: «محبة الحسین».

 نظر دهید »

ساکن التربة الزاکیة

02 دی 1392 توسط الزهرا (س) نصر

دلم با جابر علیه السلام پر می کشد …

کاش کسی دست مرا می گرفت و به دست های ِ روشن تو می سپرد

دل پاره های دلم خون است… آه از چشمان نازنینی که چشمانش در غم تو خون می بارد

…

چه خوش است حال ِ دل ِ اسیری که با تو پریده باشد …


زانو می زنم امشبی در خاطره ِ صحن و سرایت …

رو به چشم های ِ عاشقت …

اشهد انک تشهد مکانی …

تسمع کلامی …

و ترد جوابی …

.

.

.

صلی الله علیکــ ….

 

 

از من مپرس که آتش  ِدل در چه غایت است

 

از آب ِ دیده پرس که او ترجمان ِ ماست …

 

 

توسط: گمنام

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 434
  • 435
  • 436
  • ...
  • 437
  • ...
  • 438
  • 439
  • 440
  • ...
  • 441
  • ...
  • 442
  • 443
  • 444
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس