مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

من ریزه خور سفره دربار حسینم/ خاطرات کربلا

30 آذر 1390 توسط الزهرا (س) نصر

سفارش شده توي كربلا از خوردن غذاي لذيذ خودداري كنيم! مام اومديم برا اولين بار توي عمرمون گوش كنيم به اين سفارش… همين كه وارد كربلا شديم موقع ناهار بود… همه رفتيم رستوران… چشمها گريون بود و فكر نميكردم اصلا كسي حال خوردن غذا داشته باشه اما… يه  گوجه و خيار و نون برداشتم تا به اون سفارشه عمل كرده باشم! همين كه خواستم شروع كنم به خوردن يه ظرف يك بار مصرف گرفته شد جلوم و گفته شد كه غذاي حضرتيه… مونده بودم چيكار كنم… ميخواستم غذاي لذيذ نخورم و حالا لذيذترين غذاهاي عالم جلوي روم بود… دلو زدم به دريا و گفتم تقصير من چيه! ارباب مهمونم كرده…

فردا شب باز همين تصميم رو گرفتم و فقط يه كمي سوپ و يه چيزي شبيه چيپس! رو شروع كردم به خوردن… فاطمه اومد كنارم نشست و فهميدم كه غذا گرفته از مضيف العباس… هر چي التماس و عجز و اينا كه فاطمه يه دونه برنج بده بهمون… مگه زير بار رفت؟ هر چي خيرات بود به روحش فرستادم!! بعد از غذا جمع شديم دور هم و فاطمه ذوق مرگم كرد! ظرف غذا رو كامل داد دستم… سبزي پلو با ماهي بود غذا و شروع كردم به خرد كردن ماهي و جدا كردن تيغ هاش و وقتي تموم شد به هر كي يه قاشق و بعضيا كمي بيشتر! دادم و بقيه شو به تنهايي خوردم…

 

فردا ظهرش از جلوي حرم حضرت سقا داشتم برميگشتم هتل كه ديدم دارن غذا ميدن دم حرم… واستادم توي صف و گرفتم و بردم با دوستان خورديم…

 


 

و اينگونه بود كه خودشون نذاشتن ما به اين سفارش عمل كنيم!

س.رضوان

 2 نظر

الا زینب

30 آذر 1390 توسط الزهرا (س) نصر

 

احرام حریم امن حیدر بستی

دلتنگ طواف دور مادر هستی

با این همه آهسته برو…آخر تو

سالار دل غریب خواهر هستی

 

….

 

آرند چو تشنه ای که سوزد در تب

جمعی شب و روز نام او را بر لب

محبوب گر اوست این عطش کافی نیست

لا عارف بالحسین  الّا زینب…

 

 1 نظر

شهید شرعی (2)

30 آذر 1390 توسط الزهرا (س) نصر

گفتاری حکمت آمیز از محمدتقی شرعی  در باره فتح دروازه های هنر و تکنولوژی در شب شهادتش :



مسافر قله های فتح نشده اسلام باشید

شهید شرعی هرچند روحانی بود ولی در جمع بچه های مهندسی جهاد مسئول تبلیغات و نماز جماعت نبود . پیک موتوری بود و تکیه کلام همیشگی اش این بود :
” بگویید چه کار کنم ؟ ” در کنار این کار البته وظایف یک روحانی را هم انجام میداد .
آنچه از پی می آید صحبت های او در شب شهادتش است پیرامون هنر و تکنولوژی مبتنی بر انقلاب اسلامی . این صحبت ها سال ها در نوار کاستی مهجور مانده بود .
حکمت های بر آمده بر زبان شهید شرعی ، پرتویی از انوار الهی بود که روزهای آخر در قلب و کلامش متجلی شده بود .این مصداق کامل همان حدیث رسول اکرم (ص) است که : هر کس چهل شبانه روز با اخلاص عمل کند ، خداوند چشمه های حکمت را در قلب او می جوشاند و بر زبانش جاری می کند .

 2 نظر

اشرف مخلوقات!

30 آذر 1390 توسط الزهرا (س) نصر


چند وقت پیش شبکه ی قرآن سریال حجر بن عدی رو نشون می داد که قسمت هایی از اون رو دیدم چیز زیادی از حجربن عدی نمیدونستم و می خواستم به این بهانه کمی بشناسمش، چند روز پیش هم از زبان استاد بزرگواری درباره ی عدی شنیدم و اینکه عدی پسر حاتم طایی بوده… خیلی برام جالب بود پیش خودم گفتم یعنی حجربن عدی نوه ی حاتم طایی بوده؟… این شد که تصمیم گرفتم کمی درباره ی عدی تحقیق کنم و اونجا بود که فهمیدم عدی خیلی مرد بزرگی بوده خلاصه ای از زندگی عدی رو اینجا مینویسم و می تونید کامل ترشرو از لینک منبع بخوانید که توصیه می کنم اگه فرصت دارید حتما این کار رو انجام بدید.

موفق باشید و التماس دعا

عدی بن حاتم طایی:

عدی که در صفات انسانی، آئینه تمام نمای پدرش بود، پس از وی بر قبیله «طی» ریاست داشت. افراد این قبیله بت «فلس» را می پرستیدند. عدی، مسیحی بود و آن را از مردم پوشیده می داشت و به دلیل تبلیغات زهرآگین دشمن علیه آئین اسلام و پیشوای آن، کینه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم را در دل می پروراند و از خبر پیروزی های چشمگیر مسلمانان، ناخرسند بود.

با این همه، پیش بینی می کرد که دیر یا زود، منطقه آنها نیز به وسیله آئین محمّدی و سربازان سلحشور آن، فتح شود و بساط حکومت او برچیده گردد. از این رو برای حفظ ریاست و آئینش از افراد تحت امر خود خواسته بود که شتران تندرو او را آماده حرکت، نزدیک خرگاهش نگاهدارند و دیدبانان نیز مراقب مسیر باشند تا هرگاه که زنگ خطر به صدا در آمد، بی درنگ با تجهیزات لازم، فرار را بر قرار ترجیح دهد و از قلمرو سپاه اسلام خارج گردد.

سرانجام در یکی از روزهای ماه ربیع الاول سال نهم هجری، یکی از دیدبانان خبر تهاجم لشکر ظفرمند اسلام ـ به منظور ویران کردن بتخانه «فلس» ـ را به اطلاع عدی بن حاتم رساند. عدی به سرعت همسر و فرزندان و وسایل سفر را برداشت و راهی دیار شام ـ که مرکز مسیحیت بود ـ گردید و به همکیشان خود پیوست.

به علت شتابزدگی زیاد، فرصت نیافت تا خواهر خود «سفّانه» را نیز از میان قبیله طی خارج سازد. مسلمانان به فرماندهی امام علی علیه السلام به سرزمین او وارد و به بتخانه حمله ور شدند و گروهی از نیروهای مقاومت را دستگیر و جمعی را اسیر و به عنوان غنائم جنگی با خود به مدینه بردند. در میان اسیران، سفّانه دختر حاتم وجود داشت که او را در منزل رمله، دختر حارث، در اطراف مسجد مدینه نگاهداری می کردند.

سفانه از پيامبر در خواست كرد كه او را نزد ايل و تبارش برگرداند. پيامبر هم او را همراه مقداري پول و لباس، با كارواني كه به آنها اعتماد داشت، به نزد خانواده اش فرستاد.
وقتي سفانه در شام به حضور برادر رسيد، از رفتار خوب پيامبر با مردم برايش گفت و او را به رفتن نزد آن حضرت ترغيب كرد. عدي آماده رفتن به مدينه شد.عدي در مدينه به ديدار رسول خدا رفت و حضرت او را به خانه اش برد. وي در راه، رفتار ملاطفت آميز و صبورانه پيامبر را با مردم، و زندگي ساده آخرين فرستاده خدا را مي بيند و به حضرت مي گويد: «به خدا اين از رفتار سلاطين نيست».

پيامبر به او مي فرمايد: عدي! مگر دين تو «ركوسيه»(آئینی که حدّ وسط مسیحیت و صائبی است) نيست؟ عرض مي كند: چرا! حضرت مي فرمايد: پس چرا یک چهارم از درآمد قومت را مي گرفتي؟ اين كار كه در آيين تو مجاز نبود؟ عدي در ادامه ی گفت و گويش با رسول الله، چند خبر غيبي (به لینک منبع مراجعه شود) از ايشان مي شنود و به پيامبري حضرت مطمئن و مسلمان مي شود.
عدي مسلمان گرديد و يار و همراه رسول خدا (ص) و سپس امير مؤمنان، علي بن ابي طالب (عليه السلام) شد. در جنگ هاي جمل و صفين و نهروان، هم ركاب حضرت امير (عليه السلام) بود و در جنگ جمل؛ بينايي يك چشمش را از دست داد.
بعد از شهادت علي بن ابي طالب (عليه السلام) عبدالله بن زبير در حضور معاويه با طعنه به عدي گفت :«يا اباطريف! در چه روزي چشم تو ضايع شد؟»
عدي پاسخ داد: «روزي كه پدرت از جنگ گريخته بود و به بدترين شكل او را را كشتند. همان روزي كه مالك اشتر به پهلوي تو نيزه اي زد و فرار را بر قرار ترجيح دادي.»
عاشق مولايش، علي بود و از دشمنان او بيزاري مي جست. غم شهادت آن حضرت بر قلبش سنگيني مي كرد و سنگين تر از آن سايه حكومت سفاك معاويه بود. در همين دوران، كاري او را به قصر معاويه كشاند.
معاويه با طعنه از او پرسيد: «چرا پسران خود را نياوردي؟»

گفت: «در ركاب مولايم علي (عليه السلام) كشته شدند».
معاويه زبان دراز كرد و گفت: «علي در حق تو انصاف داد كه فرزندان تو را به كشتن داد و فرزندان خود را باقي گذاشت؟»
عدي در جواب گفت: «من با علي انصاف ندادم كه او كشته شد و من زنده مانده ام. اي معاويه! هنوز خشم از تو، در سينه هاي ما وجود دارد. دانسته باش كه قطع حلقوم و سكرات مرگ را بر ما آسان تر است از اينكه سخني ناهموار در حق علي بشنويم.»
علامه اميني مي فرمايد: «كسي در وثاقت او اختلافي ندارد و علماي اهل سنت در صحاح سته احاديث او را ذكر كرده اند.»
از راويان حديث غدير است و بارها به ولايت و امامت مولايش علي شهادت داده. آنگاه كه علي (عليه السلام) حاضران را سوگند داد و از آنها خواست تا كساني كه حديث غدير را از پيامبر شنيده اند برخيزند و شهادت بدهند، عدي برخاست و به نفع حضرت شهادت داد.
مانند پدرش بسيار بخشنده بود. روزي اشعث بن قيس فردي را نزد وي فرستاد تا ديگ حاتم را به امانت بگيرد. عدي ديگ را پر از مال كرد و داد. اشعث پيغام داد كه من آن را خالي مي خواستم. عدي پاسخ داد:« ما ظرف خالي را به كسي عاريه نمي دهيم.»
در جنگ صفين، حضور مردان بزرگي مثل عدي و قيس بن سعد و… در لشكر علي (عليه السلام) براي معاويه سنگين بود. از اين رو، از يارانش خواست تا چاره اي بينديشند.
عبدالرحمن بن خالد عهده دار قتل عدي شد. وي رجزي عظيم براي عدي خواند و در پاسخ از عدي شنيد كه فقط از خدايش خوف دارد و كينه آن خاندان را به دل
.
عدي جنگ سختي با عبدالرحمن كرد و چيزي نمانده بود كه نيزه اش به زندگي ننگين عبدالرحمن پايان دهد كه عبدالرحمن شتابان به سوي معاويه گريخت.

عدی را جزء «کهنسالان» شمرده اند؛ زیرا او صد و بیست سال عمر کرد و در زمان مختار (265 ق.) در کوفه و به قولی در قرقیسیا درگذشت.

نیره . ب

 2 نظر

باز این چه شورش است که ...

28 آذر 1390 توسط الزهرا (س) نصر

می گویند انگشتانت را که به هم بفشاری و دستانت را مُشت کنی… این می شود همه ی هجم کوچک قلبِ تو.

و همین یک حجم کوچک مگر چقدر توان دارد که هم غم بخورد، هم حسرت، هم آه، هم دَرد هم…..

همین حجم کوچک وقتی می گیرد و گره می خورد به تو، بهانه می شود  که گاه گاهِ لحظاتم را در خود فرو بروم و مدام تقویمم را از کیف بیرون آورم و مدام و مدام بشمارم روزی را که می رسد سرآخر چشمانم سو بگیرد به سوی نگاهت…اگر نگاهم کنی.

از روزی که برگشتم زمزمه اش به سرم زد که جمع کنیم رفقا را و بازهم…

و باز همه می گویند تو با چه رویی بازهم می روی و می روی؟؟! با روسیاهی می روم و می روم… که ایکاش کنار خود نگه َم دارد این بار!

هی می گویند چه زود نصیبت شد ! و من می نشینم و هی حساب می کنم که یعنی چقدر زود؟

شش ماه گذشته !!!شش ماه می دانید یعنی چقدر؟به عُمر عالمی دیر می گذرد! شش ماه برایم می شود لحظه لحظه هایی که هر شب و روز هی جان بدهی و جان در بدن داشته باشی!شش ماه می شود همه لحظه هایی که در حال نیستی و گیر می دهند که بگو چِت شده ست و تو باز می گویی فقط مقداری ناخوشی و بی حوصله و فقط همان قدری دعایم کنید و رها…

و اگر آدم باز می گشتی از پیشش که این نبود حالَت ..که اگر آدم بودی اصلا باز نمی گشتی!

آ ی کربلا رفته ها!

 

با شمایم!

بیاید که دَرد وصال رسیده ی هجران کشیده را فقط شما می فهمید.

بیایید ببینید که این دیوانه باز بسرش زده هوای حُ س ی ن ! می خواهد برود و می ترسد بی چاره تر برگردد.بیایید ببینید که این دیوانه هی زمزمه می کند حُ س ی ن!

بُغ کرده گوشه ی  اتاق می نشینم و مثل دیوانه ها بغض می کنم که اگر بیایم و برسد همان روز آخر همیشگی و باز هم تمام می شود و می شوم من  ِبی تو !می نشینم و گریه می گیرد مرا که چه چاره کنم؟ چه چاره می کنی برایم که همه ی روزگارم شده همین؟چاره می کنی که بر نگردم؟؟؟

آخ بیایید که دَرد دارد روز اولش و ترس دارد روز آخر!

آی کربلا رفته ها !

با شمایم!بگویید چه چاره کنم؟ 

 آی کربلا ندیده ها!

تا نرفته اید شوق رفتن دارید!

اما از من می شنوید نروید! بگذارید همینطور شما را ندید پدید بخوانند که شما را بهتر است. بروید و وداع کنید و برگردید مُردن برای شما بهتر است.

آنقدر خجالت دارد بعد از او نفس کشیدن…

آی کربلا نرفته ها!

ریحانه(کعبه ی دل) ،کمیل علی ،زهرا ،ساقی رضوان،بچه های جهادی ببندید چمدان خالی تان را که میرویم دَرد بخریم از ارباب… میرویم چمدان پر کنیم از بوی سیب از بوی دَرد ،از اشک های خیمه گاه….

 

 


 


روضه نوشت:

- روایت ست که هرکه به ک ر ب ل ا می رود  و باز می گرد از غم رهایی می یابد و شور و شعف بدرقه اش میشود اما در همه ی عالم فقط و فقط یک تن بود که از کربلا بر می گشت همه ی غم های عالم از ازل تا ابد بر دوشش بود و چقدر دِل آشوب می شوم برایَت ….. زینب س .

کاش زینب (س) بشوم به قدر لحظه ای!کاش …


میم . جعفرزاده


 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 660
  • 661
  • 662
  • ...
  • 663
  • ...
  • 664
  • 665
  • 666
  • ...
  • 667
  • ...
  • 668
  • 669
  • 670
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس