مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

نشست سیاسی

07 اسفند 1390 توسط الزهرا (س) نصر

نشست سیاسی (جریان شناسی انتخابات ) فردا
دوشنبه 8/ اسفند /90 ساعت 14 در سالن اجتماعات حوزه الزهرا نصر برگزار می شود .
علاقمندان با هماهنگی با قسمت فرهنگی این مدرسه و یا از طریق ثبت نام کامنتی در این وبلاگ می توانند ثبت نام کنند .

 3 نظر

آقاش رو بزارید اولش : آقا رضا !

07 اسفند 1390 توسط الزهرا (س) نصر

همیشه اسم رضا را دوست داشتم ! شاید بواسطه امام هشتمیست که عاشقانه دوستش دارم ….

روز ِ آخر است ، نشسته ام  روبروی آقا رضا ! … روبروی چشم هایش … روبروی همان بلوز همیشگی اش!

گروه جهادی وارثان زمین - تابستان 90


حکایت ِ این آقای اول ِ آقا رضا ، از وقتی شروع شد که حاج آقا حمیدی در کلاس ها و جلسات قبل از سفر جهادی اول ، تاکید می کردند عمیقا در رفتار و کلاممان به بچه ها احترام بگذاریم  و ترجیحا آنها را با پیشوند - آقا و خانم - خطاب کنیم !

و این بود که - آقای آقا رضا - افتاد سرزبانم ، و کم کم دیگر آقا رضا فراگیر شد و همه آقایش را می گذاشتند اولش  ! و منشا تمام شوخی های منتسب به من هم ، از همین طفل جان گرفت که عنایات خاصه دوستان بر ساحت ِ مبارک اینجانبه ، ریزش و نزول کرد .

آقا رضا ، شرایطش خیلی خاص بود ، وقتی بار اول از بچه ها پرسیدم که کلاس چندمن ، جواب نداد و خیره شد در چشم هایم … بچه های دیگر برحسب شیطنت ، هرکسی در وصفش چیزی میگفت ..

خاله اجازه ! رضا مدرسه نمیره !

خاله اجازه اون کسیو نداره …

خاله اجازه …

من هم حرف را عوض کردم ، با آقا رضا که صحبت کردم بهم گفت که شناسنامشو آب برده بواسطه بارونی که اومده بود … برای همین نمیزارن بره مدرسه ، متوجه شدم که مادر وپدرش از هم طلاق گرفتن ، پیشه مادربزرگش زندگی میکنه، هنوزم توی کپرن ! میگفت یه خواهر دارم ولی فهمیدم که تنهاس !

اقا رضا ، تماما جمله بندی هاش اشتباهه و همیشه سخت تر از بقیه چیزی رو یاد میگیره و یا حفظ میشه … همیشه موقع درس دادن ، تنها کسی که مدام اظهار نظر میکنه اقا رضاست ، البته نظراتی میده که همیشه چند ثانیه - شخصا - توش میمونم  ! بعضی وقتا فقط در طول یک جمله ام سه بار نظرشو اعلام میکنه ! از دستش بعضی وقتا عصبانی میشم !

- یه بار یکی از بچه ها وسط درس بهم گفت : “خاله جایزه نمیدی ؟ ”  اقا رضاهم مقتدارنه بلند شد و اجازه گرفت و گفت :” ما اومدیم چیز یاد بگیریم و نه جایزه بگیریم ..” من فقط چند ثانیه کُپ کرده بودم از این نطق سخاوتمندانش ! بعدشم در حین پردازش جملش ، تشویقش کردم …  همون موقع بود که همه یکی یکی دستشون رو بالا بردند و گفتن ما جایزه نمی خوایم ما میخوایم چیز یاد بگیریم ! صحنه فوق العاده ای بود ! …. گرچه خودش همیشه مشتاق جایزه گرفتنه ! … خلاصه همین اقا رضا همه رو جوگیر کرد اون روز ! خندم گرفته بود …

- آقا رضا عمیقا دوست داشت برود مدرسه …نمیدانم تاحالا چطور سر کلاس ها میرفته ! برایم جالب بود تماما اعدادش را برعکس می نوشت ! انگار روبروی آینه گذاشته باشی … ویا حتی چند کلمه ای را که بلد بود را برعکس می نوشت ! …

- گاهی بدونِ دمپایی و پابرهنه می آمد ، اکثر بچه ها اینگونه بودند … و من هنوز نتوانسته ام درک کنم جمله ای را که زهره بهم گفت : ” میشود سوخت ُ نسوخت ” … روی آن شن های داغ ، که بیشتر از چند ثانیه توان آن را ندارم که پابرهنه شوم  ، این طفلان با آن پوست های کودکانه اشان …. آخ …… ” میشود سوخت و نسوخت ” ….

- وقتی نقاشی میکشید ، بچه ها همه اسمشان را بالای نقاشی اشان مینوشتند ، اقا رضا یواشکی می دویید و میرفت پیش اون یکی خاله ، تا اسمش را برایش بنویسد و نقاشی را میداد بهم … آقارضا هیچ وقت از مشکلاتش نگفت ، هرچی من فهمیدم بچه ها بهم میگفتند …وقتی از او می پرسیدم در جواب پاسخ دیگری میداد  ،  هم مادرش را دوست داشت ، هم پدرش را و حتی خواهر نداشته اش را … اما هیچ کدام پیشه او نبودند …

- نقاشی اش را برایم آورده بود ، توضیح که خواستم گفت : “ این شیطانه ، اومده با کِلاش !! این چوخ ها ( به زبان کرمانی یعنی کبوتر ) رو بـِکـُشه ، اینا هم دارن حشیش میکشن ، آدم های بَدین ، پلیس می کُشتِشون ! ” و من مثل همیشه چند دقیقه ای درگیر معنیه جمله هاش بودم !

- با دخترها ، که وضو می گرفتیم ، آخر سر و یا گاها اواسطش اقا رضا مُصر می آمد و میخواست تا ببینم وضو گرفتنش را …گرچه اصراری نداشتم تا او هم یاد بگیرد اما مشتاقانه نگاهش می کردم و برایش توضیح می دادم  ! نکته جالب این بود که ما بیست چند نفر دختر با یک بطری آب همه وضو میگرفتیم اما ، این اقا رضا خودش به تنهایی یک بطری هم برایش کم بود … دست ِچپُ راستش را نمیداند ! ترفندهای مختلفی زدم تا فرابگیرد اما هنوز شک دارم … بهش می گویم این پا را مسح بکش آن یکی را میکشد و باز میخواهد از اول شروع کند و منی که زیر آن آفتاب سعی می کنم همچنان آرامش خودم را حفط کنم و نفس عمیق بکشم ! … و باز از اول ….

***

روز آخر است ، نشسته ام  روبروی آقا رضا ! … روبروی چشم هایش … روبروی همان بلوز همیشگی اش، آخرین دقایق برای خداحافظی … سوره عصر را که برایم از حفظ خواند ، شانه را بهش دادم ، شانه به دست ، گوشه ی دیوار ایستاده بود و خیره مرا مینگریست که یکی یکی بچه هارا در آغوشم میفشردم و قول هایمان را باهم مرور می کردیم …با همه بچه ها دست هایمان را روی هم گذاشته بودیم و یکی یکی چیزهایی رو که یاد گرفته بودیم رو می گفتیم … 

دیدمش … صدایش کردم ، نشست روبرویم ، شانه را کشیدم روی موهایش … تربت روستای هوتبان ، لای موهایش جا خوش کرده بود ، اما من عاشق آن تربت بودم ! … تربت روستای هوتبان !

شانه روان راه نمیرفت ، تاحالا کسی را با بغض شانه نزده بودم ، بُغضی که میترسیدم جلوی آقا رضا بشکند … از اینکه تا چند ساعت دیگر آن قطعه بهشت را باید ترک می گفتیم ! گزافه نمیگویم بهشت ! … بهشت من شاید همین چندتاچیزی بود که آن چند روز لای دفترم گذاشتم تا بماند …همان دفتری که برایم کربلا را کشید …همان دفتری که گذاشت تا در میان تلاطم دو حرم ، دربمانم ….. همان دفتری که رو به بهشت باز شد ….  بهشتی که در جهنم گرما و بی آبی دشت مهران ، ساخته شده بود ! 

لحظات آخر بود ، دوربین را زوم میکردم روی صورت بچه ها تا اخرین جمله هایشان را برایم بگویند تا در اوقات دلتنگی چاره ای داشته باشم ، به آقا رضا که رسیدم در اوج تعجب گفت : ”  تو مثل ِ خواهر ِ من می مونی ” اجازه ! دوستت داریم ! شمارتم داریم زنگ میزنیم ..دلمون تنگ میشه.. ”   عین جملاتی که بهم گفتش …! و هنوز این جمله اش توی ذهنم داره می چرخه که به من با این ابعاد و نسبت معلمی  ،  به جای خاله گفت خواهر !

 

 

 

-  حُسنیه دختری شیطون و جوان است از روستای رستمی ، هیچ وقت روستای رستمی نرفتم ، اما در همان فاصله زمانی ، تا بچه ها سوار مینی بوس بشوند سعی میکردم فرصت را غنیمت شمارم برای آشنایی با باقی اهالی دیگر روستاها ، باهاش احوال پرسی میکردم و گپ میزدم ، اونقدر که به شدت باهم صمیمی شدیم ، دیشب زنگ زده  بود ،بعده سلامش بی مقدمه گفت : ” ریحانه ! ..بگو کجا دارم میرم ؟ ” و من بودم که باز موندم …

بعد سکوتش ، ادامه داد  ” ریحانه یکشنبه دارم میرم مشهد ! برای اولین بار ! ” …. گفت : “ریحانه از اون لحظه ای که فهمیدم دارم لحظه شماری میکنم برای رفتن  …اصلا تحمل ندارم ”  پرسیدم با چی میرین : ” گفت اتوبوس ” ….

و نمیدونم میدونی یعنی چی یا نه ؟ … مایی  که اگه وسیله رفتنمون به جایی مثل مشهد بر وفق مراد نباشه صرفنظر می کنیم یا هرچی … اون از جنوب کرمان ، با اتوبوسی که عیان است وصف حالش چگونه باشد با چنین ذوق و اشتیاقی برایم حالش را وصف میکند …. جنوب کرمان تا مرکز خراسان ! …لرزش صدایم را که میبیند می گوید: ”  چرا ناراحت شدی ؟ کاش نمیگفتم بهت  …..”  و من از اشتیاقم برای مشهد رفتن برایش میگویم و اوهم با تعجب میگوید : ” شما که نزدیکتر هستید به مشهد  از ما ….. ”  و من در میمانم در صفا و پاکی دلهاشان که همانقدر که میدانند عاملش هستند …

من غبطه میخورم به دانسته هایشان ! …. غبطه !

- دوباره افتاده ام به شمارش … خط زدن روزهایی که دارد میگذرد وبه روز سفر نزدیک میشویم … دلم به غایتِ یک  دل تنگشان است ، این بار جهادی برایم خیلی فرق میکند ، من از مسیر جهادی ، رسیدم پشت آن میله های سبزرنگ وردی بین الحرمین ..من باید برگردم به جهادی …به تربت دشت مهران برگردم … این جهادی برایم خیلی فرق میکند …. از همین الان حسش میکنم ! … از خاص ِ بودن همین لحظه هایی که بوی جهادی میدهد …. طوری که بی وضو نمیتوانم از جهادی بنویسم …

- السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام

به قلم ریحانه

 

 


 8 نظر

جنگی که بود، جنگی که هست

07 اسفند 1390 توسط الزهرا (س) نصر

حضرت آقا؛ بارها و بارها تاکید کرده اند روی اینکه الان هم در جنگ هستیم؛ اما نوع جنگ الان با جنگ سال های ۵۹-۶۰ فرق کرده:
“این یک واقعیت است؛ یعنى الان جنگ است. البته این حرف را من امروز نمیزنم، من از بعد از جنگ – از سال ۶۷ – همیشه این را گفته‌‌‌‌‌‌‌ام؛ بارها و بارها. علت این است که من صحنه را مى‌‌‌‌‌‌‌بینم؛ چه بکنم اگر کسى نمى‌‌‌‌‌‌‌بیند؟! چه کار کند انسان؟! من دارم مى‌‌‌‌‌‌‌بینم صحنه را، مى‌‌‌‌‌‌‌بینم تجهیز را، مى‌‌‌‌‌‌‌بینم صف‌‌‌‌‌‌‌آرائى‌‌‌‌‌‌‌ها را، مى‌‌‌‌‌‌‌بینم دهانهاى با حقد و غضب گشوده شده و دندانهاى با غیظ به هم فشرده شده علیه انقلاب و علیه امام و علیه همه‌‌‌‌‌‌‌ى این آرمانها و علیه همه‌‌‌‌‌‌‌ى آن کسانى که به این حرکت دل بسته‌‌‌‌‌‌‌اند را؛ اینها را انسان دارد مى‌‌‌‌‌‌‌بیند، خب چه کار کند؟ این تمام نشده. چون تمام نشده، همه وظیفه داریم.”(۱)
یا در جای دیگری:
“ همه این را امروز فهمیده‌اند و دانسته‌اند که مواجهه‌ى استکبار با نظام جمهورى اسلامى، دیگر از نوع مواجهه‌ى دهه‌ى اول انقلاب نیست. در آن مواجهه، زورآزمائى کردند؛ شکست خوردند. مواجهه‌ى سخت بود؛ ایجاد جنگ بود، کودتا بود. در اول انقلاب کودتا راه انداختند، شکست خوردند؛ شورشهاى قومى راه انداختند، سرکوب شدند و شکست خوردند؛ جنگ تحمیلى را به راه انداختند که هشت سال به طول انجامید، شکست خوردند؛ پس دنبال این راه‌ها نخواهند رفت، یعنى احتمالش ضعیف است. البته باید همیشه هشیارى نسبت به همه‌ى جوانب باشد. اما این، اولویت استکبار در مواجهه‌ى با نظام اسلامى نیست. اولویت، آن چیزى است که امروز به آن میگویند جنگ نرم؛ یعنى جنگ به وسیله‌ى ابزارهاى فرهنگى، به وسیله‌ى نفوذ، به وسیله‌ى دروغ، به وسیله‌ى شایعه‌پراکنى؛ با ابزارهاى پیشرفته‌اى که امروز وجود دارد، ابزارهاى ارتباطى‌اى که ده سال قبل و پانزده سال قبل و سى سال قبل نبود، امروز گسترش پیدا کرده. جنگ نرم یعنى ایجاد تردید در دلها و ذهنهاى مردم.”(۲)
“ خوب، شما ببینید در یک چنین وضعیتى چه چیزى بیش از همه براى انسان مهم است؟ بصیرت. بنده بارها بر روى بصیرت تکیه میکنم، به خاطر همین. مردم بدانند چه اتفاقى دارد مى‌افتد؛ ببینند آن دستى را که دارد صحنه‌گردانى میکند، صحنه را شلوغ میکند تا در خلال شلوغى‌هاى مردم، یک عنصر خائنى، یک عنصر دست‌نشانده و دست‌آموزى بیاید کارى را که آنها میخواهند، انجام بدهد و نشود او را توى مردم پیدا کرد؛ این کارى است که دشمن میخواهد انجام بدهد. هر اقدامى که به بصیرت منتهى بشود، بتواند عنصر خائن را، عنصر بدخواه را از آحاد مردم و توده‌ى مردم جدا کند، او را مشخص کند، این خوب است.”(۳)

با بچه ها تصمیم گرفته بودیم که هر ماه که دور هم جمع میشیم؛ یه موضوع برای بحث داشته باشیم.
دیشب بعد از رای گیری؛ چندین ساعت به این قضیه فکر میکردم.
ماها؛ خیلی از ماها یادمون رفته الان در شرایط جنگ هستیم؛ شاید چون دشمن با سلاح گرم و سرد حمله نکرده بهمون؛ اینبار جنگ از نوع جنگ روانی و نرم هست.
تقریبا همه ی بچه ها موضوع پیشنهادیشون اخلاص و تقوا و موضوعات از این دست بود.
همون موقع هم گفتم؛ اگر چه بعدا که بیشتر فکر کردم بیشتر تعجب کردم از اینکه همه ی ما؛ حتی خود من؛ یادمون رفته الان در شرایط جنگ هستیم.
نمیگم بحث تقوا و اخلاص و امثالهم منتفی و تعطیل؛ اما الویت باز هم بنظر من با بحث های سیاسی و فرهنگی و بصیرت افزاست.
به فاطمه میگفتم برام عجیبه! اگر الان دشمن با تفنگ حمله میکرد هم باز بچه ها نظرشون این بود که اخلاص بشه بحث جلسه ی بعد؟!!

میگفت به قول آقای بُستاک: “تفریحی نمیشه جنگید”
یعنی بگیم برم دانشگاه و تفریح و گشت و گذار؛ آخرش اگر وقت کردم و حوصله داشتم یک ساعت برم بجنگم!

باید حس کنیم در شرایط یک جنگ سخت هستیم؛بعد ببینیم توی این میدان نبرد وظیفه ی من چیه؟
فکر میکردم من که این همه میگم کاش زمان ۸سال دفاع مقدس بودم و شهید میشدم… الان چیکار کردم؟
دیروز فکر میکردم چی شد دکتر محمدی؛ شهریاری؛ رضایی نژاد؛ احمدی روشن شهید شدند؟

روی کمد اتاق؛جایی که همیشه چشمم بهش میوفته؛ بزرگ نوشتم:
“جنگه… جنگ!”

پ.ن:
۱-
بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از شعرا(سال ۸۸)
۲- بیانات مقام معظم رهبری در جمع کثیری از بسیجیان کشور(سال ۸۸)
۳- بیانات مقام معظم رهبری در جمع کثیری از بسیجیان کشور(سال ۸۸)
۴- مسلما بیانات رهبری درباره ی جنگ نرم؛ بیشتر از این هاست؛ این ها دو نمونه بودند…
فراموش نکنیم :
ان السمع و البصر و الفواد کل اولئک کان عنه مسولا(۱۷-اسرا)


به قلم شکوفه

 2 نظر

کلام بصیرت آفرین(3)

07 اسفند 1390 توسط الزهرا (س) نصر

شهید رضا حسین زاده یزدی :

 

” سعی کنید زندگی را خداپسندانه بگذرانید. “

 2 نظر

به بهانه‌ی ميلاد باسعادت حضرت عبدالعظيم حسنی عليه‌السّلام

07 اسفند 1390 توسط الزهرا (س) نصر

من زار عبدالعظيم بری كمن زار الحسين بكربلاء…

اینکه گفته شده است هر کس حضرت عبدالعظیم علیه‎السّلام را زیارت کند، مثل کسی است که امام حسین علیه‎السّلام را زیارت کرده است، بدان راست است. حضرت عبدالعظیم خیلی بزرگ است.*

ميلاد باسعادتش مبارك

*برگرفته از كتاب مصباح الهدی/ سخنان عارف بزرگوار حاج محمداسماعيل دولابی

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 613
  • 614
  • 615
  • ...
  • 616
  • ...
  • 617
  • 618
  • 619
  • ...
  • 620
  • ...
  • 621
  • 622
  • 623
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس