مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

دلنوشته های مسلمیه

02 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر



مدرسه علمیه الزهرا نصر برگزار می کند :


* فراخوان دلنوشته های مسلمیه به مناسبت سالروز شهادت حضرت مسلم علیه السلام و برگزاری مراسم مسلمیه . 
* فراخوان عکس از برنامه مسلمیه حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام .


علاقه مندان آثار داستانی خود را در حداکثر سه صفحه (داستان کوتاه) با فرمت ورد و فونت nazanin14برای مدرسه ارسال نمایند .


عکس ها توسط خود افراد گرفته شده باشد و از ارسال عکس های تکراری یا عکس های سایت های خبری خودداری فرمایید . 


نشانی ایمیل مدرسه:  alzahra_nasr@yahoo.com
مهلت ارسال آثار : سه شنبه 9 آبانماه 


به آثاری که در خارج از چهارچوب بیان شده باشند ترتیب اثر داده نخواهد شد .

 4 نظر

حدیث روز

02 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر





امام باقر علیه السلام :
سَلامَةُ الدّينِ وَ صِحَّةُ البَدَنِ خَيرٌ مِنَ المالِ وَ المالُ زينَةٌ مِنْ زينَةِ الدُّنيا، حَسَنَةٌ؛
سلامتى دين و تندرستى از ثروت بهتر است. و مال، زينتى از زينت‏هاى دنياست كه خوب است.
اصول كافى (باترجمه): ج 3، ص 306










شهادت امام باقر علیه السلام تسلیت باد

 1 نظر

چگونه به حوزه آمدم؟

02 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

سلام نماز را دادم و سرم رو به راست و چپ گرداندم. ریما دستش را از سمت چپم جلو آورد، مثل خودش دو دستش را گرفتم و در حالی که با سر تأییدش می کردم دستانش را فشار دادم و همین طور که زیر لب تسبیحات حضرت زهرا (ص) را به توصیه مکبر می گفتم، دست بردم زیر چانه ام و مقنعه ام را که گلوله کرده بودم تا تنگ شود، باز کردم و بعد بالای مقنعه ام را هم آزادتر کردم که دست ریما، دستم را گرفت و پایین آورد:

 

- «امروز این کار را نکن، حرمت نمازت را با بیرون گذاشتن این ها نشکن تو که نماز می خوانی، موها چیه بیرون می گذاری؟» دستش را کنار زدم و مقنعه ام را عقب کشیدم. همین طور که جلوی موهایم را درست می کردم تا از مقنعه ام مرتب بیرون باشد با دلخوری گفتم: «ریما جون این دو ربطی بهم ندارند، این موها ایمان منو کم و زیاد نمی کنند!»

 

ریما، با نا امیدی و طوری که سعی می کرد چهره ناراحتش خیلی بیرون نریزه گفت «خدا خودش هدایتت کنه، من که هرچی می گویم تو قبول نمی کنی».

 

دست انداختم دور گردنش و برای اینکه ناراحت نشود بوسیدمش «خدا تورا هم هدایت کند که این قدر روی مسائل شخصی دیگران پافشاری نکنی» بلند شدیم و کفش هایمان را از جاکفشی برداشتیم و با هم از نمازخانه ی دانشگاه بیرون آمدیم، گفتم «من می روم ناهار» ریما گفت «من غذا می گیرم می روم خونه محمد منتظرمه» با هم به سمت سلف حرکت کردیم. حرفی نزدیم، معلوم بود که از حرفم ناراحت شده حوصله ی از دلش در آوردن را نداشتم «سلف خلوت بود، غذایمان را گرفتیم و ریما گفت «من بروم، کی می آیی با هم درس بخوانیم؟»

 

- «از هفته دیگر» دستش را فشار دادم و به طرف پله های طبقه بالای سلف رفتم.

 

ناراحتی او فکرم را مشغول کرده بود. صدبار تا بحال با هم سر این موضوع بحثمان شده بود. خانواده ی ما خانواده ی بازی بود. با این که به یکسری اعتقادات پای بند بودیم مثل نماز خواندن و عزاداری دهه عاشورا و… ولی به یکسری دیگر از مصادیق دین کاری نداشتیم، کسی دور و برم حجاب نداشت. قید و بندی در شرکت در مجالس مختلف و غیره نبود. اصلاً مجلس جدایی در کار نبود که انتخابی باشد. پدر و مادرم طرز فکر خودشان را داشتند حتی هیچ وقت درباره ی نماز خواندن من و خواهرهایم صحبتی نشده بود و ما مثل یک قانون ثابت، مثل سایر قوانین، در خانه به آن عمل می کردیم. حجاب، موضوعیتی برایم نداشت و هرگز به آن فکر نکرده بودم.

 

ترم آخر بودم. زیاد واحد نداشتم. هنوز فارغ التحصیل نشده، دلم برای دانشگاه تنگ شده بودم ولی دلم نمی خواست در رشته حسابداری که می خواندم ادامه ی تحصیل بدهم. به دنبال رشته ی محبوب تری بودم که با درونیاتم سازگاری داشته باشد. از سوی دیگر از دانشگاه توقع بیشتری داشتم واحدهایم داشت تمام می شد ولی هنوز چیزی از دانشجویی و دانشگاه دریافت نکرده بودم، چیز بیشتری می خواستم، حاصلی، نتیجه ای که به دنبالش آن همه درس خوانده ودم، انتظار اتفاقی در زندگی ام داشتم که نیفتاده بود و انگار با تمام شدن این چهار سال فرصت یافتنش را از دست می دادم، مرغ سرکنده ای بودم که بی قرار به همه جا سرک می کشیدم تا گم شده ام را بیابم از جهاد دانشگاهی و بسیج و انجمن اسلامی و نهاد رهبری گرفته تا بیرون از دانشگاه در NGO ها و انجمن های خیریه ی دانشجویی ولی هیچ کدام آبی بر آتش بی قراری من نمی ریختند …

 

یک روز در حیاط دانشگاه به اعلامیه ای برخوردم. مربوط به بزرگداشت آیت ا… بهاء الدینی عارف واصل. مراسم در دانشگاه دیگری برگزار می شد تصمیم گرفتم بروم و راهی شدم. آمفی تئاتر محل مراسم مملو از جمعیت بود. با آنکه پیش از شروع برنامه رسیده بودم، هیچ صندلی خالی ای در سالن و بالکن ها نبود، حتی کف آمفی تئاتر و مابین صندلی ها هم تا جلوی سن، مملو از جمعیت بود. از ازدیاد جمعیت تعجب کردم، آن عقب ها کنار در ایستادم و شاهد برنامه شدم. برنامه با صلوات بر ائمه معصومین و کسب اجازه از محضر آنها آغاز شد و از سخنرانان و اساتید دعوت می شد تا برای صحبت درباره شخصیت آیت ا… بهاءالدینی به روی سن بیایند.

ادامه »

 6 نظر

با تو دل من پر از کبوتر شده است

01 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر



پای ذی الحجه که به تقویم می رسد ؛ حال و احوال آدم یک طوری می شود . بی دل می شود و کبوتر دلش می پرد سمت عرفاتیان . آنوقت با همه ی بی دلی اش انگار صفحه های تقویم را می دود دنبال کتیبه ی  هیئت ! می دود دنبال محرم . خلاصه اینگونه صفحات ذی الحجه گره می خورد به ” وفدیناه بذبح عظیم ” . 
دلی که برای سپیدی عرفات پرکشیده برای حسین تکه تکه می شود و همان دلی که نیست، گاهی می سوزد و می سوزد …
نمیدانم حکمت این دل چیست ! به قدر یک مشت بیشتر نیست اما دنیایی از علاقه ها را با خود می کِشد . سوختنش با هیچ یک از قوانین فیزیکی و شیمیایی جور در نمی آید و لا مذهب وقتی که می سوزد با هیچ طبابتی آرام نمی گیرد . 

جای خالی دل را باید پیوند زد به  ” الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون “
انگار درست روزی که آدم بی دل می شود دلدار هم می شود !


خانم صادقی عزیز ؛ مرا در غمی که این روزها چشم هایتان را بارانی کرده شریک بدانید.


 نظر دهید »

روزی روزگاری؛ زنان

30 مهر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

تنها صحنه ای که از سریال خانه سبز توی ذهنم مونده؛ اون لحظه ای که عاطفه توی آشپزخونه نشسته و به پرونده های وکالتش میرسه! نمی دونم چرا فقط و فقط این صحنه توی ذهنم مونده و هرچند وقت یکبار بهش فکر می کنم! جالب اینه که دیگه هیچی نه از اون قسمت یادم میاد و نه از بقیه قسمتهاش!دیشب وقتی داشتم کانال عوض می کردم اتفاقی همون صحنه خانه سبز جلوم ظاهر شد و مات بهش نگاه می کردم.

ماجرای زنی بود که سهمش رو می خواست! سهمی که نه میشه کمی حسابش کرد و نه کیفیتش به چشم میاد! سهم اون توی خوشبختی، پیشرفت، آرامش و هزار و یک چیز دیگه مرد و خانواده که از همین سه کلمه کیفی و کلی مشتق میشن.

اما واقعا این سهم قابل حسابه؟ سهم مادر من توی پیشرفت پدرم چقدره؟ دوستی دارم که چند سال پیش ازدواج کرد با مردی که هیچی نداشت جز توکل و اعتماد به نفس. شوهرش اون موقع دانشجو بود و هنوز هم دانشجوئه! فاطمه سر کار میره و فضای امنی رو ایجاد می کنه تا حمید بتونه با استعدادهای فوق العاده ای که داره یه روز شکوفا بشه و بتونه اون و بچشون رو خوشحال بکنه! فاطمه از زندگیش خیلی خیلی راضیه! دیشب داشتم فکر می کردم آیا اون هیچ وقت از حمید سهم این ۸ سال رو می خواد؟ آیا اون یه روز به چرایی کارش فکر می کنه؟

ما زنها کجای این معادله پیچیده ایستادیم؟

بعد از این سوال بود که به خودم گفتم این معادله اصلا پیچیده نیست! یه معادله سر راسته که از بس جوابش رو و مشخصه فکر می کنیم غلطه! نه کاملا درسته…

زنها نه برای مردها و نه برای هیچ کس دیگه بلکه برای انسانیت و بندگیه که ایستادن و از سهمشون حرف نمی زنن! از حقشون نمی گن! چون با صحبت از حق افق دید کوتاه میشه ولی سخن از کرامت، افق را تا انتهای هستی بلند می کنه؛ نه قد کوتاه حقی که فقط به ۷۰ سال زندگی محدوده. اونها با این کار لذت می برن! از افق بلند مست می شن. کمک به رشد دیگران و خودشون. این اصل قضیه است. حفظ شان و کرامت انسانی باعث میشه به من فکر نکنن بلکه به ما و جمعی که میتونه حافظ تمامی منافع بندگان خدا باشه فکر کنن و به سمتش برن و درست مثل مردها برای حفظ همه چیز بجنگن.

زندگی یه جنگ بی پایانه و همه ما وسط این میدونیم! کی میتونه از این میدون در بره جز آدمای بی بو و بی خاصیت؟

همون دیالوگ عاطفه جواب همه سوالاست: چرا زنها برای زنها؟ چرا زنها برای مردها نه؟ چرا مردها برای زنها نه؟ مهم حق و عدالته…

من معتقدم زندگی یعنی حق سالاری



بقلم س. دانشور 






 

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 519
  • 520
  • 521
  • ...
  • 522
  • ...
  • 523
  • 524
  • 525
  • ...
  • 526
  • ...
  • 527
  • 528
  • 529
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس