مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

آب ِ رو داری!

14 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

زائر همیشه…

 بعد ِ نجف…کربلا رود…   

یعنی

غدیر

اذن ِ دخول ِ …

محرم

است     

.

.

.

 آب ِ رویِ آب ها را

برکه ای کوچک

 خرید …

 هفت دریا

 ناگهان

 افتاد در پایِ

 غدیر

 

 


 

پ.ن:امروز هیچکس حرف دلم را نفهمید بجز مداحی که روضه خوان شد!

 بقلم بانو سادات

 1 نظر

هوالعشق...

14 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

علی با حقّ است و حق با علی هر کجا علی باشد،حق هم آن جاست …1
علی محور و مدار حق است و چنین است که در وادی رسالت حق، رسولش همگان را به ولایتش فراخواند در دیار عاشقانه ها…آنگاه که رفته ها خوانده شدند به بازگشت؛ و نیامده ها را خواندند که بیایید بزم عاشقی برپاست، در آن هنگامه که بر اقیانوس غدیر قامتی افراشته شد که تا ابد به نسل آن قامت، صلای عشق زدند؛ولایت معنای خویش را با نام تــــــو باز یافت علــــــــی …
و با نام بی مانندترین جوانمرد آل طاها رایت سبز رسالت علوی در اعماق دریای ژرف غدیر، عرش و فرش را افلاکی کرد تا در دل غدیر خم،چشمه ساری جاری گشت از سلسله ی نور و هدایتی که آغازش تو بودی و پایانش ظهور منجی موعود…

+پیامبراکرم«صلی الله علیه و آله و سلم»که فرمودند:عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ…

 



بقلم ترنج بانو

 نظر دهید »

دلتنگی ...

10 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

اینکه ساعتی تمام دنیا و مافیها رو پشت سرت بیندازی و بنشینی

با ولیّ خدا (علیه السلام) مناجات کنی و بیشتر هم قربان صدقه اش

بروی و مدحش کنی (مثلا جامعه کبیره بخونی) یا مثلا در فاصله

چند قدیمی با شش گوشه ای بایستی و

مناجات محبین بخوانی فکر نمی کنم با هیچ لذتی در دنیا

قابل مقایسه باشد…

لذت یعنی ادارک یا چشیدن چیزی که هماهنگ با وجود آدمی است

یا ادراک کمال.. می شود دیدن منظره زیبا لذت داشته باشد

ولی دیدن، حرف زدن یا حس کردن کسی که تمام کمالات و زیبایی های

عالم جلوه ای از زیبایی ها و کمالات اوست لذیذ نباشد؟

اصلا این شراب هاست که خوردن دارد…

اگر کسی پایش به این عالم طبیعت رسیده باشد و کربلا

را ندیده باشد به نظرم بیش از نصف عمرش بر فناست

و اگر بمیرد الحق و الانصاف که ناکام مرده است..

بقلم بانو حبیب

 9 نظر

ای با من و پنهان چو دل

10 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر
حواسم به زیبایی‌های کوچک است. چه می‌بینم تابلوی بزرگ نقاشی‌ات را، چه می‌فهمم نقاش را؟ چه می‌خواهم جز داشتن حباب‌های رنگینی که به ثانیه نرسیده می‌ترکند؟ کسی آرزوهای مرا تکانده و سنگین‌هایش ریخته‌اند. به غبار دل می‌بندم. آیینه را نمی‌بینم.

دلم را می‌دهم به حباب‌های رنگین. که بروند بالا و بترکند و غصه‌ام بشود. بعد نگاه کنم به حباب دیگری که بالا بیاید و سرگرم شوم. و بترکد. دوباره حبابی دیگر. آخرش پرده‌ها را می‌کشند و نمایش تمام. می‌دانم. به بزرگی‌ات قسم می‌دانم آخر این نمایش اگر به من باشد حسرت خواهد بود. بزرگی‌ات را دیده‌ام. مثل خودت نیست که نشناخته باشم. می‌گویند نشناخته دوست‌داشتنی نیست. چرا کتمان کنم؟ کجا تو را دوست داشته‌ام؟ کجا آرزویم بوده‌ای؟ کی اینقدر بلند پریده‌ام؟ فقط تو می‌دانی چه چیزهایی را در تو جسته ام. چه چیزهایی را در آرزوی تو پنهان کرده‌ام. چه را با چه معامله کرده‌ام. خودم نمی‌دانم.

***

دنیا امانم نمی‌دهد. دنبال راه فرارم. دنبال جایی که این همه سختی نباشد. دنبال یک سکونِ کامل و بی‌نقص. نه سکون از سر عیب. از سر کمال. می‌خواهم از اینجا بروم، و تو راه فراری. چه از تو شناخته‌ام جز دست‌هایی که می‌بخشند و پاک‌کنی که غلط‌هایم را پاک می‌کند / فراموش می‌کند. جز آغوش مهربانی که آرامم می‌کند؟ جز مفری از این “من” غبارآلود نخواستنی؟ جز گریزگاهی از ظلمت‌های نفرت‌انگیز؟ چز پناهی از اندوه؟ جز آوای ناشنیدنی درد/رازی که ارزش سفرهای دور و دراز داشته باشد و به “طمع” و “کنجکاوی‌"اش قدم برداشته باشم؟ کجا بوده‌ای تو، غیر از مسیر خواسته‌هایم؟ کجا پنهان بوده‌ای که دیده باشم‌ات؟ که شناخته باشم‌ حق‌ت را؟ که برای خودت پرستیده باشم‌ت؟ 

دلم یک بار هم خواستن تو را خواست*. به دیدنت. به شناختنت. با همین خرابات مغان ِ چشم‌های کور و زبان‌های لال و گوش‌های کر، که کسی در آن نور خدا دیده باشد…. 
شاید فرجی شد. شاید….

 

* راستش خسته‌ بودم از این همه خواستن‌هایی که خستگی می‌آورد فقط. که سیرمانی ندارد. “گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم".

بقلم بانو فاطمه
 2 نظر

سفرنامه ، بخش پنجم

09 آبان 1391 توسط الزهرا (س) نصر

اولین بار که بعد از نماز صبح به سمت بین الحرمین میروی بهت برت می دارد . از این سر خیابان تا آن سر کیپ تا کیپ ایرانی نشسته است . اغلب گروه گروه کنار همند و یک نفر که مدیر یا روحانی کاروانشان است دارد زیارتنامه یا روضه می خواند . فکر میکنم بزرگترین گردهمایی حجاج شیعه همین صبح های بین الحرمین است . مردها دسته دسته از پله ها بالا میروند و وارد می شوند . ما این پایین می ایستیم و حسرت میخوریم. بماند که وهابی ها خیلی اوقات چترهای همه ی صحن ها را به خاطر آفتاب باز میکنند جز چتر بین الحرمین را . اصلا آدم آنجا آنقدر بغض و کینه و دشمنی می بیند که این چیزها دیگر به چشم نمی آید!


تمام مدینه و مکه برای یک مداحی خوب سوختم . فکر کن شش روز مدینه باشی و یکبار روضه مادر نشنوی ، روضه بقیع نشنوی … ضبط شده های گوشی هم دیگر به درد نمی خورد . تو دلت حال زنده می خواهد! مناجات هم نیست ، یک سخنرانی باحال هم نیست … اینجا که دلها آماده است دیگر هیچ چیز نیست . تو هی میسوزی و حسرت اشک هایی را میخوری که فقط یک بهانه میخواهند برای جاری شدن … ونیست … و نمی آید! تمام این دوهفته از دست سنگ دلت حرص میخوری و تنهایی برای خودت روضه میخوانی ..همین!


بعد از نماز صبح و ظهر و عشا خانم ها میتوانند بروند روضه النبی . البته نه به این راحتی . یکی دو ساعت معطلی دارد . هی مرتب می کنند . به صف می کنند . کشورها را جدا می کنند . داد می زنند . دنبالت می دوند. یک نفر هم می گذارند آنجا که برای مردم منتظر از هر کشوری به زبان خودشان چرت و پرت بگوید . بزرگترین سوءاستفاده! و مگر میشود حرف زد ؟ شرطه های پوشیه دار سرتاپا سیاه مدام در زاویه چشمت تکرار می شوند ، از همان در ورودی که موبایل ها را میگیرند و گاه به چیزهای ساده ای مثل ساندویچ گیر می دهند!!! تا داخل مسجد و راه روضه و … حتی داخل قسمت خانم ها که سایر عرب ها پوشیه شان را بالا می زنند هم پوشیه دارند . سرتاپا سیاه . فقط چشم هایشان پیداست و گهگاه دست های حناکرده شان به رنگ های مختلف : قرمر ، نارنجی ، قهوه ای … چقدر دوست دارم ببینم چه شکلی هستند . یکبار یکی را که اتفاقی پوشیه اش بالا بود نگاه کردم . سیاه بدقیافه ای بود . با خودم فکر میکنم اگر یکبار با یکی از اینها دعوایم شود اولین کاری که میکنم این است که پوشیه اش را میکشم!!


من کلا آدم آرامی هستم .خیلی دیر عصبانی میشوم .  اما اینجا انگار یک آدم دیگر شده ام . از آن جوشی ها حسابی . از آنها که گهگاه اختیارشان دست خودشان نیست . مدینه آدم را اینطور میکند . وهابی ها با آن چفیه های قرمز و ریش ها حناکرده ، با آن خباثتی که حتی از راه رفتن و نگاه کردنشان هم پیداست آدم را اینطور می کنند . غربت بقیع، غربت فاطمه زهرا(س) ، غربت علی(ع)،بی احترامی هایی که لحظه به لحظه به مردم کشورت میشود آدم را اینطور می کند . تقریبا روزی یکبار حسابی عصبانی میشدم . چندبار نزدیک بود با همین پوشیه ای ها کتک کاری کنم! ترس جان بود یا حرمت قبر رسول خدا خودم را نگه داشتم . آنقدر ما را از اینها ترسنده اند که همه اینطور شده ایم . مثل بچه های خوب به حرف گوش میکنیم ، عذرخواهی میکنیم، سلام میکنیم . فقط تندتند و پشت سر هم، زیر لب نفرین میکنیم . و هی سرمان پایین تر می افتد جلوی پیامبر(ص) . و هی عرق شرممان بیشتر می شود کنار بقیع . و دیگر روی نگاه کردن به خانه فاطمه(س) را نداریم…

به قول همسفر : از عاقبت مدینه دل میگیرد / از نسل اصیل کینه دل می گیرد

                وقتی که ظواهر شریعت بت شد / از سجده و رد پینه دل می گیرد !


دفعه قبل با اینکه دوم دبیرستان بیشتر نبودم از چندماه قبل سفر کلاس های مکالمه عربی میرفتم . انصافا هم به دردم خورد . چندبار بحث های درست و حسابی کردم با شرطه ها که بی جواب ماندند . اما این سفر کلاس که نرفته بودم هیچ، یک سالی هم میشد که کلا سر و کاری با زبان نداشتم . نه عربی نه انگلیسی . بماند که باز هم سر صحبت را با بغل دستی هایم باز میکردم و هرجوری بود حرف هایم را میرساندم ولی حسرت یک مکالمه ی روان بدون تامل و زحمت به دلم ماند . و چقدر اینجا زبان به کار می آید فقط خدا میداند! هم انگلیسی هم عربی . انگلیسی برای مالزی ها و پاکستانی و سایر کشورها تا کشورت را بشناسانی و نظرش را بپرسی و کشورش را بشناسی و یک مبلغ کوچک باشی برای حرف های مردمت ، یا حتی یک خاطره ی خوب یا یک لبخند دلنشین باشی از ایران ، و عربی، هم برای صحبت کردن با عرب های عراق و سوریه و خود عربستان و هم برای دادن جواب این شرطه ها که خیلی روی اعصاب آدم راه میروند!

با خودم عهد کردم اگر خدا دوباره توفیق داد حتما روی مکالمه ام کار کنم قبل سفر و یکی از برنامه های جدیم همین صحبت های کوتاه پنج شش دقیقه ای باشد . دیگر کجا آدم میتوناد چنین تنوعی از همه مسمانان را ببیند که بی هیچ ادعایی ، خواهرانه کنارت نشسته باشند؟

بقلم بانو صاد

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 515
  • 516
  • 517
  • ...
  • 518
  • ...
  • 519
  • 520
  • 521
  • ...
  • 522
  • ...
  • 523
  • 524
  • 525
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس