مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

بگو باران ببارد...

25 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم! من محتاج نیست شدنم ، من محتاج تو هستم.

خدایا! بگو ببارد باران که کویر شوره زار قلبم سالهاست که سترون مانده است.

من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم! خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی.

خدایا! اگر بگویی لیاقت نداری ، خواهم گفت: لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام؟ خدایا دوست دارم سوختن را ، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را ، به سوی کمال انقطاع روان شدن را …

 

شهید احمدرضا احدی

 

خود واقعیم خیس شدن زیر بارانت را میخواهد… خدایا! بگو ببارد باران.

 


پ.ن:

دلم هوای سیلی خوردن کرده … هوس کردم دوباره برگردم به سنگر …خدایا! آماده ام…

.

.

فردا اگر روز ورود اهل بیت به شام باشد!…….این جا بهانه هایزدن جور می شوند/کافیست زیر لب پدرت را صدا کنی/کافیست یک دو بار بگویی گرسنه ام/یا ناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی/اصلاً نه، بی بهانهزدن عادت همه ست/حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند /دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم/چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند/آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند/نان های خشک خانۀ شان هم تمام شد/امروز هم به نیت تفریح آمدند/عمه کجاست چادر من؟ ازدحام شد/صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند/ما را خلاصه غالب اوقات میزدند/یک در میان به روی من و عمه می خورد/سنگی که سمت خیمۀ سادات میزدند /از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد/لکنت زبان من، نه، مداوا نمی شود/پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:/زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود/دستی بکش به زبری رویم که حق دهی /نا مردهای شام چه مردانه میزدند /دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو/دارند حرف کار که در خانه می زنند؟

بقلم بانو سادات

 1 نظر

کسی در کویر ،قرآن میخواند؛میشنوی ؟ ( جهادی نوشت )

22 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

تلنگر :  نمیدانم باید به تمنای چشم هایت بنشینم تا این بار واگویه هایم را از کویری که رحل ِ قرآنش رو به آسمان گشوده شده بود را بخوانی یا نه …. اما اگر سه دقیقه وقت ِ آزاد داری ، خواهشم را بپذیر ….. دلم میخواهد ، تصمیم بگیریم … !!

 


پرده ی اول  “ ماه مبارک رمضان ، مشهد مقدس  ”

-         ریحانه ! میای بریم حفظ قرآن ؟

-         اممم …. بیشتر قرائت رو دوست دارم ! اخه حفظ فکر میکنم سخته الان …

-         آره ؛ منم خیلی وقته دلم می خاسته برم حفظ ..اما هنوزم …. اصلا هربار نشده … پایه میخوام !

-         میدونی این نیم کره مغزی ما ، فقط فرمولی جات و اعداد میتونه پردازش کنه ! حفظیات اصن جواب   نمیده !

 


 

پرده ی دوم ”  ده روز بعد : جنوب کرمان ، اردوی جهادی “

  روز اول است  و منطقه و آدم هایش برایم تازه ، تا میرسم به روستا قریب به چهل نفر از فنچول ها میریزند دورم ، هنوز سلام و احوال پرسی نکرده و مرا نشناخته ، با همان پسوند خاله از هر جایم آویزان می شوند و متعاقبا تمام ِ وزن ِ ناچیزشان را روی من سوار می کنند وبه ماهیچه های در حال کتلت شدن اینجانب هم هیچ گونه اظهار لطف و رحمی نشان نمی دهند  ،  دست هایم را به شش جهت مختلف می کشند و  در همین مرحله ی شریف ابراز محبتشان است که بعضی از انگشتانم ، بی حس می شود !!  …بگذریم …

  غرض اینکه در همان لحظات ِ اول آشنایی ، آنقدر احساساتِ کودکانه شان را بی آلایش نثارم می کنند که قلبم درد میگیرد ؛ از فکر کردن به اینکه چقدر این بچه ها فقط محتاج ِ محبت هستند … محتاج یک نفر که بنشیند کنارشان و فقط به حرف هایشان گوش دهد ….. آه …

 گروه جهادی ، خاطرات جهادی ، روستاهای محروم کشور ، روستای مزرعه ، منطقه قلعه گنج ، کلاس درس قران میان بچه های روستایی

   کلاس را شروع میکنم ، بنا دارم در کنار ِ دیگر طرح درس هایم ، روی حفظ سوره های کوچک و محور معنایی و داستانی هر کدام از سوره ها  کار کنم ! میخواهم از سوره کوثر شروع کنم ،  میپرسم بچه ها خب کی سوره از حفظ بلده تا برام بخونه ؟

بلا استثناء همه دستاشون می رود بالا …خیال میکنم از روی جو ِ کودکانه ، به تقلید یکدیگر ،همه له له میزنند برای جواب دادن ،بالاخره  با اشاره به یکی از این فنچولا میگویم تو بخون …

و شروع میکند به خواندن : بسم الله الرحمن الرحیم …إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ، لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ ، خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ ….

………..

  …. درجا خیره میشوم به آنچه که دارم میشنوم ! دربُهت ِ تام ، سوره واقعه را تمام و کمال قرائت میکند … انگار که هنوز باورم نمی شود ، میپرسم دیگه چه سوره هایی رو حفظی ؟

   و بعد ملتفت میشوم که چندین سوره ی بزرگ دیگر و جزء سی را نیز  اکثرشان از بَر هستند … نمیفهمم ! گروه سنی بچه های من نـُه سال به پایین بود ….. !…نه !! اشتباه نگیرید ..  اینجا یک مهد ِکودک ِفوق مدرن قرآنی نیست که روی حفظ بچه ها کار کنند ها ، اینجا یکی از مناطق محروم کپر نشین جنوب کرمان است ..

اینجا “ قلعه گنج ” است  !

    آنقدر قشنگ می خوانند که ژست معلمی یادم می رود بی محابا ، می نشینم وسطشان تا فقط برایم قرآن بخوانند … قرآن…قرآن ….  انگارکه قلبم را برداشته باشند و نوازشش کنند با آن صداهای کودکانه شان …

   گروه جهادی ، خاطرات جهادی ، بچه های روستا ، کپر ، قلعه گنج ، روستای مزرعه

   شب جمعه است… هوا دارد غروب می کند ، گویی روز اول جهادی به پایانش رسیده باشد اما هنوز وانت ها  ( بخوانید سرویس ایاب و ذهاب ! )دنبالمان نیامده است  ، هیچ وقت نماز مغرب را در روستا نمی ماندیم ، چراکه هوا تاریک میشد و جاده  خاموش … گفتند نمازتان را بخوانید وانت ها دیرتر می آیند…

   آخ که چه مسجد باصفایی بود در دل ِ کویر ! .. جان میداد برای صدا کردنش !

   نماز تمام شد ، گفتند روستائیان هر پنجشنبه کمیل میخوانند ، تا وانت ها می آیند بنشینید به خواندن ، خودمان صدایتان می کنیم ! … ماهم از خدا خواسته که یک کمیل را روی صفحه ی کویر قرائت کنیم ، نشستیم … مفاتیح را گشودیم و روی فرازهای جانانه ی کمیل زوم شدیم … چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که مسجد پُر بود از صدای کمیلی که خانوم ها واقایان روستایی باهم میخوانند از روی حفظ !!

سرم را که بالا آوردم دیدم فقط ما مربیان هستیم که مفاتیح گرفته ایم ، آنها آنچنان چشم هایشان را بسته اند و دست هایشان را به حالت دعا گرفته اند و از حفظ (!) قرائت دسته جمعی میکردند که … لرزیدم بدجور ! خیلی برایم سنگین بود من ِ شهرنشین ، کمیل های هفتگیِ کتابی َم را هر بار با چه بهانه هایی نمیخوانم … و اینها در دورافتاده ترین و محروم ترین مکان ها ، اینچنین با کمیل ِ علی معاشقه میکردند …دلم سوخت … سوخت … به حال خودم سوخت !

   دعا تمام شد ،اما  من  در بهت ِ آنچه که دیده بودم ،  هنوز سرم پایین بود که صدای گروهی از دختران و خانم های روستایی که گوشه مسجد حلقه زده بودند حواسم را پرت کرد ، با خودم گفتم بلند شوم بروم ، از فرصت استفاده کنم تا آموزه هایم (!) را روی قلبهایشان پیاده کنم ، این هم از خوش خیالی من بود که …….. تا نزدیکشان شدم چیزی دیدم که درجا خشکم زد ! …

آنقدر که برای دقایقی قدرت تکلمم را از دست دادم … میدانی نظاره گر چه صحنه ای بودم ؟! نه بالواقع وصف شدنی نیست ، حیف که قشنگی َش در جمله هایم اسراف میشود … حیف …

   میانشان سرگروهی بود که قرآن را باز میکرد واز تک تک دختران آیه به آیه می پرسید و بقیه از حفظ تلاوت میکردند …گیر که میکردند ، چشم هایشان را می بستند و به ثانیه ای ادامه ایه را قرائت میکردند ….

   - ماندم …. یخ کردم …یعنی چه ؟پرسیدم : قران حفظ میکنید ؟؟؟!!آخه  چطور ؟ .. چقدر حفظ شدید ؟ چرا ؟ … سخت نیست ؟ ……

 حلقه ی جمع شان را گشودند و حالا در آغوششان بودم .. هرچقدر سوال های من تعجب داشت ، جواب هایشان سرشار بود از آرامش و قرار …

    میگفتند تقریبا یک سال می شود شروع کرده ایم … هر روز نیم صفحه حفط میکنیم …تحت هر شرایطی  عهد کرده ایم که این نصف صفحه را حفظ کنیم ، شب ها بعد از نماز مغرب جمع میشویم باهم دوره میکنیم …. هم حفظ جدید را هم صفحات قبل را …و جمعه ها از هم امتحان میگیریم .. .. میگفت حدود بیست نفر هستیم که باهم شروع کردیم و حالا به جزء ششم رسیده ایم …گفتند کم کم باقی اهالی هم مشتاق شده اند و کم کم دارند حفظ میکنند و کوچکترها هم که سوره به سوره ….از حس ِ عاشقانشان نسبت به حفظ قرآن برایم گفتند …. آب شدم ! ..آب …

  گروه جهادی ، خاطراات جهادی ، کپر ، کویر ، حافظان قران روستایی ، قلعه گنج

   مانده بودم ! و این بُهت مرا - التماست میکنم - خلاصه به همین یک عبارت نوشتاری نکن ! 

   آنجا نه انها مجهزند به نرم افزار های گوناگون برای حفظ نه هزاران هزار کلاس حفظ قران .. ونه حتی استاد ِ قرانی را صاحب اند که روز به روز بهشان درسی بدهد  …

و البته که آنها بی دغدغه نیستند و اوقات ِ شان از ماهم پر تر است …. صبح تا غروب یا سر زمین های کشاورزی اند یا پای نخل های خرما ، کار می کنند …. هنگام ِ کار هم ، قرآنشان را زمزمه …!

  تمام ِ آنچه که ملتفتم شد از منشا این برکت تصمیم یک زوج بود ! … فهمیدم یک زوج  در کمال گمنامی و اخلاص ،  از شهر امدند و یک ماه بین شان زندگی کرده اند ، و شده اند آیات روشن الهی برای اهالی یک منطقه دور افتاده …با آنها پای سفره نشسته اند و پای نخل ها کار کردند ….. حفظ کردن را یادشان داده اند ، و دسته اخر هم یک سری قرآن با کتابچه هایی که کلمه به کلمه قران را با ترجمه اش دارد را هدیه کرده اند ، با یک دستگاه پلیر کوچک که تلاوت قران دران پخش میشود ! والسلام  گویی رسالت شان به اتمام رسیده باشد ، رفته اند بهشت دیگری را در یک منطقه دورافتاده ی دیگر بسازند  و حالا فقط هفته ای یکبار با سرگروه روستا تماس تلفنی دارند و پیگیر هستند  …  

 تمام خدمت ِ خالصانه یک زوج ، دستمایه اش شده روستای دورافتاده ی کپرنشینی که  اهالی َش دارند میشوند حافظان قرآن کریم   …

داشتم همین الان فکر میکردم

یعنی دیروز نیم صفحه ی دیگر حفظ شده اند

امروز هم نصف صفحه دیگر …

فردا …

 راستی من امروز چند آیه قرآن خواندم ؟ ؟ ؟

بقلم ریحانه بانوی جهادگر

 4 نظر

لبیکی از جنس عشق...

22 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

در منِ به زبان عاشق، تاختن آسان است،

هستی ام را که بگیری و مرا از آن خویش کنی و آنگاه گر بر سر عهد بمانم لبیک گفته ام…

آنجاست که مرغوبیت سکه و عیار دل و عاشقی های گاه و بی گاهم مشخص میشود…

راست گفته اند که به آزمون می توان به معرفت جوانمردان عاشق رسید…

و چون ابراهیم را به آتش افکنند و ذبح عظیم خواستندش، لبیک گفت و آتش بر او گلستان شد.

و زان پس قربانگاهی شد وعدگاه آزمودن او به عشق…

و چنین بود که در عصر عطش در حماسه ی سترگ دشت بلا

عاشقی ح س ی ن را، به تیغ عشقش آزمود،

تا همگان بدانند اگر ابراهیم خلیل، همه ی اسمایل جانش به مسلخِ خورشید برد؛

ح س ی ن سر و جان و هستی را فدا کرد،

تا آن ملائک که گرد مقتلش به طوافش آمده اند نیک بنگرند که از چه رو  خطاب آورده:

فتبارک الله احسن الخالقین 1

  و چنین شد که در آزمون بلند عاشقی،

ح س ی ن با ســـــر سپردن به رضای دلش، که رضای او بود، لبیکـــــــی به وسعت تاریخ گفت…

و بر سر نی، آیه آیه عشق را تفسیر کرد…

تا ترجمان هر قطعه از پیکری شود که همه ستایش خالق می کردند…

تا خالق نیز بر فرشتگان مسجودش به داشتن عبدی چون ح س ی ن مباهات کند…

که این همان ح س ی ن است همان ذبح عظیم…

فدینـه بذبح عظیم 2

 


1سوره مباركه مومنون، آیه 14

2سوره مباركه صافات، آیه شریفه107 

بقلم بانو ترنج

 نظر دهید »

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین..

21 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

شنیده ایم که «بکم ینفس الهم و یکشف الضر».

شما که خودتان دوای همه هم و غم ها هستید

و همه کرب ها و گرفتاری های عالم به شما برطرف

می شود چطور است که یکی برای شما می شود

«کاشف الکرب»؟ 

شما غم را از دل همه اهل عالم بر می دارید و کسی

دیدنش و بودنش غم را از روی دل شما بر می دارد…

و کسی که کاشف الکربِ شماست چطور کاشف الکرب

غم های کوچک و ناچیز و کودکانه ما نباشد که یک لبخند

و اشاره اش کافی است..

جان عالم به فدای آن آقایی که معدن و اصل همه فضل ها

و کرم های عالم است.

بقلم بانو حبیب

 1 نظر

زنده به عشق تــــو...

21 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر


أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ

سلام بر آن خون هاى جارى…

می گویند خون که از تن برود جان را با خویش می برد…

اما خونی که به آسمان ها رسید و رنگ خورشید را سرخ گون کرد

قرن هاست؛ جانها را احیا می کند…

و آن را که، خون تو جان آفرین شد، از مرگ چه باک، که زنده است به عشق تــــو…

 



بقلم ترنج بانو

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 504
  • 505
  • 506
  • ...
  • 507
  • ...
  • 508
  • 509
  • 510
  • ...
  • 511
  • ...
  • 512
  • 513
  • 514
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس