مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

السلام علیک یا بنت الحسین

30 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

به نام خدا                                                                 

 

السلام عليك يا رقيه (س) بنت الحسين (ع)                                                                                                      

 

نام حضرت رقيه آمد ، از كجا آغاز كنم؟از مستنداتي كه شهيد مطهري آورد و ثابت كرد كه كودكي با اين نام و ويژگي ها در كاروان امام حسين (ع) نبوده است؟و تنها دختر كاروان حضرت سكينه بوده اما به سن و سالي ديگر . يا استناد كنم به دلايلي  در طول سال هاي پس از شهيد مطهري كه وجود اين دخترك معصوم را در واقعه ي كربلا اثبات مي كند؟وقعه اي كه در منتهي الامال و … ساير منابع تاريخي آمده و از ظلمي كه بر اين دختر  رفته سخن رانده كه چگونه در برابر بي تابي هاي او براي پدرش سر پدر را بر دامان او انداختند و كودك بي گناه از فرط درك داغ اين مصيبت جان به جان آفرين تسليم كرد ….                                                      

 

نه ،اصل حرف بر سر چيز ديگري است ، حرف بر سر آه مظلوم است… از آن زمان كه آه هابيل بر آسمان رفت و بعد مظلوماني كه در طول اعصار در جنگ ها و جنايت هاي ناجوانمردانه مورد ظلم واقع شده اند  همه و همه در اين مصداق مي گنجند ، كه در نقطه ي عطف آنها  حضرت سيد الشهدا (ع) بوده اند كه داستان سرايي براي همه ي مظلومان عالم با ذكر مصيبت ايشان همراه مي شود وكسي نمي داند چرا؟! كه در مقام و جايگاهي كه داشت و ظلمي كه بر ايشان رفت ،مظلوميتي يگانه بر جا ماند.و امروز هر كه مي خواهد مظلوميتش را جاودانه كند و به گوش جهانيان برساند ،بايد آن را با معيار هاي كربلا بسنجد و نام خود را پس از سيد الشهدا (ع) بياورد تا ماندگار شود

 

                  زمان در بطن خود طنين حوادثي را كه رخ مي دهد نگاه مي دارد و آنها كه به نواي آن دل مي دهند اين صدا را از عمق تاريخ مي شنوند … آه مظلومان تا بر سر آن ظلم كننده باز نگردد آرام نمي گيرد و تنها اين بازگشت در دست تقدير الهي مي چرخد تا زمانش برسد. حال دخترك كوچك معصومي كه به  حربه ي عاشق پدر بودن به شهادت مي رسد و او را به خاطر عشقش آزار مي دهند ، آهي سخت و طولاني – به طول عمر تمام كودكان زمين – سر داده است كه هنوز پس از عبور سال ها و شبهه هاي بودن ونبودنش پرده ي اشك بر چشمان هر شنونده اي مي كشد و نا خود آگاه مي گويد يا رقيه (س)……                           

 

 

 

بهاره بهنام نيا

 

 1 نظر

| همه جا ؛ همین جاست ... |

28 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر


چندبار چشم هایش را برهم فشرد تا مطمئن شود که خواب نیست . خود را سوار بر اسب در بین لشکریانی به صف شده یافت که همگان لباس رزم پوشیده بودند . رو کرد به فرد کنار دستی اش تا بپرسد اینجا کجاست و آن ها اینجا چه می کنند . از چهره مرد ترسید. او گفت : « حواست نیست جوانک ؟ یا من را به بازی گرفته ای ؟ فراموش کرده ای که سرباز سپاه عمرسعدی ؟!» از آنچه شنیده بود بر خود لرزید . به سختی آب دهانش را فرو داد و پرسید: « نام این سرزمین چیست ؟! » مرد بی آنکه دیگر نگاهش کند با بیتفاوتی گفت : « نینوا »

صدای تپش های قلبش را به وضوح میشنید وحشت کرده بود. گویی هذیان میگفت : «من اینجا چه میکنم ؟! من سرباز عمرسعد شده ام که هر روز در زیارت عاشورا لعنش میکنم ؟! من منتظر ِ امامم هستم نه در صف قاتلین او… من امام را … امامم… خاک بر سر شدم امروز عاشوراست… اربابم کجاست؟!… » هق هق گریه امانش را بریده بود که همان مرد بغل دستی به پهلویش کوبید « چه مرگت شده مثل مادر مرده ها ضجه میزنی ؟! بگذار بشنوم که چه می گوید»

گردن کشید که ببیند مرد از چه حرف میزند . از سپاه رو به رو ، مردی آمده بود و خطبه می خواند. اشکش بند آمد و مبهوت نگاه میکرد به مردی که یقین داشت حسین ابن علی ست و اربابش. انگار صحبت هایی را از دست داده بود گوش تیز کرد تا بهتر بشنود .

امام علیه السلام فرمود: « آیا در این نیز تردید دارید که من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ به خدا در میان مشرق و مغرب پسر دختر پیامبری جز من نیست؛ چه در میان شما و چه در میان غیر شما وای بر شما! آیا کسی از شما را کشته ام تا خون او را از من بخواهید؟ یا مالی از شما برده ام؟ یا قصاص جراحتی از من می خواهید؟»

به وضوح دید که صدایی از اطرافیانش در نمیاید و حتی عده ای سر به زیر انداخته اند  .

آن گاه امام فریاد زد: « ای « شبت بن ربعی » و ای « حجار بن الجبر » و ای « قیس بن اشعث » و ای « یزید بن حارث » آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسیده است و باغها سرسبز شده است و با لشگری آماده برای یاری تو وارد خواهیم شد؟ »

مردی کمی آن طرف تر از جایی که او بود صدا بلند کرد که : « ما نمی دانیم تو چه می گویی ولی به حکم پسر عمویت « عبیدالله » تن در ده؛ زیرا ایشان جز چیزی که تو دوست داری درباره تو انجام نخواهند داد.»

امام حسین فرمود: « نه به خدا، نه دست خواری به شما خواهم داد و نه مانند بندگان فرار خواهم کرد. ای بندگان خدا من به پروردگار خود و پرودگار شما پناه می برم از این که آزاری به من برسانید» (سوره دخان، آیه 20) به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم از هر سرکش که به روز جزا ایمان نیاورد. »

آن گاه شتر خویش را خواباند و به « عقبه بن سمعان » دستور داد آن را دور کند.

صدای امام حلاوتی در جانش انداخته بود . گر گرفته بود از خجالت. داشت مرور میکرد که چرا در سپاه عمرسعد است . در حال خودش بود که جنب و جوش اطرافیان توجهش را جلب کرد . داشتند حمله میکردند سمت میدان . دنبال راه ِ گریزی بود . باید به یاری امام میشتافت سریع برگشت تا راهی بیاید که …

***

محکم به کسی برخورد کرد :« هوی عمو… چته ؟ چرا یهو میپیچی ؟! » گنگ تر از این ها بود که بتواند پاسخی به او بدهد.مبهوت تصاویری بود که دیده بود. نمیدانست کجاست . رفت کمی جلوتر روی نیمکتی نشست . در خیابان ِ شلوغی بود که ماشین ها و آدم های زیادی در رفت آمد بودند . سرش را بلند کرد . تابلوی خیابان را دید . نوشته بود : « ولی ِ عصر »

گریه امانش نداد …

.

.

.

| کل یوم عاشوراء و کل ارض کربلاء

بقلم زهرا بانو

 1 نظر

ما رایت الا جمیلا

28 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر
فکر نمی‌کنم برای خریدن کتاب هیچ‌وقت به این سیستم خرید تلفنی و اینترنتی عادت کنم. اصلا یک بخشی از لذت کتاب خواندن مالِ مراحل خریدن آن است. اینکه شال و کلاه کنی و به بهانه خریدن کتاب مورد نظرت راه بیفتی بروی یک کتابفروشیِ مثل شهر کتاب. کتاب مورد نظر را که پیدا کردی، میان قفسه‌ها پرسه بزنی، هی عنوان بالای قفسه‌ها را بخوانی و دنبال کتاب‌هایی بگردي که آشناترند و دلت می‌خواهد آنها را بخوانی. كتاب‌ها را برداری و نیم‌نگاهی به صفحه‌های کتاب بیندازی. هی با خودت کلنجار بروی که بخرم یا نخرم. بعد با خودت بگویی هنوز آنهمه کتاب نخوانده دارم. باشد برای بعد. دست آخر اما وسوسه‌های دل، کار خودش را بکند و با یکی دوتا کتاب اضافه‌تر از کتاب اصلی از کتابفروشی بیایی بیرون و توی دلت به خودت بد وبیراه بگویی که این چه کاری بود که کردی؟! اصلا مگر قرار نبود تا اطلاع ثانوی کتاب اضافه نخری؟! مگر تو وقت خواندنش را داری؟!! آنهمه کتاب نخوانده دارد توی قفسه‌های کتابخانه خاک می‌خورد آن وقت تو باز کتاب خریدی؟!! بعدتر هم یادت بیاید که مدتهاست قفسه جدیدی که برای کتابها خریده‌ای پر شده و باید برای کتابهای تازه یک جای تازه پیدا کنی. یک بخشی از فضیلت کتاب خواندن به همین بخش خرید کتاب و لذتهایش برمی‌گردد که این خریدهای اینترنتی و تلفنی این فضیلت را ندارند. اما خب یک وقتهایی مجبوری ترک فضیلت کنی و وسط شلوغی‌های روزمره‌ات دست به تلفن شوی که برایت کتاب مورد نظر را بیاورند.

هفته پیش یکی از دوستان پیشنهاد کرد کتاب «دختر شینا» را بخوانم. کلی از کتاب تعریف کرد. بعد هم گفت قرار است همين روزها، جلسه نقد کتاب باشد و بیایید تا درباره‌اش حرف بزنیم. راغب شدم که حتما کتاب را بخوانم و برای اولین بار فضیلت خرید کتاب از کتابفروشی را ترک کردم و به خرید تلفنی کتاب تن دادم.

میان شلوغی‌های اول هفته و مهمان‌داری و کلنجارها و کج‌خلقیهای خودم زنگ زدم به سامانه اشتراک محصولات فرهنگی(سام)که برایم یک کتاب بیاورد. خانم خوش‌اخلاق و خوش‌برخوردی گوشی را برداشت و سفارش گرفت و گفت که ساعت توزیع کتابشان هم سه تا هفت بعد از ظهر است. بخاطر مهمانِ بعد از ظهرم مجبور بودم یکی دو ساعت زودتر خانه باشم. ساعت دو و نیم رسیدم خانه و پیکِ سامانه سام ساعت سه و نیم کتاب را آورد. بساط مهمانی را آماده کرده بودم. چای را دم کردم و نشستم روی کاناپه کنار هال. کتاب را باز کردم و شروع به خواندن کردم. یک ساعت و نیم گذشته بود و من بدون آنکه سرم را بلند کنم و متوجه زمان باشم صد و چند صفحه از کتاب را خوانده بودم. مهمانم دیر کرده بود. توی دلم دعا می‌کردم که دیرتر بیاید تا بشود صفحات بیشتری از کتاب را بخوانم. حالا بماند که مهمان هم رسید و بقیه کتاب ماند برای آخر شب. اما بهرحال همان شب اول، خواندنش را تمام کردم.


 

دختر شینا قصه‌ي همسر یکی از سرداران دفاع مقدس است. خاطرات قدم‌خیر محمدی‌کنعان همسر حاج ستار ابراهیمی‌هژير. خاطره‌نگار کتاب بهناز ضرابی‌زاده است. کتاب را انتشارات سوره‌مهر چاپ کرده است. از اسم کتاب می‌شود حدس زد که قهرمان این قصه باید یک زن باشد. زنی بنام «دختر شینا». ضرابی‌زاده در مقدمه کتاب از خودش و عزمی که برای نوشتن خاطرات این زن داشته است می‌گوید. از چگونگی خاطره نگاریش. مقدمه را آنقدر خوب نوشته که اگر کتاب را بی مقدمه‌اش بخوانی حتما چیزهای زیادی را از دست داده‌ای. مقدمه خیلی بیشتر راغبت می‌کند به خواندن کتاب. اما به سطرهای پایانی مقدمه که نزدیک می‌شوی دلت هری می‌ریزد پایین. ته دلت خالی می‌شود وقتی می‌فهمی قهرمان قصه‌ات -همین زن که قرار است خاطراتش را بخوانی- تقریبا سه سال قبل درگذشته است. بغضت می‌گیرد. انگار انتظار داشتی این زن زنده باشد حالا که قرار است قصه اش را بخوانی .

دختر شینا خاطرات زنی روستایی‌ست از خودش، همسر شهیدش و زندگیش که نمونه بارز یک زندگی ایرانی- اسلامی‌ست. روایت یک زندگی ساده و مومنانه که همه چیزیش درست و حساب‌شده سر جایش قرار گرفته است. قصه از کودکی قدم‌خیر آغاز می‌شود. دختری که بسیار مورد توجه و علاقه پدر و مادر و علی‌الخصوص پدرش است. رابطه پدر و دختر آنقدر زیبا و واقعی و دوست داشتنی‌ست که در تمام قصه بیشتر از هر چیز خودش را نشان می‌دهد. بعد از آن ازدواج قدم‌خیر با حاج ستار است. از ازدواج ساده‌ای که با همه سادگیش با آداب رسوم محلیِ روستایی در همدان گره می‌خورد تا تشکیل زندگی و همراهی این زن و مرد در پیچ و خم روزهای با هم بودن. ازدواجی که روزهای اولش با سالهای پایانی حکومت پهلوی و مبارزه مرد خانه عجین شده است و بعد از آن روزهای اولین انقلاب و مردی که به عشق امام و انقلاب روانه همدان می‌شود تا در دادگاه انقلاب به مردم خدمت کند. قدم‌خیر در تمام این روزها تنهاست. مردش کنارش نیست. اما مثل تمام خانواده‌های ایرانی اقوام و فامیل‌هایی دارد که همیشه کنارش هستند و نمی‌خواهند او تنها باشد. در جای جای قصه رد پای کمک افراد فامیل در ساختن خانه و بچه‌دار شدن و نگهداری بچه‌ها و پرکردن اوقات تنهایی قدم‌خیر دیده می‌شود. بالاخره زن بخاطر کار همسرش خانواده و روستایش را رها می‌کند و راهی همدان می‏‌شود.
جنگ که شروع می‌شود خاطرات زندگی مشترک قدم‌خیر و حاج‌ستار رنگ دیگری می‌گیرد. قدم‌خیر با بچه هایش در همدان تنها می‌ماند و مردش عازم جبهه می‌شود. مثل همه ما زن‌ها خیلی وقتها دلش از اینهمه تنهایی و دربه‌دری می‌گیرد. غر می‌زند که چرا مردش تنهایش گذاشته و باز مثل همه ما زن‌ها با کمترین محبت و توجه دلش راضی می‌شود. اینبار در همدان اگرچه از خانواده دور است اما همسایه‌ها و دوستانی دارد که مثل خانواده دوستش دارند و در بزرگ کردن بچه ها کمکش می‌کنند. صمیمیت فضای مردم و کشور در روزهای جنگ و تحمل سختی‌های آن به خوبی وصف شده است. آدم‌هایی که هر کدام یک جوری پای آرمان‌هایشان ایستاده‌اند. چه  مردهایی که در خط مقدم جبهه با دشمن می‌جنگند و چه زن‌ها و بچه‌هایی که چشم‌انتظاری و کمبودهای مادی و سختیِ خانه‌های بی مرد را تحمل می‌کنند. فضایی کشور در دوران جنگ همان فضایی‌ست که فضیلت‌های اخلاقی آنقدر در آن پررنگ است که کسی برای جنگ و تحریم و کمبودهای اقتصادی غر نمی‌زند. دختر شینا تمام این روزها را بدون مردش در کنار بچه‌های قد و نیم‌قدش تجربه می‌کند. در سرمای زمستان‌های همدان نفت خانه‌اش تمام می‌شود. پیت نفتش را در صف‌های طویلی که مردم پیت‌هایشان را زنجیر می‌کردند توی نوبت می‌گذارد و بعد خودش دست تنها پیت‌ها را یکی‌یکی و با سختی به خانه می‌برد. توی صف نان می‌ایستد و دلشوره بچه هایش را دارد که نکند توی خانه بلایی سرشان بیاید. چندین بار از توی صف می‌رود خانه و برمی‌گردد تا بالاخره نویتش برسد. هربار هم توی کوچه‌های یخ‌زده همدان لیز می‌خورد اما خم به ابرویش نمی‌آورد. وقتی قرار می‌شود که برود جنوب توی پادگان ابوذر که به مردش نزدیک‌تر باشد با ذوق و خوشحالی عازم جنوب می‌شود و همه زندگیش را در یک اتاق پادگان خلاصه می‌کند. کنار این زن اما مردی‌ست که علی‌رغم روزهای مبارزه و جنگ همسر و فرزندانش را فراموش نمی‌کند. یادش هست که هربار که از جبهه برمی‌گردد بچه ها را ببرد خرید و ساعت‌هایی را به آنها اختصاص دهد. یادش هست که با اولین پس‌اندازهایش برایشان یک خانه بخرد. یک سرپناه. بلد است، وقتی قدم‌خیر دلش از نبودنهای مردش و از سختیهایی که بی او می‌کشد، می‌گیرد چطور دلش را بدست آورد. مردی که محبت کردن بلد است. مردی که برای خانواده‌اش دست و دلباز است. بلد است بهترین‌ها را برای خانواده‌اش بخواهد و درعين حال در تمام این لحظات دلش با همه فرزندان شهداست. فرزندان دختر و پسرش را به هم ترجیح نمی‌دهد و برای وجود همه‌شان قدردان خداوند است. این مرد با همه خوبی‌هایی که دارد حتما باید همسر یک زن خوب به نام قدم‌خیر باشد.

روایت قدم‌خیر و حاج ستار ابراهیمی روایت خوشبختی‌های کوچک و بهانه‌های کوچک خوشبختی در شرایط سخت زندگی‌ست. اما یک جای این قصه اشکال دارد. از اسم قصه اینگونه برمی‌آید که قصه باید قصه «دختر شینا» باشد. اما مثل قصه همه همسران سرداران شهید، قصه دختر شینا هم بیشتر از آنکه قصه قدم‌خیر محمدی‌کنعان باشد قصه حاج‌ستار است. دختر شینا یک روایت زنانه است از یک مرد. یک روایت زنانه است از جنگ. یک روایت زنانه است از مقاومت. دختر شینا روایتی‌ست مثل روایت هزاران همسر شهید دیگر. مثل قصه‌ي همسر حاج همت. مثل قصه همسر چمران و باکری و دیگران. روایت دختر شینا قصه همه زنهای ایرانی‌ِ جنگ است. روایت زنان مقاومی که که دوش به دوش همسرانشان ایستادند اما نخواستند که دیده شوند. روایت همه زن‌های جنگ که بیش از خودشان، مردانشان و رشادتهای آنان را تعریف کردند. روایت زن‌هایی که با تمام شدن همسرانشان قصه آنها هم تمام شد و هیچکس از آنها نپرسید بعد ازشهادت همسرانتان چطور زندگی کردید. چقدر سختی کشیدید. دختر شینا همان روايت «ما رايت الا جميلا»ست.

کتاب دختر شینا هم درست با شهادت حاج ستار تمام می‌شود. هیچ جای این کتاب روایتی از روزهای بعد از شهادت حاج ستار و زنی که به تنهایی 5 فرزند خود را بزرگ کرده است نیست.
کتاب که تمام می‌شود دلت می‌سوزد از اینکه قدم‌خیر هم زنده نیست تا لااقل به بهانه مصاحبه‌ يا سخنرانی‌ یا چيز دیگری از او قصه روزهای بعد از حاج ستارش را بپرسی.
 دختر شينا از معدود کتابهایی بود که بعد از خواندنش آن را بوسیدم و در مقابل اینهمه زيبايي و سادگی و عشق و خوشبختی سر تعظیم فرود آوردم.


بعدنوشت:
طبیعتا خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم خانم بهناز ضرابی‌زاده‌ی عزیز، این کامنت رو ذیل این پست مرقوم فرمودند:
«سلام دوست عزیز! ممنون از این که کتاب دختر شینا را با آن علاقه خوندی و با این حوصله کم‌نظیر در موردش نوشتی. وقتی نگاه‌ها و نظرات شما دوستان را در باره کتاب می‌خونم بر خودم می‌بالم که در کشوری زندگی می‌کنم که مردمش هنوز کتابخوانند و البته قدرشناس. قدم‌خیر بی‌شک زن صبوری بود که به خاطر خدا صبر پیشه کرد و براستی خداوند پاداش صابران را به نیکی عطا می‌کند و چه پاداشی بهتر از اینکه او با این کتاب بعداز مرگش دویاره متولد و انشاالله جاودانه خواهد شد.»

امیدوارم که خداوند به ایمان‌شون و به قلم‌شون برکت بده.

بقلم بانو سمیرا
 1 نظر

خواهر علی اصغر

28 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

نامش آمنه بود . مادر لقبش را سکینه گذاشت  . یعنی دریای وقار و آرامش . تمام عمرش سکینه بود. همان طور که مادرش همان اول  فهمید . سکینه دختر رباب بود . خواهر علی اصغر…

 آمده بودند خواسگاری سکینه . پاسخ حسین(ع) منفی بود . گفته بود : دخترم دائم محو در جمال ازلی است . ایامش هم غرق عبادت و راز و نیاز با خداست … با افتخار گفته بود .

انگار دنیا روی سرش آوار شده باشد . چشم هایش سیاه تاریکی می رفت . بابا راهی میدان بود و از او جز گریه هیچ کار دیگری ساخته نبود . حسین(ع) همان موقع این شعر را برای سکینه و چشم های خیسش گفت : سکینه ی خوبم ! بهترین زنان ! بعد از مرگم گریه هایت زیاد خواهد شد . حالا که جان در بدن دارم  دلم را با اشک هایت مسوزان …

اسب آمده بود  اسب بی سوار آمده بود و طاقت اصرارهای دختری را نداشت که میان ضجه هایش  مدام میگفت : برگرد پدرم را بیاور . تنها راهایش نکن . برگرد پدرم را از میان دشمنان بیاور.  آنها مجروحش میکنند . برگرد…

آنقدر گفت تا از هوش رفت . وقتی به هوش  آمد دیگر اصرار نکرد .  فقط  نزدیک تر شد . آرام ، جوری که بقیه نشنوند پرسید : اسب بابا ! پدرم را آب دادند یا لب تشنه …؟

ده روز کربلا تمام شده بود . حالا دیگر داشتند می رفتند . نه! داشتند می بردنشان . کاروان اسرا کنار قتلگاه رسید . دیگر تحمل سکینه تمام شده بود . خودش را بر پیکر خونین پدرانداخت و انقدر گریه کرد که دوست و دشمن به گریه افتادند . وقتی به زور از پدر جدایش کردند گفت : خودم از گلوی بریده شنیدم که می گفت :

شیعتی ما ان شربتم ماء عذبٍ فاذکرونی                                                                                 او سمعتم بغریبٍ او شهیدٍ فاندبونی  

شیعیان من! هر زمان که آب گوارایی نوشیدید، مرا یادکنید  و اگر سرگذشت غریب و شهیدی را شنیدید، بر من بگریید!

مقصد سفرش بیت المقدس بود و حالا به نزدیکی های شام رسیده بود . سهل بن ساعد انصاری بود از اصحاب رسول خدا .  صدای جشن و سرور را که شنید جویای علتش شد . عید خاصی بود ؟ گفتند نه! سر حسین است که از عراق برای یزید هدیه آورده اند . ماتش برد . جلوتر رفت . سر پیامبر را دید که لابه لای پرچم های برافراخته بر نیزه است .  پیامبری که دیدنش همه ی افتخار زندگی او بود و حالا این سر..

پیرمرد مانده بود چه کند . به طرف بانوانی رفت که سوار شترهای بدون پوشش بودند . به اولین زد که رسید خودش را معرفی کرد . پرسید کاری هست که بتواند برایشا انجام دهد . بانوی سوار بر شتر فقط گفت : به حامل سر بگو جلوتر حرکت کند تا چشم مردم به حرم پیامبر نیفتد !            چقدر باوقار بود . چقدر آرام بود . نامش را پرسید . گفت : سکینه ام ، دختر حسین.

شب های شام بود . شب های سخت و طولانی شام . خواب بانو را دید . خواب فاطمه(س) را . به دامنش آویخت . تمام روزهای گذشته را در اغوشش گریست . داشت دردودل می کرد . شکایت می کرد . برای چشم های مهربان مادربزرگی که هیچ وقت ندیده بود تعریف می کرد که چه شد ، چه کردند …تا گفت پدرم را کش… دل بانو لرزید . گفت  سکینه جان دیگر نگو . قلبم را پاره کردی . این پیراهن پدرت است . نگهش داشته ام تا زمانی که خدا را ملاقات کنم !

از خواب پرید . شب های شام بود . شب های سخت و طولانی شام . خواب شیرینی بود .  انگار دلش کمی سبک شده بود .

 

بقلم بانو صاد

 

 1 نظر

کُنج خرابه...

28 آذر 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

دختر که باشی در آغوش پدر، دیگر بهشت نمی خواهی!
امــــــــا، تو گویی روایت عاشقان، فرق دارد…

آنجایی که، اینبار کُنج خرابه…
 ســـــــــر سرخ پدر، سه ساله ای را بهشتی می کند…



بقلم بانو ترنج
 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 502
  • 503
  • 504
  • ...
  • 505
  • ...
  • 506
  • 507
  • 508
  • ...
  • 509
  • ...
  • 510
  • 511
  • 512
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس