مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

اصلا چرا باید رباب، با آب هم قافیه باشد؟!

18 آبان 1392 توسط الزهرا (س) نصر


امتحان عشق چون در كربلا آغاز شد                         كودكي شش ماهه بين عاشقان ممتاز شد

در اين مكتب بايد بي‌محابا بود. بي‌محابا جان داد و بي‌محابا خون. توصيف به شعر و سخن كفايت نمي‌كند. فدا كردن علي‌اصغر(ع) منتهاي سرسپردگي امام حسين(ع) بر درگاه الهي بود. عاشقانه‌ترين هديه‌ها، خالصانه‌ترين آنها و از كودك نوزاد چند ماهه معصوم‌تر و بي‌گناه‌تر سراغ داري تا حجت بر لشگر يزيد تمام كند و بر آنها ميزان شقاوت‌شان آشكار گردد؟

خون پاك اين كودك بود كه گواه مظلوميت حسين(ع) و لشگرش شد. ما چه داريم تا در راهي كه ادعاي انتخابش را داريم فدا كنيم؟

***
عبد الله بن حسین معروف به علی‌اصغر، کوچک‌ترین فرزند امام حسین بوده که مادرش رباب بنت امری القیس است.

نام علی‌اصغر و رباب به هم گره خورده است. چیز عجیبی هم نیست! طفل شیرخوار همیشه در دامان مادر است. رباب دور ایستاده بود. خیلی دور، اما علی‌اصغر را می‌دید. دلش با دل علی می‌تپید. شاید حتی در دلش لای‌لای هم می‌خواند برای طفلکش .. کسی چه می‌داند؟ شاید رباب همان‌جا زودتر از علی‌اصغر پر گرفته بود… آخر روح رباب بر روی دست‌های حسین دست و پا می‌زند…

امام، علی را روی دست گرفت و بالا برد؛ «اما ترون کیف یتلظا عطشا …» رباب صدای قلبش را می‌شنید. نه صدای سم اسب‌ها و صدای قهقه دشمن را… فقط صدای قلبش را می‌شنید که گره خورده بود به قلب علی‌اصغر…

نمی‌دانم چشم‌های رباب هم چیزی دید یا نه؟؛ اگر چشم‌هایش هم مثل چشم‌های علی‌اصغر حرمله را دیده باشد… وای اگر دیده باشد…

علی بر روی دست‌های حسین دست و پا می‌زند و حرمله بن کاهل اسدی از سمت سپاه دشمن عجیب به سفیدی گلوی علی‌اصغر چشم دوخته…

حرمله نگاه‌هایش خیره است بر گلوی علی‌اصغر و دل رباب به سان ماهی‌ای که بیرون از آب افتاده باشد در تلاطم؛ ناگهان گلوی علی از عقب می‌رود و خون در رگ‌های رباب منجمد می‌شود. علی بی‌حرکت بر دست‌های حسین بن علی می‌ماند و آسمان قرمز می‌شود… رباب دیگر صدایی از قبلش نمی‌شنود… هیچ صدای نمی‌شنود…

او فقط همه جا را خون می‌بیند… همه چیز را خون می‌بیند…

شاید نسل مادران شهدا از رباب شروع شده باشد؛ نسلی که با تمام سرسپردگی به فرزندانشان، آنها را فدای مقتدای خود می‌کنند … نسلی که تمام موهبت مادری‌شان در ریختن خون فرزندانشان در راه حسین است و چه گواراست چنین تحفه‌ای به درگاه خدا!

و چه خون‌هایی به آسمان رفته و چه رباب‌هایی چشم انتظارند تا دولت موعود برسد و قطره قطره خون عزیزانشان را نثار امام عشق نمایند…

***
اما ترون کیف یتلظی عطشی
بعضی چیزها مثل آب نطلبیده می‌مانند. اهل دل می‌گویند مراد است. حال آنکه خواص آب چیست که وقتی نخواهی و برسد به دستت مراد می‌شود را نمی‌دانم، حکماً دلیلی مستتر است که این‌گونه مشهور شده است.

…مثل همان اشک که خودش می‌شود نوحه‌خوان؛ یکهو دلت حسینیه می‌شود… بال می‌زنی و می‌رسی کنار ضریح شش‌گوشه سیدالشهدا… زائر نطلبیده می‌شوی مثل همان آب که تشنه نیستی، اما می‌دهند دستت. تازه وقتی نوشیدی می‌فهمی که چه گواراست. قبلش شاید این جهلت از تشنگی باعث شده باشد توهم سیرآبی داشته باشی.. آب مثل علی‌اصغر است. آب مثل رباب است … فکر می‌کنی تشنه نیستی، اما وقتی اسمش می‌آید بال بال زدنت می‌گیرد و حصار تن تنگ می‌شود برای یک مشت دلت؛ دلی که وقتی می‌سوزد پایبند هیچ قاعده و قانون فیزیکی و شیمیایی‌ای نیست. به ظاهر نمی‌سوزد، اما آتشش جانت را خاکستر می‌کند. نمی‌سوزد، اما دودش آه از نهادت بلند می‌کند. آن‌وقت است که خاکسترت استحاله شده و دیگر ناپاکی ندارد!

یک جایی هم می‌رسد که دلت را می‌گیری روی دستت و خودت را قایم می‌کنی پشت علی‌اصغر … چشم‌هایت را می‌دوزی به زمین که مبادا در مقابل رباب شرمگین شوی.

عجیب سایه گسترده‌ای دارد این مرد کوچک… عجب فرزندی تربیت کرده است، رباب…

طهورا ابیان

 نظر دهید »

مادر و همسرت به فدایت؛ ای فدایی حسین!

18 آبان 1392 توسط الزهرا (س) نصر

تاریخ گواه است که آوای هدایت حسین بن علی علیه السلام تا ابد جریان دارد. هر آنکه از سال 61 هجری حسین را می‌شناخت این آوای هدایت را شنیده و این ندا چنان استقامت دارد که تا هم‌اکنون در دل‌های شیعان در جریان است. آوایی شبیه حرارتی که در دل شیعیان است و هرگز سردی نمی‌پذیرید؛
إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً * واین را پیامبر فرموده بود، آنگاه که هنوز هیچ‌کسی در شبه‌جزیره عربستان خبری از کربلا و شهادت حسین نیافته بود….

***
امام حسین و یارانش به سوی کربلا می‌رفتند. آنها به منزل ثعلبیه رسیده بودند که خیمه سیاه و معمولی‌ای را در میان بیابان دیدند. امام به خیمه نزدیک شد و اذن ورود خواست. پیرزنی فقیر در آنجا زندگی می‌کرد. امام حسین حال و روزگار او را جویا شد، پیرزن عرض کرد که مسیحی هستند و به همراه پسرش وهب و عروسش ‌هانیه در ثعلبیه زندگی می‌کنند.

ام‌وهب گویی قبل از عاشورا تشنگی را چشیده بود… او از قحط آب در بیابان ثعلبیه گفت و نگاه‌های حسین بن علی بیشتر و بیشتر او را شیفته اسلام کرد… شیفته راه امامی‌ که راهی کربلا بود…

امام حسین بیرون از خیمه رفت و سنگی را از روی زمین با نیزه خود جدا کرد. آب گوارایی از زیر سنگ جوشیدن گرفت؛ ام‌وهب شادمان گشت و از امام تشکر کرد؛ ولی منش هدایت‌گر حسین بن علی، ام‌وهب و پسر و عروسش را نیز در بر گرفته بود و امام جریان قیامش را به او گفت و خواست که پسرش را برای یاری پسر پیامبر آماده سازد.

وهب و‌ هانیه آمدند و ام‌وهب جریان لطف امام در برکت چشمه و جنگی را که در پیش دارند برای آنها گفت. آن سه نفر شیفته اسلام و شخصیت حیسن بن علی شدند و به سوی کاروان امام حرکت کردند.

آنها در چند منزل آنطرف‌تر به امام رسیدند و همانجا با نوای شهادتین حسین بن علی به اسلام مشرف شده و همراه کاروان امام حسین روانه شدند تا نینوا…؛ تا همانجایی که وعده پیامبر بود در شهادت حسین…

روز عاشورا ام‌وهب و فرزند و عروسش در نزدیکی میدان کارزار بودند و مبارزات یاران امام را می‌دیدند. ام‌وهب که بیش از پیش شیفته خاندان پیامبر شده بود به پسرش وهب گفت: برخیز و امامت را یاری کن. ‌هانیه که تازه عروس بود و نگران جان شوهرش، اندکی درنگ کرد و دلش راضی نمی‌شد؛ موعظه‌های مادر وهب دلش را نرم کرد تا او خود همسرش را راهی میدان کند.

وهب به میدان رفت و پس از اینکه چندین نفر را کشت، نزد مادر و همسرش برگشت و به مادرش گفت: مادر راضی شدی؟ مادرش گفت: از تو راضی نمی‌شوم تا در پیشگاه امام حسین(ع) کشته شوی. وهب هم به میدان بازگشت و پس ازجنگی نمایان به دست دشمن اسیر شد و سرش را از تنش جدا کردند و به سوی لشکر امام انداختند.

مادر وهب، این دلاور زن، سر را گرفت و خون از صورتش پاک کرد و آن را به سمت دشمن پرتاب نمود وگفت: ما چیزی را که در راه خدا می‌دهیم پس نمی‌گیریم. آنگاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمنان را کشت.

هانیه همسر وهب خود را به جنازه خونین همسرش رسانید و خون‌ها را از پیکر او پاک می‌کرد و می‌گفت: «هنیئاً لک الجنه» بهشت برتوگوارا باد. شمر که این صحنه را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکش. غلام هم با عمود بر سر آن نوعروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا به شهادت رسید. البته در برخی ازمنابع آمده که مادر وهب به دستور شمر به شهادت رسید و اولین زن از میان یاران امام حسین(ع) بود که به شهادت رسید. در تاریخ آمده است که آن حضرت به مادر وهب بشارت بهشت را داد و به وی فرمود: «أنت و ولدک مع رسول الله وذریّته فی الجنّه.»

***
آهنگ کاروان تو مسیحیان را به میعادگاه بهشتی یاران پیامبر کشانده است. به آنجایی که مسلمانان و شیعیان غبطه‌اش را می‌خورند. به جایی که حسین باشد و حسینیان گرداگردش طواف کنند… ام‌وهب نه بهره‌ای از اسلام داشت و نه نام دلربای تو را شنیده بود. او فقط مجذوب نگاه تو شد. مگر نه اینکه هر که را به نگاهی بخری دل و دین و عقل و هوشش برود… حالا نام وهب در پایین پای آستان تو، جایی که نام تمام یارانت تا ابد می‌درخشد، حک شده است و ام‌وهب چه مباهاتی کند به این قربانی که به در گاه تو پیشکش فرستاد… و همسر وهب چه خوش بخت و اقبالی داشت که قباله‌اش به خون همسری در رکاب حسین مزین شد..

دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی      ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

پی‌نوشت
*مستدرك الوسائل، ج 10ص 318
* با اندکی اقتباس از لهوف

طهورا ابیان

 2 نظر

همسری که حبیب را به محبوبش رساند

16 آبان 1392 توسط الزهرا (س) نصر


امروز نه‌، که روز الست بربکم       با تو دلم بهانه کرب و بلا گرفت

و تاریخ خوب گواهی می‌دهد که در پس مردانی دلیر زنانی دانا و مدبر بوده‌اند‌. زنانی که شرایط را خوب می‌سنجیدند و به نیکو‌ترین روش همسرانشان را پشتیبانی می‌کرده‌اند.

همسر حبیب هم از آن جمله زنان بود‌. همسر حبیب‌بن‌مظاهر اگر چه هنوز در روضه‌ها و مرثیه‌سرایی‌ها ناشناخته است، اما گوی سبقت عاشقی خاندان حسین را از بسیاری ربوده است.

تاریخی که نام حبیب را بر بلندای یاران حسین‌بن‌علی جای داده‌، یادآور همسر فداکار او نیز هست‌. همسری که به‌اندازه حبیب دوست‌دار حسین علیه‌السلام بود.

و چه خوب است که تاریخ این‌چنین پاسداری می‌کند از خوبی‌ها…

***
کاروان اباعبدلله‌الحسین علیه‌السلام از مکه تا کربلا، هر روز با ماجرایی روبرو می‌شد. آن روزی که حسین‌بن‌علی یازده پرچم را به دست هر یک از فرماندهانش داد و دوازدهمین آنها بی‌هیچ صاحبی بر زمین ماند. چند نفر از اصحاب و یاران حضرت، تقاضای برداشتن آن را کردند. حضرت با ملاطفت و مهربانی تقاضای آنها را نپذیرفت و فرمود: «یاتی ایها صاحبتها؛ صاحب این پرچم خواهد آمد» و بدنبال آن نامه‌ای برای حبیب‌بن‌مظاهر نوشتند که چنین بود:

“از حسین پسر علی‌بن‌ابیطالب به حبیب‌ابن‌مظاهر، مردی فقیه و دانشمند
ای حبیب تو خویشاوندی ما را با رسول خدا خوب میدانی و ما را بهتر از دیگران می‌شناسی. تو انسانی آزاده و غیرتمندی. پس جان خود را از ما دریغ مکن که روز قیامت، رسول خدا پاداش تو را خواهد داد.”

این نامه در آن دوران خفقان و وحشت کوفه، به دست حبیب‌بن‌مظاهر 75 ساله رسید در حالی که او همراه همسر سالخورده‌اش در خانه‌ای نامعلوم که متعلق به یکی از بستگانشان بود، به سر می‌بردند.

آن روز درب خانه زده شد، حبیب و همسرش بر سر سفره طعام نشسته بودند‌. حبیب خود را به پشت در رساند و از شکاف در یکی از یاران حضرت را دید. در را باز کرد و پیک ‌نامه‌ای به حبیب داد و با سرعت از آنجا رفت. حبیب به کنار سفره برگشت، از دیدن دست خط امام و نام امام چندین بار گریه کرد و نامه را بر روی چشمانش گذاشت.

تا دو سه روز بعد از آن جریان‌‌، هیچ‌کس به جز همسرش از راز او آگاه نبود‌. گاهی به فکرش می‌رسید که از کوفه بگریزد و به حسین برسد، ولی این فکر را از همسرش هم مخفی می‌کرد. تا اینکه روزی با سرزنش همسرش روبرو شد که چرا به یاری حسین‌بن‌علی نمی‌روی؟!؛ مگر او برایت نامه ننوشته و تو را به سوی خود دعوت نکرده است؟ حبیب به همسرش گفت: چنین تصمیمی ‌دارم، تا به سمت حسین بروم و به زودی چشمت را روشن خواهم کرد و این محاسن سپید را به خون گلویم رنگین می‌کنم.

حبیب عصر آن روز به صورت ناشناس از خانه بیرون رفت. با دوست دیرینه خود مسلم‌بن‌عوسجه ملاقاتی کرد و قراری گذاشت و اسب و شمشیر خود را به غلامش داد تا ببرد بیرون شهر و پشت نخلستان منتظر او باشد و آنها را به او تحویل دهد. حبیب آن شب با همسرش وداع کرد در حالی که به همسرش می‌گفت که امام در نامه‌اش نوشته تو را به قبیله بنی‌اسد برسانم تا از گزند دشمنان در امان بمانی.

همسر حبیب چشم‌هایش گریان شد و سرش را به دیواره خانه کوبید. خون بر سر و رویش جاری شد و رو به حبیب گفت: هیهات! زنان و فرزندان خاندان حسین به اسارت بروند و آنگاه من در قبیله بنی‌اسد در امنیت باشم‌؟

او در حالی که خون از چشم‌هایش‌می‌بارید، از حبیب می‌خواهد که هرگاه حسین را دید دست‌ها و پاهای ایشان را از جانب وی ببوسد و به حبیب اطمینان می‌دهد که با حسین باشد بی‌آنکه نگران قبیله و همسرش باشد. او به حبیب می‌گوید که برود به دنبال بهشتی که هرگز پایانی ندارد. برود به سوی حسین …

حبیب‌بن‌مظاهر شبانه حرکت می‌کند و روزها به مخفیگاه می‌رود تا صبح روز پنجم و یا ششم محرم که خیمه‌هایی را از دور می‌بیند…. چند روزی بود که حسین‌بن‌علی و اهل بیت و دوستانش در آنجا گرد آمده بودند. کربلا همانجا بود که بالاخره حبیب به آن پای نهاد…

***
حبیب به حسین می‌رسد و هنگامی‌که به خیمه امام می‌رود از حال و هوای همسرش می‌گوید و اینکه او تمایلی ندارد به بنی‌اسد برود‌. او می‌خواهد با زینب باشد و امام در جواب حبیب می‌فرمایند: خداوند به همسرت جزای خیر بدهد…

***
و امامی ‌تو را دعا کرد که حتی نگاهش هم معجره است چه رسد به لب گشودنش و دست به دعا برداشتنش…

تو گرچه مریم و آسیه نبودی، ولی فرشته‌ای بودی که به حبیب بال‌هایی دادی به وسعت پرواز در کنار حسین و همسرت به واسطه دین‌داری تو حالا در کنار حسین آرمیده است..

هرکس که به زیارت حسین می‌رود حبیب را می‌بیند و هرکس که حبیب را ببیند پیشانی خونین تو را به یاد خواهد آورد آنگاه که به پاسداری از عشق به امام‌ات ثابت قدم بودی…

بقلم طهورا ابیان

 نظر دهید »

دلهم؛ زنی که شوهرش را حسینی کرد

15 آبان 1392 توسط الزهرا (س) نصر

زنان همواره توانسته‌اند در جهت نيل به والاترين مقام انساني، همپاي مردان و شهيدان اسلام براي تجديد بناي اسلام و قرآن قيام كنند و تربيت والاي انساني خود را به جهانيان بنمايانند. با نگاهي به تاريخ عاشورا كه زنان كربلايي در آن نقش تأثيرگذاري داشتند، اين امر را مي‌توان اثبات كرد.

زهير بن قین بن قیس انماری بجلی از اهالی کوفه بود. زهیر در ابتدا از طرفداران عثمان بود، ولی پس از آنکه در سال ۶۰ هجری با خانواده‌اش از سفر حج باز می‌گشت در اثر دیدار با حسین از عقیده خود دست کشیده و شیعه شد و با حسین همراه شده و به کربلا آمدند.

او از آن دسته افرادي بود كه احتياج‌ داشت‌ ديگران‌ استعداد پاكي‌ و حق‌‌طلبي‌ و فداكاري‌ را در وجودش‌ به او يادآوري‌ كنند. دلهم پس از امام حسين (ع) كه نخستين گام را براي دعوت از زهير برداشت، به منظور تشويق همسرش برنامه‌اي را آغاز كرد و به همسرش اين چنين گفت: «سبحان‌‌الله‌! فرزند رسول‌ خدا از تو دعوت‌ مي‌كند كه‌ به‌ ياري‌اش‌ بشتابي‌، اما تو در قبول‌ دعوت‌ او ترديد به‌ دل‌ راه‌ مي‌دهي‌! چه‌‌طور مي‌شود كه سخنش‌ را بشنوي‌ و هرچه‌ زودتر خود را به‌ او برساني…‌

زهير به‌ تشويق‌ اين‌ بانوي‌ قهرمان‌، چنان شور و اخلاصي ‌پيدا كرد كه با جنگيدن در سپاه اباعبدالله (ع) و با عهده گرفتن «ميمنه‌ سپاه»‌ (جناح راست لشكر) پس‌ از كشتن‌ 120 نفر از دشمنان به درجه رفيع ‌شهادت‌ نايل شد.

***
رسم بود اعراب دخترانی را به همسری پسرانشان در می‌آوردند که دلیر و شجاع بوده و مطیع شوهرانشان باشند. همسرانی که خوبی‌های وجودی‌شان را در نهاد بچه‌هایشان به ودیعه بگذارند و نسلی دلیر از آنها بر جای بماند.

نامش دلهم بود. نشسته بود در خیمه و کنار همسرش. خوب و خوش بودند. همسرش را دوست داشت و همسرش هم در کنار او آرامش.

پرده خیمه کنار بود. کاروان زهیر از حج بازمی‌گشت و در بیابانی برای استراحت خیمه زدند.

پیکی بر آستانه خیمه وارد شد و اذن ورود خواست. زهیر دعوتش کرد به درون. نامه‌ای در دستان پیک بود که از همان آغاز دل دلهم را ربود. نمی‌دانم دلهم نور نامه را دیده بود یا نورانیت فرستاده نامه را… اما هر چه بود دل دریایی داشت که توانست این حجم نور را در خود حل کند…

زهیر نامه را باز کرد و خواند. نگاهی به چشم‌های دلهم انداخت که آماده بود بپرسد نامه از کیست؟

تردیدی که در دل زهیر بود به چشمانش ریخته شد. دلهم سراسیمه پرسید: نامه از کیست؟، چه نوشته؟

زهیر گفت: نامه از حسین بن علی است. مرا فراخوانده که به دیدارش بروم.

دلهم در پوست خود نگنجید. سراسر پر از شور شد. دل دریایی‌اش موج برداشت و به زهیر نهیب زد: پس چه نشسته‌ای مرد؟ برخیز!

زهیر هنوز هم مانده بر سر راه تردید به نامه می‌نگریست. نمی‌دانم حالش را، اما زبانش به نرفتن چرخید…

دریای دل دلهم طوفانی شد. پیک را به بیرون از خیمه فرستاد برای استراحت و به زهیر خیره شد و گفت: منزل به منزل راه کاروان را دور کردی و هیچ‌جا آرام نگرفتی که مبادا در راه حسین باشی و او را ببینی؛ غافل از آنکه حسین مدام تو را می‌بیند و نگاه مرحمت به تو دارد. بس نیست این همه از اینجا به آنجا رفتن و مسیر عوض کردن؟ نامه حسین کافی نیست که بدانی او تو را می‌خواند و می‌خواهد؟ و چه موهبتی از این بالاتر!

***
از همان ابتدا که بساط حج را جمع کرد مراقب بود خیمه‌اش نزدیک خیمه حسین نباشد. شنیده بود حسین حج را رها کرده و به سمت کوفه در حرکت است. مراقب بود تا مبادا در منزلگاهی نزدیک حسین خیمه بزند. بیشتر مراقب بود تا مبادا چشم‌هایش به چشم‌های امام بیفتد. می‌دانست که در آن صورت نمی‌تواند از جذبه چشم‌های امام فرار کند …

حسین گوهر وجودی زهیر را شناخته بود. وقتش که شد زهیر را با یک نگاه به سمت خود کشید … امام زهیر را خرید به بهای چشم‌هایش .. آنقدر خوب خرید که وقتی پای زهیر به خیمه امام رسید، همه وجودش حسین شده بود.

***
دلهم گفت و گفت و زهیر را آماده دیدار امام کرد. زهیر برخواست و مسیر را جویا شد و به سمت خیمه امام حرکت کرد.
چشم‌هایش که به چشم‌های حسین بن علی افتاد کار تردیدش یک‌سره شد. غوغایی در درونش برپاشد… برگشت به محل خیمه‌گاهش. همسرش را که دید نگاهش را به زیر انداخت و به دلهم گفت: تو را طلاق دادم. با برادرت به شهرمان برگرد. من قصد دارم در سپاه حسین بن علی باشم تا در رکاب او کشته شوم.

زهیر آنقدر دلش مجذوب حسین شده بود که به افراد کاروانش گفت: هر کسی قصد دارد با حسین بن علی باشد و در راه او کشته شود با من بیاید و هرکس نمی‌خواهد با کاروان به کوفه برگردد.

دلهم دلش قنج می‌رفت از سخنان زهیر. خیالش آسوده بود که رسالتش را خوب به جا آورده و در مسیر همسری برای زهیر سنگ تمام گذاشته است. خیالش راحت بود که زهیر عاقبت بخیر شده است و کیست که نداند حق همسری جز این نیست که همسفر همسرش باشد تا بهشت؟ و دلهم خوب همسفری بود…

***
نه اینکه زهیر از وقتی به چشم‌های حسین نگاه کرد حسینی شده باشد؛ زهیر از همان زمان که منزل به منزل به دنبال دوری از امام بود، خیمه به خیمه به امام نزدیک‌تر می‌شد. زهیر دفع می کرد و امام مدام جاذبه داشت. اصلاً همین جاذبه بود که عاقبت پای پیک را رساند به خیمه زهیر.

اما زهیر عیار مردانه‌ای داشت که به مدد روشنگری همسرش گداخته شد .. زهیر حسینی شد و همسرش تا ابد حسرت زنان عالم را در روشنگری برای راه حسین معطوف به خود کرد…

بر آستان رفیعشان درود و سلام. باشد که شفیع ما باشند در روز محشر…

طهورا ابیان

 3 نظر

عروس حضرت زهرا سلام الله علیها!

08 آبان 1392 توسط الزهرا (س) نصر


همین چند دقیقه پیش تماس گرفتم منزل شان، رفته بود نان بخرد! و من می‌دانم که این وقت روز او چقدر خسته است چرا که از صبح زود مشغول امور خانه و بیمارش بوده تا این ساعت…

یکی از دلایل مهم ازدواج مادرم با بابا، سیادت بوده است و مادر جان – مادر بزرگم – به عشق آقا سید بودن، بابا را به دامادی پذیرفته. آن سال‌ها که در قید حیات بودند روز عید غدیر همه‌ی ما را به علاوه‌ی بابا، به صف می‌کرد و زیر گردن مان را می‌بوسید و کلی ذوق ِ داماد و نوه‌های ساداتش را می‌کرد.

مادر هم همیشه‌ی خدا احترام ما را داشته، هیچوقت با ما به تندی برخورد نکرد، برای تأدیب مان هم همیشه واژه‌هایش احترام آمیز بود. با بچه‌های شیطان و پر جنب و جوشش همیشه با متانت و صبر تعامل داشته. اصلا مادر نمونه‌ی زن‌های صبور سال‌های گذشته است که انگار نسل شان در حال انقراض است! مادرهای فداکاری که فرزند داری را اتلاف وقت نمی‌دانستند و تربیت بچه و کار ِ خانه، از آشپزی تا نظافت برای شان همواره با عشق و علاقه همراه بوده. هم خیاط‌های ماهری بودند و هم آشپزهای قابلی، اقتصاد دان و با قناعت و تمیز و با کلاس …. مثل همه‌ی مادرهای شما….

مادرهایی که به جای خرید لباس‌های گران، با پارچه‌های رنگ به رنگ لباس‌های دست دوز زیبا می‌دوختند و زمستان‌های مان را با کلاه و ژاکت و دستکش‌های هنرمندی‌های شان گرم می‌کردند….و هزار نکته‌ی دیگر که حتما در خاطر همه‌ی شما وجود دارد.

مادر ما اما یک فرق دیگر هم داشت و آن احترام به فرزندانش به خاطر اولاد رسول الله صلوات الله علیه و آله بود. گاهی که بخواهیم تواضع بیشتر نشان دهیم و دست بوسش باشیم، و یا قربان صدقه‌های آنچنانی برویم، می‌گوید: نه، شما اولاد پیغمبرید و از من بالاتر … همیشه شرمنده‌ی بزرگواری‌اش هستیم و مرهون لطف بی پایان و دعاهایش…

و این سال‌های خدمتگزاری‌اش به بابا که دیگر ده سال شده، افتخار می‌کند به این که  کنیز اولاد زهراست – سلام الله علیها-  و چقدر هم به لطف خدا، عالی از پس این کار بر آمده. بابا از داشتنش خوشحال است و ما به بودنش محتاج و مفتخر….

روزهای خانه‌ی ما محرم و فاطمیه و رمضانش رنگ‌های مختلفی دارد، هق هق گریه‌های محرمش و صدای ترتیل قرآنش و عطر دل انگیز غذای هر روزه‌اش تابلوهای خوش رنگ خانه ‌ی ماست…
یک خیریه ی کوچک تاسیس کرده است و کلی ایتام و خانواده‌های بی بضاعت را دعاگوی خودش کرده! با اینهمه کار در خانه و مهمان و نوه و بیماری بابا، به امور مختلف بیرون از خانه هم که وظیفه‌ی مرد خانه‌ای‌ست که حالا توانش را ندارد هم می‌رسد … سحرخیز و آرام و با دقت، مهربان و صبور و با عفت، دلسوز و کم حرف و همه چی تمام است مادر….

به حق عروس خوب ِ حضرت زهراست – سلام الله علیها – مادرم….

پ ن: دلم می‌خواهد از همه‌ی دوستان – خانم ها و آقایان -  بخواهم برای مادرهای شان بنویسند! نگذاریم سنت‌های خوب مادرهای مان فراموش بشه، همیشه عاااااااشق مادرهای ِ سخت کوش ِ ساده‌ای بوده‌ام که فرزندانشان افتخار آفریده‌اند….

بقلم یک طلبه

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 441
  • 442
  • 443
  • ...
  • 444
  • ...
  • 445
  • 446
  • 447
  • ...
  • 448
  • ...
  • 449
  • 450
  • 451
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس