مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

نماز اول وقت واجب نیست !

17 اسفند 1392 توسط الزهرا (س) نصر

تا مصاحبه‌ام تمام شود و ملاقاتم با مسئول یکی از ادارات به آخر برسد و برسم به کتابخانه، ظهر شده است.

صدای اذان بلند است که کتاب‌ها را تحویل می‌دهم. مسئول کتابخانه که خانمی است بسیار خوش‌حافظه که از کتاب‌ها مثل تخم چشم‌هایش محافظت می‌کند، سر پا ایستاده است. بعد از تحویل کتاب‌ها، حرف از بردن چند جلد تفسیر می‌زنم که بلافاصله می‌گوید: «الان وقت نمازه. من که نمی‌تونم از نمازم به خاطر شما بزنم.» از حرفش جا می‌خورم. می‌گویم: «چند جلد کتاب مشخص می‌خوام. زمان نمی‌بره.» می‌گوید: «باشه برای بعد از نماز. چرا این موقع اومدی؟ سر ظهر وقت اومدنه؟!» کم‌کم دارد شاخ‌هایم از استدلال‌هایش در می‌آید.

در حالت بُهت لبخند می‌زنم و می‌گویم: «شما گفته بودید ساعت کار کتابخونه تا ساعت دو هست، منم تو ساعت کاری کتابخونه اومدم.» می‌گوید: «بله، تا دو هست، ولی الان وقت نمازه» وقتی تکرار می‌کنم که کارم وقت‌گیر نیست و کتاب‌ها و جای کتاب‌ها را بلدم، می‌گوید: «برو کتاب‌ها رو بردار» و بعد می‌سپارد به آقایی که پشت رایانه نشسته و دارد مقدمات الکترونیکی شدن سیستم کتابخانه را فراهم می‌کند که شماره جلدهای تفسیری که برمی‌دارم را یادداشت کند و خودش می‌رود نمازخانه.

آن روز به خیال خودم قضیه تمام شد و ایشان خیلی لطف کرده‌اند و کارم را راه انداخته‌اند. دو هفته بعد هنوز کارم با تفاسیر تمام نشده است. زنگ می‌زنم که برایم کتاب‌ها را تمدید کند. تا اسمم را می‌شنود با تندی می‌گوید: «شما چطور این همه تفسیر با خودتون بردید؟» تعجب می‌کنم. من فقط پنج جلد برداشته‌ام و سقف کتب امانی تا هفت جلد است. وقتی این را می‌گویم، می‌گوید: «باشه، اصلا تفسیر رو نباید بیرون ببرید!» می‌گویم: «من قبلا هم ازتون کتاب تفسیر امانت گرفته‌ام. این بار هم به‌تون گفتم که می‌خوام این کتاب‌ها رو ببرم» می‌گوید: «شما موقع نماز اومدید و من نبودم که کتاب‌ها رو به‌تون بدم» می‌گویم: «شما نبودید، ولی گفتم که چه کتابی رو می‌خوام ببرم؛ اگر خاطرتون باشه، بعدش گفتید به همکارم بگو چه جلدهایی‌ش رو بردی، نگفتید بگو چه کتابی رو بردی». جواب می‌دهد: «اصلا اینا کتاب مرجع‌ه. نباید از کتابخونه خارج بشه».

کلافه شده‌ام از دستش. می‌گویم: «اگه مرجع هست و اجازهٔ خروج نداشت، همون روز بهم می‌گفتید. من که از قوانین دانشگاه شما خبر ندارم». برآشفته، زبان به تحقیر باز می‌کند: «اینا گفتن نداره که. شما مثلا دانشجوی دکترا هستید!؟ کتابخونه دانشگاه خودتون هم برید همین‌جوری‌ه» سرخ می‌شوم از عصبانیت. می‌گویم: «چه ربطی به دکترا داره؟ هر کتابخونه‌ای برای خودش قوانین جدایی داره. دانشگاه ما کتاب تفسیر رو هم به امانت می‌ده». باز حرفش را عوض می‌کند و بهانه‌ای دیگر می‌تراشد: «حالا اگه رئیس دانشگاه بیاد و این تفسیرها رو بخواد من چی بهش بگم؟»! می‌گویم: «از هر کدوم از این تفسیرها، دو سه نسخه توی کتابخونه‌تون هست». می‌گوید: «من دیگه به شما کتاب تفسیر امانت نمی‌دم.»…

از این حرف‌ها دو هفته‌ای می‌گذرد و هر وقت چشمم به آن تفسیرها که هنوز روی میزم دارد خاک می‌خورد می‌افتد، طعم تلخش در کامم تازه می‌شود. هر چه مکالمهٔ تلفنی را مرور می‌کنم، تشتت بهانه‌ها و نداشتن محور واحدِ انتقادات ایشان، من را به این می‌رساند که تمام ناراحتی و بهانه‌جویی مسئول کتابخانه ناشی از مراجعهٔ قبلی‌ام در وقت نماز ظهر بوده. راستش شنیده بودم که ایشان آدمی است که اگر باش راه بیایی بسیار بات راه می‌آید و اگر رابطهٔ خوبی باش برقرار نکنی، در گرفتن کتاب دچار مشکل می‌شوی. برخوردهای گزینشی ایشان با دانشجوهای همان دانشگاه را هم شنیده بودم. اما حالا همین‌ها یقهٔ خودم را گرفته بود و خاطرهٔ بدی از من در ذهن ایشان مانده بود و من هم تبدیل شده بودم به یکی از همان دانشجوهای گزینش شده!

از حالا دارم به این فکر می‌کنم که وقت بازگرداندن کتاب‌ها چه برخوردی قرار است اتفاق بیفتد و من که مهم‌ترین مرجعم در شیراز، همین کتابخانه است که بیشتر کتب تخصصی مورد نیازم را دارد و عملا محتاج آن‌ام، چطور باید برخورد کنم. سکوت کنم؟ بی‌عذر و تقصیر، عذرخواهی کنم؟ نصیحت کنم؟

به این فکر می‌کنم که کاش می‌دانست در نظر همان خدایی که نماز اول وقت را «مستحب» کرده است، خدمت به خلق و گره‌گشایی از کار آن‌ها صدها بار بیشتر می‌ارزد به نماز اول وقتی که چند نفر آدم را نیم ساعت تا یک‌ساعت معطل کند برای کاری که پنج دقیقه‌ای انجام می‌شده است تا از یک کار مستحب مثل نماز اول وقت جا نماند. کاش که می‌دانست این عملِ دینی‌اش، چقدر ضد دین است.

کاش که همهٔ کارمندان و کارکنان و همهٔ آن‌هایی که محل رجوع مراجعین‌اند، می‌دانستند که آنچه که واجب است «نماز» خواندن است، نه «نماز اول وقت» خواندن. کاش ذره‌ای برای وقت و زمان ارباب رجوع ارزش قائل باشند و به نیت تقرب به همان خدایی که برای نماز اول وقتش از کل دنیا و مافی‌ها می‌زنند(!)، دغدغهٔ گره‌گشایی از کار خلق‌الله داشته باشند…. البته فکر می‌کنم واضح باشد که این به معنای سبک شمردن نماز نیست؛ اما باید دقت کرد که اولویت‌ها را درست تشخیص داد و آنجا که اقتضا می‌کند، به‌جای “مهم” به “اهم” پرداخت.

و کاش که دست از زیادی رفیق شدن با خدا برمی‌داشتیم و به جای خدا خودمان مستحب ها را

بقلم کوثرانه

 

 1 نظر

به نام خدا

15 اسفند 1392 توسط الزهرا (س) نصر

بیش از یک ماه سرگرم تایپ کتابی در حوزه روانشناسی بودم، نویسندگان این کتاب 16گونه‌ی شخصیتی را معرفی می‌کند و ترکیب زوجی هر گونه‌ی شخصیتی را بررسی می‌کند. مثلاً اگر گونه‌ی ENTJ (که جزء بینشی‌هاست) با گونه‌ی ESTP (که جزء تجربه‌کننده‌هاست) ازدواج کنند در زندگی مشترک‌شان چه شادی‌ها و چه نارضایتی‌هایی دارند و در آخر برای اینکه رابطه‌ی بهتری باهم داشته باشند و بتوانند مشکلات را بین خودشان حل و فصل کنند به هر کدام از گونه‌ها توصیه‌هایی را می‌کند. کتابِ جالبی‌ست و برای آدم‌هایی که به نظرات و روش‌های روانشناس‌های خانواده‌محور اعتقاد دارند بد نیست.

تایپ این کتاب خوبیش برای من این بود که توانستم یک کتاب400 صفحه‌ای را کامل بخوانم و مهم‌تر اینکه فهمیدم همه آنچه که جنابان ِروانشناس در یک کتاب400 صفحه‌ای جمع‌آوری و کلی گونه‌ی شخصیتی معرفی کردند وشادی و نارضایتی‌های 136 ترکیب زوجی به همراه توصیه به هر کدام را گفتند، امام خمینی (ره) در یک جمله خطاب به زوجی که خطبه عقدشان را خواندند بیان داشتند و آن هم این بود که :

“بروید با هم بسازید”

وقتی توصیه‌هایی که در این کتاب به زوج‌ها شده بود را تایپ می‌کردم آخرش تو دلم می‌گفتم “اینا همش یعنی همون بروید با هم بسازید خودمونه"، هر آنچه این کتاب و این روانشناسان خواستند در این کتاب بگویند را حضرت آقا(حفظه الله) نیز، کاملتر و زیباتر بیان داشتند. تصویرِ نمونه‌هایش را در ادامه‌ی مطلب ببینید که از کتاب “خانواده به سبک ساخت یک زندگی مطول مطوّی در محضر مقام معظم رهبری” است.

بقلم سندس

 

 5 نظر

آبی بیکران

11 اسفند 1392 توسط الزهرا (س) نصر

دوم راهنمایی بودم که با هم آشنا شدیم، توی سرویس مدرسه در حالی که هردوتامان پفک دستمان بود. سلام علیک شد یک نخ ارتباطی که توی حیاط مدرسه یک سرش را من می گرفتم و سر دیگرش را او! بعد از یک مدت کوتاه رفتیم خانه شان، بعد از سال ها جنازه بابایش را آورده بودند. مدرسه شاهد بودیم و این خانه شهید رفتن ها و جنازه بابای یکی از بچه ها را آوردن چندان هم بیراه و عجیب نبود.

وارد کلاس اول دبیرستان شمس که شدم دیدم نشسته روی یکی از صندلی ها؛ در حالی که انتظار داشتم مدرسه شاهد باشد نه صندلی کناری من توی دبیرستان شمس، تعجبم را با پاسخ من و خواهرهایم مدرسه شاهد را دوست نداریم بیشتر کرد و نخ ارتباطی نازک خودم و خودش را بین خودم و کوثرشان که دو سال از ما بزرگتر بود محکم تر کرد. با هم دوست نبودیم ولی نمی دانم چرا نخ ارتباطی سلام علیکمان نه قطع می شد و نه محکم تر، عوضش جوک ها و دیوانه بازی های کوثر واسطه می شد برای دیدن هر دفعه اش وسط زنگ تفریح توی حیاط مدرسه و سر صف صبحگاهی! همان روزهای اول سالی چند نفر از بنیاد شهید آمدند دنبالشان که باید برویم مدرسه شاهد و مقاومت آن دو خواهر دست خالی برشان گرداند و بیمشان از ترک شمس به امید ماندن تبدیل شد.

دوم دبیرستان بود که فهمیدیم پدر من و برادر بزرگترشان با هم رفیق اند، ولی اصلا دلیل نمی شد که رابطه مان محکم تر شود. دوست های خودش را داشت و دوست های خودم را داشتم، ولی در زندگی هم بودیم و نمی توانستیم یک خودکار قرمز برداریم و آن دیگری را از روزهایی که مثل دفترچه های مشق سیاه می شدند و پر،خط بگیریم. آرام به هم لبخند می زدیم و بعضا با هم حرفهای جدی می زدیم.

تابستان دوم دبیرستان در حالی که به تشخیص پدرم که سحر توی علوم انسانی تواناست و بس، وارد مدرسه شدم برای تغییر رشته، دیدم ایستاده گوشه حیاط. نخ نازک ارتباطی را دست به دست کردیم و گفت که امدم برای تغییر رشته و با تعجب گفتم که امدم برای تغییر رشته و این یعنی باز هم حضور دارد.

سوم دبیرستان از سر ناچاری و اینکه دبیرستان مهم شهر یعنی شمس به علوم انسانی اهمیت نمی داد و فقط رشته ریاضی و تجربی داشت وارد دبیرستان بزرگ شاهد شدم، در کلاس هفت نفره ای که بعدها هفت گنج نامیدیمش را که رد کردم دیدم نشسته آنجا! برگشته بود به جایی که بنیادی ها معتقد بودند خانه اش است، ولی خودش می گفت چون شمس انسانی نداشت آمدم، خانه کجا بود؟ دوری از دوستانم و دوستانش دلیل نمی شد با هم صمیمی تر شویم ولی این پیوستگی عجیب احترام، شگفتی و لذت پنهانی هردونفرمان را برمی انگیخت و وادارمان می کرد با هم حرف بزنیم از کتاب و داستان و ادبیات و خط خوش و شگفت انگیزی که داشت. شعر می خواند و شعر می خواندم، داستان می خواند و داستان می خواندم، اهل کتاب بود و اهل کتاب بودم و این در کنار پیوند عجیبمان بدک نبود.

پیش دانشگاهی راهی حضرت زهرا شدیم، چون از شاهد بهتر بود ولی وسط راه بنیادی ها اجازه نداند از خانه اش بیرون بیاید و تقلاهایش بی نتیجه ماند؛ وسط سال اسباب کشی کردند به محله و کوچه ما! اینبار شدیم همسایه و باز هم شگفتی به وجودمان بازگشت. می دیدیمش، توی خانه شان و از کتاب های برادرش می خواندیم و کتاب دست به دست می کردیم و نخ نازک ارتباطیمان می رفت که کلفت تر شود.

بعد از کنکور زنگ زد که من هم فقه آورده ام و دیدیم که شگفتی نه در پی مان که پیش از ما در حرکت است، ترم اول هم اتاق شدیم و ترم های بعد هرکس رفت سراغ دوست های خودش، اما نخ نسبتا محکممان در دوری و نزدکی خاصمان به زندگی ادامه می داد، به نحوی که گله هایش پیش من بود و تنهایی ها و خستگی هایش در اتاق ما و به نحوی که از علائق هم خوب خبر داشتیم و همه، همشهری های خوب و دوست های عجیب می دانستندمان و من به دوست های او احترام می گذاشتم و او به دوست های من و دوست هایمان به ماها! یک بار که اتاق یکی از بچه ها بودم دیدم یکی در می زند، باز که شد وسط قاب در ایستاده بود با یک لقمه غذا، گفت غذا که درست می کردم یادم آمد تو دوست داری، لقمه را گرفتم و اتاق به اتاق و گلستان به گلستان دنبال سرت راهی شدم و شگفتی ما و دوستان بیشتر شد. ترم آخر هم اتاقی شدیم دوباره!

درسمان که تمام شد ما عازم یاسوج شدیم و بار زندگی را وسط این شهر خوش آب و هوا گستراندیم و من و او ماندیم که ببینیم حالا چه می شود، زندگی کم می آورد یا ما؟! این را وسط اتاق پذیرائیمان توی آخرین دیدارهایمان رد و بدل کردیم. به یک سال نکشید که زنگ زد و گفت دارم ازدواج می کنم و خانه شوهرم یاسوج است!!! چند علامت تعجب می تواند عمق شگفتی هردومان را نشان دهد؟!

حالا رضا پسر یکی یکدانه رقیه است، رقیه ای که خانم معلم شده و با آن خط خوبش و آن لباس های مرتب و استثنائی اش و زنانگی قابل تحسینش و دستپخت عجیبش و مادرانگی های خاصش برای رضا، برای شاگردان کلاس اولش یک بت تمام نشدنیست! و من و او منتظریم بدانیم زندگی دیگر چه نقشه ای برایمان کشیده!

بقلم سحر دانشور

 

 3 نظر

میان ماندن و رفتن

07 اسفند 1392 توسط الزهرا (س) نصر


بخشی از فیلم “یک تکه نان” ماجرای آدم هایی بود که متقاضی کار بودند. یک مینی بوس آنها را که از سر و کله هم بالا می رفتند، به زحمت سوار کرد و خیلی ها را جا گذاشت. بعد رسیدند به جایی که باید می دویدند. خیلی می دویدند. از یک مسیر طولانی سرسبز می گذشتند و بعد چندین ساعت، آنی که به قله می رسید - یا آنهایی که می رسیدند- شغل را به دست می آوردند. (دقیق تر از اینش را نمی دانم. هم فیلم اصراری بر گفتن جزئیات نداشت هم حافظه ام از شش هفت سال پیش، بیشتر یاری نمی کند.)

از همان سال ها افتاده بود توی سرم که این قسمت از فیلم ما آدم هاییم. داستان ما آدم هاست. زندگی ماست، بچگی تا جوانی ماست… همه حسابی مشتاقیم، شیفته ایم اصلا… کی بزرگ می شویم؟ کی آدم بزرگ می شویم؟ کی می رسد آن روز که ما کارهای مهم بکنیم؟ دنیا را عوض کنیم…

سال های آخر دبستان، از هر بچه ای که شغل آینده اش را بپرسی با هیچ عنوان ساده ای روبه رو نمی شوی. همه آماده اند دنیا را فتح کنند…داوطلب همه کارهای سخت عالمند. اصلا بزرگی مگر غیر از این است؟ همین کار سخت مهم کردن؟ کسی جوش سخت بودنش را نمی زند. ارزش دارد!

سال های نوجوانی همه دونده های تازه نفسیم. قبراق به سمت هدف معلوم می دویم. هدفی که پیش چشممان حسابی نزدیک است. نه به رقبا کار داریم نه حتی کتانی های نو دونده کنار دستی. جلو زدن یکی انگیزه مان را کم نمی کند. برعکس سرعت می گیریم تا فاصله مان زیاد نشود.

ما آماده بردنیم…

بعد کم کم خسته می شویم. قلبمان تندتند می زند. انگشت پایمان درد می کند… چند ساعت/سال که می گذرد نفسمان به شماره می افتد… هدف دور می شود… با هر گام/سال دورتر انگار…سخت تر انگار… نمی خواهیم کم بیاوریم ولی نفس نداریم. خسته ایم. به معنای واقعی خسته. قله کجاست پس؟ چرا نمی رسیم؟

همین لحظه هاست که چشممان می چرخد. محیط را می بینیم. محو خنکای رودی که واردش شده ایم می شویم و قدم بعدی را برنمی داریم. می نشینیم همان جا. گیرم به بهانه رفع خستگی. چشممان که چرخید دنیا زیبا می شود.بهشت می شود اصلا. همه اش رود و جنگل و دریا. و ما بیچاره هایی هستیم که باید همه اینها را بگذاریم و بدویم. نبینیم و بدویم…به سمت آن هدف. همین لحظه هاست که فکر میکنیم آن هدف چیست اصلا؟ چقدر مهم است؟ آسودگی شیرین تر نیست؟ این خنکای رود؟ این سبزی درخت ها… دلمان ضعف می رود برای آسودگی و از هدف بیزار می شویم. از دویدن بیزار می شویم… فقط ماندن را می خواهیم…زیر سایه این درختان چرت زدن…دست در آب آن رود فرو بردن… اصلا مگر زندگی چیست جز اینها؟ چرا اینقدر سختش کردیم؟

خب، ناامید هم شده ایم. خستگی که جای خودش را دارد. دیده ایم که جامانده ایم و حالا داریم برای خودمان دلیل می آوریم. بهانه سر هم می کنیم. ما آدم قله نیستیم.

از آن مینی بوس که تمامشان پای کوه پیاده شدند چند نفر به قله رسیدند؟ شاید دو-سه نفر. یا کمتر؛ یک نفر.

بقیه بریدند، خسته شدند، کم آوردند، قلبشان تند تند زد و نگران سلامتی شان شدند، نفسشان به شماره افتاد و ایستادند، پاهایشان تاول زد، کفش خوبی نداشتند… اصلا یک دوست، یک آشنا سر راه دیدند و ایستادند به احوال پرسی…به خودشان که آمدند وقت گذشته بود… دیگر بقیه جلو زده بودند، چرا بدوند؟


ما آدم ها همان هاییم. همان دوندگان خسته. همان حرف های بزرگی که حرف ماند، شعارهای بزرگی که محقق نشد، همان آرزوهای شیرینی که تلخ شد، هدف های مهمی که کوچک شد… پست شد…هیچ شد اصلا!

ما آدم های بهانه آوردنیم، اصل حرف این است که خسته شدیم و نفهمیدیم همه خسته می شوند، جا ماندیم و یاد نگرفتیم همه جا می مانند، گیرم یکی چند صباح جلوتر،اصلا یک قسمت از مسیر را اشتباه رفتیم؛ بعد که به خودمان آمدیم گفتیم دیگر دیر شده و به جای برگشتن، تندتر دویدن، همان جا ماندیم. خستگی جلو دیدمان را گرفت و هدف تار شد، کمرنگ شد، بی اهمیت شد… ماندیم. جا ماندیم.

و هیچ کس یادمان نداد ما آدم های ماندن نیستیم. این کوه و رود و دریا تا وقتی که می دوی زیباست، دو ساعت که بمانی تکراری می شود، بی معنا می شود. نشستن و تکیه دادن فقط بعد خسته شدن است که می چسبد، خسته که نباشی بدتر پکرت می کند…

قلبمان دیگر تند نزد، آرام شد. مثل نفس هایمان. تاول پاهامان هم خوب شد. آشناها را هم سر فرصت دیدیم. یک دل سیر خوابیدیم و حالا مانده ایم چه کنیم؟ کسالت تمام وجودمان را گرفته و حالمان دارد به هم می خورد.

کاش یک نفر همان اول سفر در گوشمان گفته بود: یادت باشد تو آدمِ ماندن نیستی!

باید بدوی.

 نظر دهید »

رؤیای 20 ساله ی دشمن

06 اسفند 1392 توسط الزهرا (س) نصر

 

چند وقتی است مقامات آمریکایی لحن کلامشان گستاخانه تر، موهن تر، و جانبدارانه تر است. گویی برگ برنده ای در دست دارند که ما از وجود آن، بی خبریم.

در آخرین سخنرانی امام خامنه ای، امری بود مبنی بر دقت در سخنان مقامات آمریکایی. از این جهت، کلام آنها را با دقت بیشتری پیگیری می کنم. اخیرا مصاحبه ای از گری سیمور با روزنامه تایمز‌آو اسرائيل منتشر شد که در آن گفته بود: کاخ‌سفید و هم‌پیمانانش به دنبال تمدید توافق ژنو تا 25 سال برای حصول اطمینان حداقلی درباره برنامه هسته‌ای ایران هستند.[1]

چندی قبل هم به نقل از آقای عراقچی شنیده بودیم که ایشان گفته بودند موقع انعقاد توافق ژنو که عبارت( long term Duration) در آن گنجانده شد، از آنها پرسیدیم این مدت، چقدر است؟ پاسخ 20 سال را به ما دادند و ما نتوانستیم آن را کمتر کنیم.[2]

قرابت این دو مدت احتمالی، ما را به این فکر می اندازد که مگر قرار است در فاصله 20-25 سال آینده، چه اتفاقی بیافتد که آمریکاییها به آن دل، خوش کرده اند؟!!!

یادم به اظهار نظر برژنسکی سیاستمدار کهنه کار امریکایی و مشاور سابق امنیت ملی امریکا افتاد که در مصاحبه ای که با روزنامه وال استریت ژورنال، در مارچ 2009 در خصوص تغییر جمعتی ایران نکته ای را عنوان کرد که ابعاد بسیار گسترده ای دارد. وی در این مصاحبه گفته بود:«از فکر کردن به حمله پیش دستانه علیه تاسیسات هسته ای ایران اجتناب کنید و گفتگو ها با تهران را حفظ کنید،بالاتر از همه، بازی طولانی مدتی را انجام دهید چون زمان و آمارهای جمعیتی و تغییر نسل در ایران به نفع رژیم کنونی نیست»[3]

کاملا واضح شد! آمریکا نمودار جمعیتی ما را رصد می کند و می داند طبق آمار های علمی سازمان ملل، ایران در 20 سال آینده دچار انفجار سالمندی خواهد شد! یعنی بیشتر از  20% جمعیت ایران را سالمندان بالای 65 سال تشکیل خواهند داد!

اما اینها یک چیز را اشتباه فهمیده اند.

درست است  در این مدت که دوستان نادان، به جد، پیگیر تحدید نسل بوده و چنان از به به و چه چه سازمانهای بین المللی در کنترل نرخ رشد جمعیت، شاد بودند که متوجه بحران جمعیتی پیش رو نشدند؛ دشمنان دانا هم ما را رفاه زده کرده و مصرف گرا بار آوردند تا اکنون به سختی بتوانیم به فرزندان زیاد بیاندیشیم اما

ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم                  در ره عشق جگردار تر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتد ما را                 دور سید علی خامنه ای می گردیم

دیروز همت ها، باکری ها، چمران ها، دل از مدارک تحصیلی و زندگی مرفه خود کندند و به فرمان امام خمینی، خاکریزهایی را نگه داشتند که امروز ما به فرمان امام خامنه ای، باید آنها را حفظ کنیم.

نمی خواهد به دل تیر و گلوله بزنیم. فقط کمی بیاندیشیم؛ وقتی برادران ما در سایر کشورهای اسلامی و غیر اسلامی، به جرم شیعه بودن، به جرم مسلمان بودن، قتل عام می شوند، آیا برای نگاه های مادی و رفاه طلبی های ریز و درشتمان، حجت شرعی در برابر پروردگارمان داریم؟

حواسمان باشد که امام خمینی هشدار دادند اگر اسلام، در ایران زمین بخورد، تا سالهای سال، مسلمانان نمی توانند قد علم کنند. به نظر می رسد دشمن بیشتر از ما، عمق کلام امام خمینی را درک کرده باشد.

امروز امام خامنه ای، حداقل 4 فرزند را برای هر خانواده بیان کرده اند. نمی خواهم آمار های عددی و رقمی بدهم اما دقیقا اگر به فرمان رهبرمان عمل کنیم، تمام معادلات دشمن به هم خواهد خورد!

و ما ایرانیها اصولا عادت داریم معادلات دشمن را بهم بزنیم.

خداوندا به حرمت خون شهدایی که به برکت وجودشان، امنیت را به ما هدیه کردی، از تو درخواست می کنیم ما را در جهاد در راه خودت، موفق بداری و از ما راضی باشی به حرمت صلوات بر محمد و آل محمد

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

——————————————

1. روزنامه کیهان، 4 اسفند 1392

2. شفاف، کد خبر ۲۳۱۱۸۰ منتشر شده در 17 دی 92

3. http://ww1.rajanews.com/detail.asp?id=125742

 

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 423
  • 424
  • 425
  • ...
  • 426
  • ...
  • 427
  • 428
  • 429
  • ...
  • 430
  • ...
  • 431
  • 432
  • 433
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس