مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

دیپلماسی فرو کردن میخ به رد پای دزد

01 آبان 1393 توسط الزهرا (س) نصر

چند روز پیش اخبار گزارشی از دیپلماسی دولت و لنگ کفش های کامرون و ظریف و دست دادن هایشان و دست های قفل ظریف حین مذاکره پخش کرد که به یاد حکایتی افتادم که بین ما خیلی معروفه:

روزی روزگاری در ایام ماضیه-که هنوز جهان و بشر اینقد متمدن نبود که با توپ و تانک و مسلسل و اسلحه به غارت بپردازد-یکی از دار و دسته های غارتگر که متعلق به منطقه ما بودند به کاروان بخت برگشته ای حمله می کنند. از آنجایی که کاروان بخت برگشته به قوم و محلی تعلق داشتند که به ترسو بودن معروفند-اگر کسی این حکایت را بداند می داند اشاره ام به کدام محل نزدیک به ماست- کنار می ایستند تا غارتگران شجاع به غارت اموالشان مشغول شوند. خلاصه اینکه پس از به تاراج رفتن همه اموال کاروان و دور شدن غارتگران محترم یکی از شجاع ترین جوانان کاروان میخ بزرگی را به دست گرفته و شروع می کند به تعقیب غارتگرها جهت انتقام. چند متر آنسوتر موفق می شود خودش را به ردپایی از غارتگرها برساند. جوان شجاع میخ بزرگ را محکم و با ضربه ای سنگین به ردپای غارتگرها زده و در زمین فرو می کند. پس از آن فریاد می زند که: موفق شدم! چنان دماری از روزگارشان درآوردم که دیگر هوس دزدی به سرشان نزند؛ میخ وسط ردپایشان نشست.

حالا شده حکایت رسانه ملی ما و نگاهش به دیپلماسی جناب ظریف. در حالیکه تحریم ها چاق تر می شوند و جناب کامرون توهین می کند و مذاکرات هرچه خنده دارتر پیش می رود، تلویزیون گزارشی می دهد تحت عنوان دیپلماسی عزتمندانه جناب ظریف و می گوید در گفتگوی رئیس جمهور با کامرون، کامرون پایش را روی آن یکی پایش انداخته بود و ظریف در پاسخ به این حرکت پای خودش را روی آن یکی پایش انداخت و از عزت ملی ما دفاع کرد. یا رئیس جمهور فرانسه وقت دست دادن با دکتر روحانی دستش زیادی کشیده بود و این یعنی قدرت جاذبه ایران و وقت مذاکرات دست های ظریف قفل است و این یعنی دیوار آهنین و…!

قبول که هر حرکتی در دیپلماسی بین الملل حاوی رمزها و پیام های مهمی است ولی نه اینقدر که ما همه چیز را بدهیم برود و بعد با فرو کردن یک میخ به جای پای طرف بگوئیم عزتمان حفظ شد! به نظرم صداوسیما دیگر شورش را درآورده.

بی ربط نوشت: ز احمد تا احد یک میم فرق است/جهان جمله در این یک میم غرق است

آیت‌الله مجتهدی در توصیه‌ای به طلاب و منبری‌های جوان می‌گفت: به اسماء مبارکه باید احترام گذاشت. میرزا ابوالقاسم یزدی(رحمه الله) کیسه ای به همراه داشتند و هر وقت در کوچه و بازار ورقی را که اسماء مبارکه روی آن بود می‌دیدند بر می‌داشتند و در کیسه می‌اندختند و حتی در منزل جستجو می‌کرد اسماء جلاله و اسماء مبارکه اهل بیت(علیهم السلام) را جدا می گذاشتند.

چه بسا که احترام و تجلیل از یک اسم، باعث برکات و توفیقات زیادی شود. کسانی که اسماء مبارکه را با احترام ذکر نمی کنند، منبرشان نور ندارد.

شخصی به واعظی گفته بود بگو: حضرت علی اکبر علیه السلام نگو علی اکبر. بعضی که روضه می خوانند رعایت ادب را نمی کنند و می گویند: «زینب بیچاره» ،بلکه بیچاره خود اوست که حرمت بزرگان و مقربان درگاه الهی را حفظ نمی کند.
وقتی «نظّام رشتی» می خواستند اسم حضرت زینب(سلام الله علیها) را ببرند با صدایی رسا و قوی می گفتند: عقیله ی بنی هاشم، دُخت کبرایِ امیرالمؤمنین، مجلله بی بی، زینب کبری علیهاالسلام.
وقتی اسم ائمه اطهار (علیهم السلام) را می نویسی (ع) یا (ص) ننویس بلکه کاملا «علیه السلام» یا «صلی الله علیه و آله و سلم» را بنویس.

بقلم دانشور

 1 نظر

العلما باقون ما بقی الدهر

30 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

مراسم تشییع پیکر حضرت آیت‌الله مهدوی‌کنی صبح پنج‌شنبه از مقابل دانشگاه تهران به سمت حرم شاه‌عبدالعظیم الحسنی(ع)تشییع خواهد شد.




طبق وصیتی که آیت‌‌الله مهدوی‌کنی داشتند، پیکر این مرحوم در کنار مزار آیت‌الله ملاعلی کنی در حرم مطهر حضرت شاه عبدالعظیم الحسنی(ع) به خاک سپرده خواهد شد.

 نظر دهید »

من و آن مرد ...

30 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

+مثل همیشه صندلی جلوی تاکسی نشستم و ا ز اینکه قرار است بار سنگین کیف لپ تاپم را از روی شانه های خسته ام بردارم احساس خوبی داشتم…

سریع دستم را خیز دادم به داخل کیف دیگرم و اسکناس مرطوب شده ای را محکم گرفتم و یک آن چشم هام به دفترچه ی بیمه ای که از شدت بارش باران خیس شده بود افتاد.

با اندکی نگرانی دفترچه را برداشتم و خیالم راحت شد از اینکه لازم نیست مجددا تعویضش کنم.آسیب جدی نخورده بود.

لبه ی شال سرم خیس خیس شده بود و با چند حرکت سریع و کوتاه لبه ی پائینی شال را که رطوبت کمتری داشت روی سرم انداختم . گوشی تلفن همراهم را برای بار هزارم نگاه کردم و پیامکی که مدنظرم بود را ارسال کردم و حالا…. می شد تکیه داد به صندلی تاکسی …و از شیشه ی نیمه پائین ماشین شهر باران زده را تماشا کرد…

همینجور که چشم هام شهر و مردم را می پائید چشمم خورد به یک عدد آرامش و آسودگی!

مردی را دیدم که با لباس های ژنده اش کف پیاده رو خیس نشسته و لم داده بود به پتو و بالشی خیس و نه چندان پاکیزه…و فارغ از تمام مشغله ها باخیالی بسیار آسوده که از تمام وجناتش پیدا بود شهر باران زده را تماشا می کرد…

به تماشایش به تماشا نشستم و دنبال نگاهش را گرفتم و رسیدم به جوانی عصبی که احتمالا نتوانسته بود از خودپرداز بانک تومان هایش را برداشت کند…حسابیی کلافه شده بود!

و چه تقارن عجیبی بود کلافگی آن مرد جوان و شیک پوش و این مرد میانسال ژنده پوش!

به خودم فکر کردم…

به تماشایم…

به اینکه من به شهر باران زده ای خیره می شدم که آن مرد!

اما بدون شک ما چیزهای بسیار متفاوتی می دیدیم…

به کیف لپ تاپم خیره شدم و اسکناس مرطوب دستم…دفترچه ی بیمه ای که رطوبتش مرا نگران کرده بود و به گوشی تلفنی که باید مدام چک شود!

من و آن مرد گویا در دو شهر متفاوت زندگی می کردیم!

و اهالی دو شهر دووووووووور بودیم…

با دو فرهنگ متفاوت!

اصلا انگار ما از یک جنس نبودیم…

انگار در دو سیاره ی دور از هم خلق شده بودیم…!


کاش من هم اهل همان سرزمینی بودم که آن مرد…

و همان هوایی را نفس می کشیدم که آن مرد!

و همان شهری را می دیدم که آن مرد…

و

تنها ثروتم یک پتو و بالش نه چندان پاکیزه بود….

.

.

.

+ وقتی سوار تاکسی باشی و رو به رویت تپه ای باشد با گلدسته های چند شهید گمنام…و باران ببارد و ببارد و ببارد…مگر می شود دلت هوای مهدی فاطمه عج را نکند و مدام زمزمه نکنی ” اللهم عجل لولیک الفرج “


بقلم مهدیه .ع

 نظر دهید »

ضایعه غمناک بر دل شیعیان

30 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

اینکه ابتدای یک متنی می نویسند با نهایت تاسف و تالم عبارت ضعیفی است . گاهی فقدان یک عالم آنقدر در جامعه نمایان می شود که جبرانش به اندازه طول  عمر یک عالم دیگر وقت می برد و چه مصیبتی از این بالاتر ؟
هرچند که گفته اند العلما باقون ما بقی الدهر حتی اگر جسمشان نباشد آموزه ها و منش آنها در میان ما خواهد بود
درگذشت عالم ربانی و استاد عظیم الشان حضرت آیت الله مهدوی کنی رحمت الله علیه را به جامعه روحانیت تسلیت گفته و از خداوند منان برای بازماندگان و شاگردان ایشان صبر خواستاریم .

 نظر دهید »

ما زن های متاهل ترسو

28 مهر 1393 توسط الزهرا (س) نصر

زمان مجردی بارها اتفاق افتاده بود که درخانه تنها بمانم؛ یادم هست زمان به دنیا آمدن خواهرزاده‌هایم مادرم خانه خواهرم رفته بود و پدرم هم مسافرت و فاصله خانه خواهرم تا خانه ما زیاد بود و من که باید هرروز دانشگاه می‌رفتم و گاها سرکار، طی کردن هر روزه این راه برایم سخت بود و برای همین چند روزی تنها در خانه ماندم؛ در خانه‌ای بزرگ و حیاط‌دار. بدون هیچ احساس ترس و وحشتی. یادم است ترسِ یکی از دوستانم که ازدواج کرده بود از تنها ماندن در خانه بعد از تاریک شدن هوا را بی‌مورد می‌دانستم و فکر میکردم خودم خیلی شجاع هستم.

ولی بعد از ازدواج انگارشجاعت‌م! کم شده؛ بعد از تاریک شدن هوا حتی اگر ساعت شش عصر باشد، مدام به ساعت نگاه میکنم و منتظرم تا همسرم برسد، حتی از فکر تنها ماندن در شب هم می‌ترسم آن هم در خانه‌ای خیلی خیلی کوچیک‌تر از خانه پدری، خانه‌ای آپارتمانی که فقط با یک دیوار از همسایه‌ها جدا شده است وگاهی صدایشان را می‌شنوی، نه حیاطی دارد نه زیرزمینی؛ حالا شاید حالِ آن دوست قدیمی‌ام را درک می‌کنم.

دلیل‌ش شاید این باشد که انسان، مخصوصاً زن‌ها، بعد از ازدواج به همسرشان وابسته می‌شوند، یک پناهگاه پیدا می‌کنند برای مواقع ترسیدن، ناراحت و خوشحال بودن، برای همه‌ی زمان‌هایشان و وقتی نباشد، می‌ترسند، هراس پیدا می‌کنند؛ انگار دلشان قرص شده است به کسی و بودن‌ش و وقتی نباشد، ترس و اضطراب پیدا می‌کنند. شاید یکی از مصداق‌های آیه لتسکنوا الیها همین‌جا باشد

در این مواقع یاد کتاب‌هایی که از زندگی همسران شهید خوانده‌ام می‌افتم (مخصوصا دختر شینا) که آنها چه زن‌هایی بودند که آن هم نه در شرایط عادی که درشرایط جنگ وبمب‌باران، چطور روزها و شبها بدون همسرانشان تحمل می‌کردند؛ و اینکه اگر من هم در چنین شرایطی قرار بگیرم، می‌توانم تحمل کنم و بشوم همان دخترِ شجاع؟ که دلم قرص شود نه به بودن همسرم که به بودنِ خدای همسرم در کنارم و شرایط را تحمل کنم بخاطر آرمان‌های همسرم و دین‌مان؟

بعدنوشت: این حسی‌ی که درباره‌اش نوشتم ترس نیست؛ حس دیگری است که در قالب ترس خودش را نشان می‌دهد.

بقلم راحیل

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 404
  • 405
  • 406
  • ...
  • 407
  • ...
  • 408
  • 409
  • 410
  • ...
  • 411
  • ...
  • 412
  • 413
  • 414
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس