مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

بگذارید....

02 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر
بگذارید فرهادی ها بروند و خرسها را نصیب خود کنند که برای ما همان خداحافظ رقیق را

عشق است

بگذارید گلشیفته ها برای نشان دادن اعتراض نبود ازادی  بدن خویش را عریان کنند و حاتمی ها

هم از نشان دادن لحظات خصوصی در خانواده اظهار خرسندی کنند و پس از ان شعار خفقان سردهند

که افتخار ما مروه شربینی ها هستند.

بگذارید افروغ ها بی فروغ شوند و در کسوت روشنفکر لجن افزایی کنن و

علایی ها  بیایند دوران شاه را با

دوران علی مقایسه کنند و منافق وار در کسوت دوست خنجر از پشت بزنند  که

روشنگری شهید احمدی روشن

و

حاج حسن تهرانی خودمان را عشق است و ما با همان ماشالا حزب الله حاج بخشی حال میکردیم .

بگذارید ها… به تبعیت از اسلافش عمروعاص و معاویه باز هم افاضه بفرماید که

به والله ما جوانان همان جوانان سال 88 هستیم که اینبار اب دیده تر از فتنه 88 شده ایم و

اگر درنمازجمعه ،عمر را از بین نبردیم صرف احترام جایگاه نماز جمعه بود که ما عزممان را

جزم کرده ایم که اینبار اصل  فتنه را ویران کنیم .

بگذارید مارقین و ناکثین و قاعدین بیایند و نظریه پردازی نمایند و

به بررسی چرایی شکاف بین حاکمیت و مردم بپردازند که

نظریه پردازی کبیری خودمان در فتنه ی ۸۸ را عشق است…..


ساقی اسماعیلی

 3 نظر

حنانه شو

01 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

نامش را حنانه گذاشتند. بس که در فراق یار، ناله کرد.

و “حنانه”، یعنی “بسیار ناله کننده” …

ستون را می­گویم! همان ستون چوبی که نبی خدا(ص)، زمانی که برای مردم خطابه می خواندند، به آن تکیه می­زدند. پس از مدتی که تعداد جماعت زیاد شد، گفتند ما چهره مبارک شما را هنگام سخن گفتن نمی بینیم و ازین رو برای پیامبر، منبری ساختند تا ایشان جهت سخنرانی از آن استفاده کنند. می­گویند بعد از آنکه رسول خدا، ستون را ترک کردند و تصمیم گرفتند از بالای منبر با مردم صحبت کنند، ستون به گریه افتاد!

آنقدر در هجر و فراق یار دیرین، ناله و مویه کرد که به “اُستُن حنانه” معروف شد. پس از آن پیامبر او را در بر گرفتند تا آرام شد …

گاهی فکر می­کنم حتی از یک ستون هم سنگ­تریم، وقتی در فراق مولای زمانمان، ذره­ای بی­قراری نمی­کنیم …


میم . یکتا

 2 نظر

شخصيّت علمى امام حسن مجتبى(علیه السلام)

01 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر


ابعاد شخصيّت امام مجتبى عليه‏السلام

دامنه شخصيّت بى‏مانند سبط اكبر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم امام حسن مجتبى عليه‏السلام آنقدر وسيع و گسترده است كه آثار و نشانه‏هاى آن در تمام كتاب‏هاى حديث، تراجم، سيره، تاريخ و مناقب فراوان به چشم مى‏خورد.
تواضع، فروتنى، خداترسى، روابط حسنه، احترام متقابل و كمك به بينوايان از ابعاد برجسته زندگى آن سرور جوانان بهشتى است. آن بزرگوار بازويى علمى، قضايى و نيرويى بسيار كارآمد براى حكومت علوى و شخص اميرمؤمنان عليه‏السلام بوده است.
امام از جمله كسانى بود كه از آغاز تا پايان به دفاع از حريم رهبرى پرداخته و در جنگ‏هاى جمل، صفّين و نهروان فعالانه شركت جسته، بلكه در بسيج نيروها از كوفه براى مقابله با فتنه طلحه و زبير، گام‏هاى بسيار مثبت و مؤثرى برداشته است.
زندگى پر رنج و محنت امام، پر از اين مسائل است كه فقط به يك بُعد آن، كه جايگاه علمى امام مجتبى عليه‏السلام باشد، اشاره مى‏كنيم.

الف) امام در نگاه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم

امام حسن مجتبى عليه‏السلام كودك بود كه پيامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگى ياد مى‏كرد. به يقين اين برخوردهاى محبت‏آميز كه هيچ گاه در زمان خاص و يا در محدوده خاصّى ابراز نمى‏شد، نشان دهنده اين بود كه آن حضرت مى‏خواست نقاب از چهره امام حسن عليه‏السلام كنار زده و شخصيّت والاى او را بيش از پيش، به مسلمانان معرفى كند.

هادى امت

حذيفه گويد: روزى صحابه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در نزديكى كوه حرا ـ يا غير آن ـ گرد پيامبر جمع شده بودند كه حسن در خردسالى با وقار خاصّى به جمع آنان پيوست. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم با نگاه طولانى كه بر او داشت، همه را مخاطب قرار داده و فرمود:
«آگاه باشيد كه همانا او ـ حسن ـ بعد از من راهنما و هدايتگر شما خواهد بود. او تحفه‏اى است از خداوند جهان براى من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقى مانده از من آشنا خواهد كرد. سنت مرا زنده خواهد كرد. و افعال و كردارش نشانگر كارهاى من است. خداوند عنايت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر كسى باد كه حقّ او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نيكى كند.»1

مصلح بزرگ

مورّخان نوشته‏اند كه: روزى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبى عليه‏السلام فرمود:
«انّ هذا ريحانتى و انّ ابنى هذا سيد، سيصلح اللّه به بين فئتين من المسلمين؛2 همانا حسن ريحانه من است. و اين فرزندم سيّد و بزرگ است و به زودى خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد كرد.»
ناگفته نماند كه اين سخن، يك پيشگويى از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بود كه در آينده بين دو گروه از مسلمانان جنگ و خونريزى خواهد شد و امام حسن عليه‏السلام بين آن دو، صلح و دوستى برقرار خواهد كرد.
طبق نقل تاريخ، امام حسن مجتبى عليه‏السلام با مشاهده خيانت ياران و فراهم نبودن زمينه جنگ با معاويه، خير و صلاح امت را در اين ديدند كه از درگير شدن با معاويه خوددارى كرده و با صلح پيشنهادى معاويه، موافقت كنند. و در اثر اين صلح، هم مسلمانان را از شرّ هجوم خارجيان نجات دادند و هم از جنگ و خونريزى جلوگيرى كردند.3

گواه رسالت نبوى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم

و در ادامه ماجرايى كه حذيفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است كه: ناگاه مرد عربى چماق به دست وارد شد و فرياد برآورد: «كدام يك از شما محمد هستيد؟» ياران رسول خدا، با ناراحتى جلو رفته و گفتند: «چه مى‏خواهى؟» رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرام بگيريد.» مرد عرب خطاب به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم گفت: «تو را دشمن داشتم، و اكنون دشمنى من نسبت به تو بيشتر شد. تو ادّعاى رسالت و پيامبرى كرده‏اى، دليل و برهانت چيست؟» حضرت فرمود: «چنانچه مايل باشى، عضوى از اعضاى من به تو خبر دهد كه برهان و دليلم روشن‏تر خواهد بود.» مرد عرب گفت: «مگر عضو انسان هم سخن مى‏گويد؟!» پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «آرى. حسن جان! برخيز.» مرد عرب كه گمان مى‏كرد، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم او را مسخره مى‏كند، گفت: «خود از عهده پاسخگويى برنمى‏آيى، خردسالى را از جاى بلند مى‏كنى تا با من صحبت كند؟!»
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «به زودى او را آگاه به خواسته‏هاى خويش خواهى يافت.» طبق پيش بينى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم امام حسن عليه‏السلام از جاى برخاسته و از وضعيت آن مرد عرب و چگونگى گرفتارى وى در بين راه سخن گفت؛ به گونه‏اى كه باعث تعجب و حيرت او شده و گفت: «اى پسر! تو اين مطالب را از كجا مى‏دانى؟! تو اسرار دل مرا برملا ساختى؟ گويى همراه من بوده‏اى! مگر تو غيب مى‏دانى؟» آن گاه مسلمان شد.4
راستى كه امام حسن عليه‏السلام با اين بيانات، برهان و دليل نبوّت پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بوده است؛ چرا كه اين عضو كوچك پيامبر آنقدر از خود دانش نشان داد كه دشمن را وادار به تسليم و اسلام نمود.

ب) امام در نگاه اميرمؤمنان عليه‏السلام

امام حسن مجتبى عليه‏السلام در نگاه على عليه‏السلام شخصيتى بسيار بزرگ و ممتاز بود. و از همان دوران كودكى كه آيات الهى را براى مادرش فاطمه زهرا عليهاالسلام مى‏خواند، به اين گوهر گرانبها را شناخت و در طول ساليانى كه در كنار يكديگر بودند، هماره از فرزند خود تعريف، تمجيد و تقدير مى‏كرد. حتى در برخى از موارد، قضاوت و يا پاسخ به سؤالات علمى را به عهده‏اش مى‏گذاشت. نمونه‏هاى زير، بيانگر شخصيت علمى و جايگاه والاى آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مى‏باشد.

سخنرانى در محضر پدر

روزى امام عليه‏السلام به فرزند خود فرمود: «برخيز و سخن گوى تا گفتارت را بشنوم». امام حسن عليه‏السلام عرض كرد: «پدرجان! چگونه سخنرانى كنم با اينكه رو به روى تو قرار گرفته‏ام؟!» امام خود را پنهان نمود؛ به طورى كه صداى حسن را مى‏شنيد. امام حسن عليه‏السلام برخاست و خطابه خود را شروع كرد و پس از حمد و ثناى الهى، فرمود:
«على، درى است كه اگر كسى وارد آن در شود، مؤمن است و كسى كه از آن خارج گردد، كافر است.»
در اين هنگام امام على عليه‏السلام برخاست و بين دو چشم حسن را بوسيد و سپس فرمود: «ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم»؛ آنها فرزندان و دودمانى هستند كه بعضى از بعضى ديگر گرفته شده‏اند و خداوند، شنوا و داناست.5

پاسخ به سؤالات مرد شامى

روز ديگرى يك فرد شامى، كه خود را از پيروان اميرمؤمنان معرفى مى‏كرد، حضرت ضمن معرفى وى كه: تو از پيروان ما نيستى بلكه براى پادشاه كشور روم سؤال هايى پيش آمده و پيكش را نزد معاويه فرستاده، او كه در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است. براى پاسخ به سؤالاتش امام حسنو امام حسين عليهماالسلام را معرفى كرد. او امام حسن را براى پاسخ به سؤالات خود انتخاب كرد. مرد شامى پيش از آنكه سؤالات خود را مطرح كند، امام حسن عليه‏السلام لب به سخن گشوده، فرمود:
«آمده‏اى كه چنين سؤال هايى را مطرح كنى: فاصله بين حق و باطل چه قدر است؟ بين آسمان و زمين چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چاه است كه ارواح مشركان در آن جمع هستند؟ ارواح مؤمنان در كجا جمع مى‏شوند؟ خنثى كيست؟ كدام ده چيز است كه هريك سخت‏تر از ديگرى است؟»
عرض كرد: يابن رسول اللّه! درست است، پرسش‏هاى من همين هاست كه فرموديد. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسشها پاسخ گفت. وقتى آن مرد شامى اين پاسخ‏ها را شنيد، گفت:
گواهى مى‏دهم كه تو فرزند رسول خدايى و همانا على بن ابى‏طالب سزاوارتر است براى خلافت و جانشينى رسول خدا از معاويه…6

در مسند قضاوت

از ديگر دلايل شخصيت علمى و جايگاه والايش اين است كه اميرمؤمنان عليه‏السلام از او مى‏خواهد تا در جريانى بسيار مشكل، داورى كند. او نيز درباره فردى كه چاقو در دست داشت و در خرابه‏اى كنار كُشته‏اى دستگيرش كرده بودند و همچنين درباره فرد ديگرى كه خود اقرار كرده بود كه مقتول در خرابه را، او كشته است؛ چنين قضاوت كرد:
«قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متّهم را نجات داد و با اين كار، گويى بشريت را نجات داده است و خداوند فرموده: «و من أحياها فكانّما احيا النّاس جميعاً»؛ هركس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است. بنابراين، آن دو را آزاد كنيد و ديه مقتول را از بيت المال پرداخت نماييد.»7

ج) در نگاه امام حسين عليه‏السلام

با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبى عليه‏السلام به يقين هيچ معصومى به اندازه امام حسين عليه‏السلام در كنار برادر خود نبوده است. اين دو امام معصوم نزديك به پنجاه سال در كنار يكديگر زندگى مى‏كردند. بدين جهت امام حسين عليه‏السلام بيشتر از هر مسلمان ديگرى به شخصيت علمى برادرش پى‏برده بود. و به‏ويژه در آن ده سال آخر كه امامت و رهبرى را عهده دار بود، با نگرش ديگرى به امام حسن عليه‏السلام مى‏نگريست.
امام حسين عليه‏السلام ضمن اينكه برادر خود را شخصيتى بى‏مانند مى‏دانست، او را عالم‏ترين فرد به تفسير و تأويل و آشنا به تمام علوم و مسائل حكومت و جهان اسلام مى‏دانست. چنانچه اين نظر را مى‏توان از برخورد امام حسين عليه‏السلام با عايشه در تشييع جنازه برادرش به دست آورد.
در تاريخ آمده است: هنگامى كه امام حسين عليه‏السلام خواست برادر خود را، بنا به توصيه‏اش پيش از دفن براى تجديد عهد نزد قبر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم ببرد، عايشه به تحريك بنى‏اميه از ورود جنازه امام حسن عليه‏السلام به داخل حجره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم جلوگيرى كرد. امام در برابر اين اهانت به فرزند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به عايشه فرمود:
«اين تو و پدرت بوديد كه حُرمت و حجاب رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را دريديد و كسى را داخل حجره‏اش كرديد كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم جوارش را دوست نمى‏داشت و اينكه خداوند در فرداى قيامت از تو بازخواست خواهد كرد. بدان اى عايشه! كه برادرم داناترين فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به كتاب خدا از اينكه بخواهد نسبت به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم پرده درى كند…»8

امام حسن و نقل حديث از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم

از جمله افرادى كه نامش جزو راويان و محدّثان از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در تاريخ ثبت گرديده، امام حسن مجتبى عليه‏السلام است. امام كه در حيات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم هنوز ده سال نداشت، با دريافت گفته‏هاى پيامبر كه گاهى آيات وحى بود و گاهى روايات، آنها را از سينه پيامبر به سينه خودش منتقل كرده و سپس به ديگران انتقال مى‏داد.
امام حسن عليه‏السلام با شنيدن آيات وحى كه بر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم فرود مى‏آمد، بى‏درنگ به منزل آمده و آنها را براى مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام قرائت مى‏كرد. كه اين مسأله باعث تعجب اميرمؤمنان عليه‏السلام شده بود.
آورده‏اند كه: امام مجتبى عليه‏السلام هفت ساله بود كه به همراه پيامبر در مسجد حضور مى‏يافت و آنگاه كه آيات جديد بر او نازل مى‏شد، همان‏ها را از زبان جدّش مى‏شنيد و آن گاه كه به خانه باز مى‏گشت، براى مادرش فاطمه تلاوت مى‏كرد؛ به گونه‏اى كه هرگاه اميرمؤمنان وارد خانه مى‏شد، ملاحظه مى‏كرد آيات جديدى كه بر پيامبر نازل گرديده نزد فاطمه است. از آن حضرت جويا مى‏شد؛ فاطمه مى‏فرمود: از فرزندت حسن.
بدين جهت، روزى على بن ابى‏طالب عليه‏السلام زودتر به خانه آمد و از ديدِ فرزندش پنهان گشت تا آيات جديد را كه بر پيامبر نازل شده بار ديگر از فرزندش بشنود.
امام حسن عليه‏السلام وارد خانه شد؛ همين كه خواست آيات قرآن را براى مادرش بخواند، زبانش به لكنت افتاد و از خواندن سريع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن عليه‏السلام گفت: مادرم! تعجب نكن؛ گويا شخصيت بزرگى در خانه است كه با شنيدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مى‏دارد!
در اين هنگام، اميرمؤمنان عليه‏السلام از محلّ اختفا بيرون آمده و فرزندش حسن را به آغوش گرفته و بوسيد.9

گلايه‏اى از احمد بن حنبل

احمد بن حنبل در مسند خود، ضمن اختصاص فصلى به روايات امام حسن مجتبى عليه‏السلام از طريق شش نفر به نام‏هاى ابوالحوراء سعدى، هبيره، عمر بن حبشى، محمد بن على، ربيعة بن شيبان و محمد، دوازده روايت از امام حسن عليه‏السلام از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم نقل كرده است.10
در حالى كه در همين مسند، از عبداللّه بن عباس صد و شصت صفحه11 روايت نقل كرده است كه بدون شك، مجموع آن روايات كمتر از هزار روايت نخواهد بود.
حال سؤال ما اين است: با اينكه ابن عباس در مكه يا مدينه به دنيا آمده12 و با امام حسن عليه‏السلام بيش از دو يا سه سال تفاوت سنّى ندارد، چه شده كه از امام حسن عليه‏السلام دوازده روايت نقل مى‏كند ولى از ابن عباس صد و شصت صفحه روايت؟ در حالى كه اگر بخواهيم حضور هريك را به محضر رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم حساب كنيم، به يقين با شرايطى كه امام حسن عليه‏السلام داشت، از جمله نوه بودن، حضور وى به مراتب بيشتر از حضور ابن عباس بوده است!
افزون بر اين، با در نظرگرفتن اظهار نظر برخى كه ابن عباس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم چهار يا نه و يا ده حديث13 بيشتر نشنيده است؛ شگفت‏آور است كه چرا احمد بن حنبل، اين همه روايت را به او نسبت داده است؟!

تدريس معارف الهى

يكى از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاى امام حسن مجتبى عليه‏السلام اين است كه وى از همان آغاز جوانى، بلكه كودكى، آنچه را كه از زبان پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مى‏داد. ابن الصباغ مالكى درباره اين كلاس پرخير و بركت مى‏نويسد:
«حكى عنه عليه السلام انه كان يجلس فى مسجد رسول اللّه صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و يجتمع الناس حوله فيتكلّم بما يشفى غليل السائلين و يقطع حجج المجادلين…؛ درباره حسن بن على ـ كه درود بر او باد ـ نقل شده است كه در مسجد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم مى‏نشست و تشنگان معارف اسلامى گرداگردش مى‏نشستند. او به گونه‏اى سخن مى‏گفت كه تشنگان علم و معرفت را سيراب نموده و ادّله و براهين دشمنان را باطل مى‏كرد…»14
ابن الصباغ سپس به نقل جريان زير پرداخته تا شخصيت علمى امام حسن مجتبى عليه‏السلام و جايگاه والاى او را در امت اسلامى بيان كرده باشد:
على بن احمد واحدى در تفسير خود آورده است كه مردى وارد مسجد رسول اللّه شده، ملاحظه كرد كه شخصى مشغول نقل حديث از پيامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مى‏دادند. پس آن شخص به نزد وى آمده، گفت: مراد از شاهد و مشهود ـ كه در آيه شريفه آمده است ـ چيست؟ پاسخ داد: اما شاهد كه روز جمعه است و اما مراد از مشهود، روز عرفه مى‏باشد. پس از او گذشته به ديگرى برخورد كرد كه همانند اولى به نقل حديث پرداخته بود، سؤال خود را تكرار كرده از او پرسيد كه: مراد از شاهد و مشهود چيست؟ وى پاسخ داد: اما شاهد كه روز جمعه است و اما مشهود، روز عيد قربان است. آنگاه از كنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجوانى افتاد كه چهره‏اش همانند طلا مى‏درخشيد كه او هم در مسجد، كلاس درس تشكيل داده بود. پس از او درباره شاهد و مشهود پرسيد. وى در پاسخ گفت:
آرى. اما شاهد، حضرت محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم است و اما مشهود، روز قيامت مى‏باشد.
آنگاه براى گفته خود، اين چنين استدلال كرد:
آيا سخن پروردگار را نشنيده‏اى كه مى‏فرمايد: «يا ايها النّبىّ انّا أرسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً»15؛ اى پيامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم. «ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود»16؛ روز قيامت روزى است كه همه مردم براى آن جمع مى‏شوند و آن روز، روزى است كه مشهود همگان است.
گويد: سپس از نام شخص اوّل پرسيد، گفتند: ابن عباس است و از دومى كه پرسيد، گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم كه پرسيد، گفتند: وى، حسن بن على بن ابى‏طالب است.17
جالب اينجاست كه بر طبق نقل علامه مجلسى در بحارالانوار: «اين شخص تفسير امام را از شاهد و مشهود، بر ديگر تفسيرها كه از عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن عمر شنيده بود، ترجيح داده و آن را پسنديده بود»18؛ شايد دليل اين پذيرش، استدلال قوى امام حسن به دو آيه شريفه بوده است.

امام حسن عليه‏السلام و تربيت شاگردان

امام حسن مجتبى عليه‏السلام از دوران كودكى سفره علمى خود را پهن كرده و با نقل آيات شريفه و سپس نقل حديث از پيامبر بزرگوار اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم خدمت بزرگى به تشنگان علم و معرفت نمود؛ به ويژه در اين ده سال آخر كه حوادث دردناكى به مسلمانان، خاصّه پيروان اهل بيت روى آورده بود.
امام با حلم، بردبارى، صبر و حوصله‏اى كه از خود نشان مى‏دادند، خويشتن را براى هر نوع پاسخ گويى آماده ساخته بودند.از اين روى، مى‏بينيم كه افراد و گروه‏ها و شخصيت‏هاى زيادى در محضر درس امام عليه‏السلام مى‏نشستند كه يقيناً تاريخ، نام بسيارى از آنها را ثبت نكرده است. از جمله بسيارى از صحابه رسول خدا و تابعين هستند كه از محضر پرفيض امام حسن عليه‏السلام استفاده كرده‏اند.
در اينجا برخى از بزرگان شيعه همانند شيخ طوسى در رجال خود، نام برخى از اين شخصيت‏ها را به عنوان اصحاب امام آورده است كه تعداد آنها از چهل و يك نفر نمى‏گذرد.
اگرچه جاى اين سؤال هست كه: چگونه ياران امام حسن عليه‏السلام از چهل و يك نفر تجاوز نمى‏كنند در حالى كه امام نزديك پنجاه سال در بين امت اسلامى زندگى مى‏كردند؟ و چرا يك مرتبه از تعداد 450 يار كه براى اميرمؤمنان عليه‏السلام ثبت شده به چهل و يك نفر مى‏رسد؟ و چرا اين عدد نسبت به امام حسين عليه‏السلام هم به دو برابر، بلكه بيشتر مى‏رسد و چرا با مقايسه با ياران امام زين العابدين عليه‏السلام ياران او يك چهارم مى‏باشد؟! علت چيست و چرا چنين شده است؟
احتمال دارد شيخ طوسى فقط نام راويان از اصحاب امام حسن عليه‏السلام را آورده باشد؛ به دليل اينكه در بخش آخر كتاب خود به نام عده‏اى اشاره كرده است كه از معصومين عليهم‏السلام روايت نكرده‏اند.
و احتمال دارد امام در زمانى مى‏زيسته كه بيشتر اصحاب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم بودند، و آنها به هر دليلى از حضور در پاى درس امام حسن عليه‏السلام و يا نقل روايت از او، خوددارى مى‏كردند.
و نيز محتمل است كه تبليغات سوء معاوية بن ابى‏سفيان تأثير خود را گذارده باشد.

ياران امام حسن مجتبى عليه‏السلام

حال، اين ما هستيم و تعداد بسيار كم از ياران امام حسن مجتبى عليه‏السلام كه بخش ديگرى از اين نوشتار را به يادآورى نام آنها اختصاص مى‏دهيم:
1. احنف بن قيس؛ 2. اصبغ بن نباته؛ 3. اشعث بن سوار؛ 4. جابر بن عبداللّه انصارى؛ 5. جعيد همدانى؛ 6. جارود بن منذر؛ 7. جارود بن أبى‏بشر؛ 8. حبيب بن مظاهر؛ 9. حذيفة بن اسيد غفارى؛ 10. حارث اعور؛ 11؛ حجر بن عدى؛ 12. حبّة بن جوير عرنى؛ 13. حبابه والبيه؛ 14. رشيد هجرى؛ 15. رفاعة بن شداد؛ 16. زيد بن ارقم؛ 17. سليم بن قيس؛ 18. سفيان بن ابى‏ليلى همدانى؛ 19. سليمان بن صرد خزاعى؛ 20. سويد بن غفله؛ 21. ظالم بن عمرو؛ 22. عباية بن عمرو ربعى؛ 23. عمرو بن حمق خزاعى؛ 24. عامر بن واثله؛ 25. عبداللّه بن جعفر بن أبى‏طالب؛ 26. عبيداللّه بن عباس؛ 27. عمرو بن قيس مشرقى؛ 28. قيس بن سعد بن عباده؛ 29. كميل بن زياد؛ 30. كيسان بن كليب؛ 31. لوط بن يحيى؛ 32. مسلم البطين؛ 33. مسعود مولى أبى وائل؛ 34. ميثم تمّار؛ 35. مسيب بن نجبه؛ 36. مسلم بن عقيل؛ 37. هلال بن نساف؛ 38. ابواسحاق همدانى؛ 39. ابواسحاق سبيعى؛ 40. ابن كليب؛ 41. فاطمه والبيه.19
نكته جالب توجّه اينكه ياران امام از نظر عدد، بسيار كم هستند اما بسيارى از آنها از شخصيت‏هاى برجسته عالم اسلام مى‏باشند.برخى از آنها پيامبر و پنج امام را درك كرده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى و برخى ديگر علاوه بر اينكه از ياران امام حسن عليه‏السلام هستند، جزو ياران اميرمؤمنان بوده‏اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابر بن عبداللّه، جعيد، حبيب، حبّه، رشيد، رفاعه، زيد، سليم، سليمان، سويد، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، كميل، لوط، ميثم، مسيب و ابواسحاق.
و برخى ديگر جزو ياران امام حسين عليه‏السلام نيز هستند؛ همانند جابر، جعيد، حبيب، رشيد، زيد، سليم، ظالم، عمرو، كيسان، لوط، ميثم و فاطمه. دسته ديگر از آنها جزو ياران امام سجاد عليه‏السلام نيز هستند؛ همانند جابر، رشيد، سليم و ظالم.
و گروهى نيز جزو ياران امام باقر عليه‏السلام شمرده شده‏اند؛ همانند جابر بن عبداللّه انصارى كه در سال 78 ق. به ديدار خدا شتافت.20
نكته دوم اينكه عده‏اى از ياران امام حسن عليه‏السلام همانند حبيب بن مظاهر اسدى، جزو شهداى كربلا هستند. و برخى همانند كميل بن زياد، عمرو بن حمق خزاعى، رشيد هجرى و حجر بن عدى در راه ولايت و دفاع از اهل‏بيت عليهم‏السلام به شهادت رسيده‏اند.

پي نوشت :

1. بحارالانوار، ج 43، ص 333.
2. الاصابة فى تمييز الصحابه، ج 2، ص 12؛ ذخائر العقبى، ص 125.
3. ر.ك: صلح الحسن.
4. بحارالانوار، ج 43، ص 333.
5. همان، ص 351؛ اثبات الوصيه، ص 159.
6. احتجاج، طبرسى، ج 1، ص 339. (با تلخيص).
7. كافى، ج 7، ص 289.
8. همان، ج 1، ص 302.
9. بحارالانوار، ج 43، ص 338.
10. مسند احمد، ج 1، ص 199.
11. همان، ص 214 ـ 374.
12. در بين مورّخان اختلاف است كه ابن عباس به هنگام رحلت پيامبر(ص) چند ساله بوده است؟ عده‏اى او را ده ساله، برخى سيزده ساله و گروهى پانزده ساله دانسته‏اند. (تهذيب التهذيب، ج 5، ص 244.)
13. همان.
14. الفصول المهمه، ص 137.
15. احزاب / 45.
16. هود / 103
17. الفصول المهمه، ص 137.
18. بحارالانوار، ج 43، ص 345.
19. رجال شيخ طوسى، ص 66.
20. بهجة الآمال، ج 2، ص 480.

میم .مروجی

 4 نظر

اخلاق کریمانه امام حسن مجتبی « علیه السلام »

01 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق(علیه السلام)روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(علیه السلام) عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج‏به جاى مى‏آورد، پياده به حج مى‏رفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مى‏رفت. و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مى‏كرد مى‏گريست، و چون ياد قبر مى‏كرد مى‏گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مى‏كرد مى‏گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط-در قيامت-مى‏شد مى‏گريست. و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مى‏افتاد، فريادى مى‏زد و روى زمين مى‏افتاد… و چون به نماز مى‏ايستاد بندهاى بدنش مى‏لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مى‏شد مضطرب و نگران مى‏شد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مى‏كرد…و هر گاه در وقت‏خواندن قرآن به جمله‏«يا ايها الذين آمنوا»مى‏رسيد مى‏گفت: «لبيك اللهم لبيك‏»… و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مى‏ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيحتر بود… (1)
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد: «ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(صلی الله علیه واله) ما بلغ الحسن‏»(احدى پس از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) در شرافت مقام به حسن بن على(علیه السلام) نرسيد.)
و سپس مى‏گويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانه‏اش فرش مى‏گستراندند، و چون امام(علیه السلام) مى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست، راه بسته مى‏شد و بند مى‏آمد، زيرا كسى از آنجا نمى‏گذشت جز آنكه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مى‏ايستاد و جلو نمى‏رفت، و هنگامى كه امام(علیه السلام) از ماجرا مطلع مى‏شد برمى‏خاست و داخل خانه مى‏شد و مردم هم مى‏رفتند و راه باز مى‏شد… و دنبال اين حديث، راوى گويد: « و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت‏سعد بن ابى وقاص يمشى‏» (2)
(من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آنكه پياده مى‏شد و پياده مى‏رفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم(به احترام آن حضرت)پياده مى‏رفت.)و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد: « ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم…»
(حسن بن على(علیه السلام)چنان بود كه چون وضو مى‏گرفت‏بندهاى استخوانش به هم مى‏خورد و رنگش زرد مى‏گشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مى‏ايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود.و چون بر در مسجد مى‏رسيد، سرش را بلند كرده و مى‏گفت: خدايا ميهمانت‏بر در خانه توست، اى نيكوكار!بدكار به درب خانه‏ات آمده، پس از زشتيهايى كه نزد من است‏به خوبى‏هايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!)
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(علیه السلام) چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مى‏شد با كسى سخن نمى‏گفت تا آفتاب طلوع كند… و آن حضرت بيست و پنج‏بار پياده حج‏به جاى آورد…
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد…(يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد…) (3) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(علیه السلام)روايت نموده كه فرمود: «قال الحسن: انى لاستحيى من ربى ان القاه و لم امش الى بيته فمشى عشرين مرة من المدينة على رجليه.و فى كتابه بالاسناد عن شهاب بن عامر: ان الحسن بن على(علیه السلام) قاسم الله تعالى ماله مرتين حتى تصدق بفرد نعله، .و فى كتابه بالاسناد عن ابى نجيح ان الحسن بن على(علیه السلام)حج ماشيا و قسم ماله نصفين.و فى كتابه بالاسناد عن على بن جذعان قال: خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ماله ثلاث مرات حتى ان كان ليعطى نعلا و يمسك نعلا و يعطى خفا و يمسك خفا.
و روى عبد الله بن عمر عن ابن عباس قال: لما اصيب معاوية قال: ما آسى على شى‏ء الا على ان احج ماشيا، و لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجايب لتقاد معه و قد قاسم الله ماله مرتين حتى ان كان ليعطى النعل و يمسك النعل و يعطى الخف و يمسك الخف‏».
(من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانه‏اش نرفته باشم.و به همين خاطر بيست‏بار پياده از مدينه به حج رفت. و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(علیه السلام)دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را…
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(علیه السلام)دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد. ..)

تواضع و فروتنى آن حضرت :

ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كرده‏اند كه امام حسن بن على(علیه السلام) بر جمعى ازفقرا (4) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكه‏هاى نانى در پيش روى خود گذارده و مى‏خوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند: هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»!
(اى پسر دختر رسول خدا بفرما!به صبحانه!) امام(علیه السلام)پياده شد و اين آيه را خواند: ان الله لا يحب المستكبرين‏»(براستى كه خدا مستكبران را دوست نمى‏دارد!) و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(علیه السلام)آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت‏يافت فرمود: «الفضل لهم (5) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه‏» (6) ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار از برخى كتابهاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد: حسن بن على(علیه السلام) را ديدم كه غذا مى‏خورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمه‏اى كه مى‏خورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مى‏داد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مى‏دهى‏من اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟در جواب من فرمود: «دعه انى لاستحيى من الله عز و جل ان يكون ذو روح ينظر فى وجهى و انا آكل ثم لا اطعمه‏»! (او را بحال خود واگذار كه من از خداى عز و جل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم!) (7)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(علیه السلام)در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(علیه السلام)به آن مرد فقير خوش‏آمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود: «انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف‏»؟
اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مى‏دهى؟) مرد فقير عرض كرد: «نعم يابن رسول الله‏»(آرى اى پسر رسول خدا) (8)

انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت :

از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى-يكى از دانشمندان اهل سنت-از ام موسى روايت‏شده كه گفته: رسم امام حسن بن على(علیه السلام)آن بود كه چون به بستر خواب مى‏رفت، سوره كهف را مى‏خواند و مى‏خوابيد. (9) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مى‏شد رنگش تغيير مى‏كرد و مى‏فرمود: «حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه‏» (10)
شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى به سندش از امام رضا(علیه السلام)روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(علیه السلام)رسيد، گريست! به آن حضرت عرض شد: چگونه مى‏گريى با اينكه مقام شما نسبت‏به رسول خدا(صلی الله علیه واله)آنگونه است؟و رسول خدا(صلی الله علیه واله) درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (11) و بيست مرتبه پياده حج‏به جاى آورده‏اى؟و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كرده‏اى؟
امام(علیه السلام)در پاسخ فرمود: «انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة‏» (12)
(من به دو جهت مى‏گريم يكى براى دهشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!)
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(علیه السلام)سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود: «يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط‏» (13) (برادر جان بى‏تابى من نيست جز براى آنكه در چيزى درآيم كه همانندش‏را نديده و داخل نشده‏ام، و خلقى از خلقهاى خدا را مى‏بينم كه همانندشان را نديده‏ام.)
و در حديث ديگرى است كه فرمود: «انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط‏» (14) و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بى‏اعتبارى دنيا و زهد در آن از آن حضرت روايت كرده‏اند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدانكه رحل اقامت‏به سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شد با دوستان وداع كن.آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار براستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است. )
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى
و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى
حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(براستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند.و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)

در راه زيارت خانه خدا و سفر حج:

چنانكه در صفحات قبل خوانديد، امام حسن(علیه السلام)بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيست‏سفر و برخى بيست و پنج‏سفر ذكر كرده‏اند، كه از آنجمله حاكم نيشابورى-از دانشمندان اهل سنت-به سندخود از عبد الله بن عبيد روايت كرده كه گويد: «لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه‏» (15)
(براستى كه حسن بن على بيست و پنج‏سفر پياده به حج رفت و مركبهاى راهوار او را بدون سوار همراهش مى‏كشيدند.)
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبد الله بن عبيد روايت كرده‏اند. (16) چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنت‏به سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (17) و در اين باره حديث جالبى نيز در كتابهاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (18) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(علیهم السلام)روايت‏شده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مى‏باشد و آن حديث اين است كه فرمود: حسن بن على(علیه السلام)در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مى‏رفت، و در اثر همان پياده‏روى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب است‏سوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(علیه السلام)فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مى‏رسيم مرد سياه چهره‏اى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد). برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟ فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست. و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهره‏اى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(علیه السلام) به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه(كه گفتم)روغن را به قيمتى كه مى‏گويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مى‏خواهى؟ پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(علیه السلام)! سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(علیه السلام)بردند عرض كرد: «يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض‏»
(اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوست‏بدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.)
امام(علیه السلام)فرمود: به خانه‏ات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانه‏اش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(علیه السلام)بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(علیه السلام)نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آنحضرت برطرف گرديد.

نمونه‏هايى از كرم و سخاوت امام(علیه السلام):

درباره سخاوت امام(علیه السلام)روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(علیه السلام) هيچ‏گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه‏»نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ‏گاه سائلى را رد نمى‏كنيد؟پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة‏»!
(من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شده‏ام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.)
امام(علیه السلام)به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل‏» (19)
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد بدو گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل.و كسى كه فضيلت او برتر است‏بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست‏شود.) اين هم داستان جالبى است: ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(علیه السلام)غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‏اى از آن مى‏خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‏دهد. امام(علیه السلام)كه آن منظره را ديد بدو فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟ پاسخ داد: «انى استحيى منه ان آكل و لا اطعمه‏»(من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!) امام(علیه السلام)بدو فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‏كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (20)

چه نامه پر بركتى :

ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (21) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(علیه السلام)آمده و اظهار نيازى كرد، امام(علیه السلام)بدو فرمود: «اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك‏»(برو و حاجت‏خود را در نامه‏اى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمى‏آوريم!)
آن مرد رفت و حاجت‏خود را در نامه‏اى نوشته براى امام(علیه السلام) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود.شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد: «ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!»(براستى چه پر بركت‏بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(علیه السلام)فرمود: «بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه‏»(بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانسته‏اى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست‏باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت‏بدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداخته‏اى!)

و چه لقمه پر بركتى :

قندوزى، از نويسندگان اهل سنت، در كتاب ينابيع المودة (22) از حضرت رضا(علیه السلام)روايت كرده كه امام حسن(علیه السلام)به خلاء (23) رفت و لقمه نانى را در آنجا ديد، پس آن را برداشت و با چوبى آن را پاك كرد و به برده‏اش داد، و چون بيرون آمد آن را از آن برده مطالبه كرد و برده گفت: «اكلتها يا مولاى‏»؟ (اى آقاى من، من آن را خوردم!) امام(علیه السلام)به او فرمود: «انت‏حر لوجه الله‏»! (تو در راه خدا آزادى!) آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا(صلی الله علیه و اله)شنيدم كه مى‏فرمود: «من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اكلها اعتقه الله تعالى من النار، فلا اكون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار».
(كسى كه لقمه‏اى را افتاده ببيند و آن را پاك كرده يا بشويد و بخورد، خداى تعالى او را از آتش دوزخ آزاد كند، و من چنان نيستم كه مردى را كه خداى عز و جل از آتش دوزخ آزاد كرده به بردگى خود گيرم.)

و چه شاخه‏گل پر بركتى :

زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در دمت‏حسن بن على(علیه السلام)بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على بدو گفت: «انت‏حرة لوجه الله‏»(تو در راه خدا آزادى!)
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بى‏ارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟ در پاسخ فرمود: «هكذا ادبنا الله تعالى‏«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (24) (اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيه‏اى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد»و بهتر از آن آزادى اوست.)

دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام :

از كتاب العدد روايت‏شده كه گفته‏اند مردى در حضور امام حسن(علیه السلام)ايستاده، گفت: «يابن امير المؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير و لا يرحم الطفل الصغير»! (اى فرزندان امير مؤمنان سوگند به آنكه اين نعمت را به تو داده كه واسطه‏اى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!) امام(علیه السلام)كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟ عرض كرد: فقر و ندارى! امام(علیه السلام)سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود: «احضر ما عندك من موجود»؟ (هر چه موجودى دارى حاضر كن!) خدمتكار رفت و پنجهزار درهم آورد. امام(علیه السلام)فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود: «بحق هذه الاقسام التى اقسمت‏بها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما» (25) (به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت‏براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى!)
دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام(علیه السلام) :محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامه‏اى به دست امام حسن(علیه السلام)داد كه در آن حاجت‏خود را نوشته بود. امام(علیه السلام)بدون آنكه نامه را بخواند بدو فرمود: «حاجتك مقضية‏»! (حاجتت رواست!)
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامه‏اش را مى‏خواندى و مى‏ديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مى‏دادى؟ امام(علیه السلام)پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود: «اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته‏» (26) بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامه‏اش را مى‏خوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.)
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابو الحسن مدائنى و ديگران روايت كرده‏اند (27) كه امام حسن(علیه السلام)و امام حسين(علیه السلام)و عبد الله بن جعفر (28) شوهر حضرت زينب(علیها السلام)به قصد انجام زيارت حج‏خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند! پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مى‏توانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد! آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند. زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمى‏شود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟ در اين وقت‏يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده‏رفتن شدند و به آن زن گفتند: «يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حج‏بيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل‏»(اى زن!ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج‏بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!) آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت: «ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش‏»؟! (واى بر تو!گوسفند مرا براى مردمانى كه نمى‏شناسى سر مى‏برى، آنگاه به من مى‏گويى: افرادى از قريش بودند؟!)
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمع‏آورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مى‏گذراندند. در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(علیه السلام)افتاد و در حالى كه امام(ع)بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت.در اين وقت امام حسن(علیه السلام)به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد. غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(علیه السلام)بدو فرمود: آيا مرا مى‏شناسى؟ گفت: نه! فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم! پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت! امام حسن(علیه السلام)دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش‏حسين(علیه السلام)فرستاد.
امام حسين(علیه السلام) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟ عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار! امام حسين(علیه السلام)نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(علیه السلام)چقدر بتو دادند؟ پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار! عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مى‏انداختم! (29) و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد: اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار(علیهم السلام)مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت: «ابدئى بسيدى الحسن و الحسين‏»(به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!)
و چون به نزد امام حسن(علیه السلام)رفت آن حضرت يكصد شتر به او داد و امام حسين(علیه السلام)نيز يكهزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند)و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند…!در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت: «انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، و لا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، و لكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب…» (من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمى‏رسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مى‏دهم!) و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (30)

چه كسى همانند اين جوانمردان است؟

از كتاب خصال شيخ صدوق(ره)روايت‏شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او-كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواست‏بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند. آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمى‏كند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد! عثمان به گوشه‏اى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(علیه السلام)و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية‏»! (به نزد اين جوانمردان برو!) آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجت‏خود را به ايشان معروض داشت! حسنين(علیهما السلام)به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل‏»(سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مى‏كنى؟) پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است! در اينجا امام حسن(علیه السلام)دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(علیه السلام)چهل و نه دينار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دينار! آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(علیهما السلام)و عبد الله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت: «من لك بمثل هوءلاء الفتية؟!اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة‏» (31)
(چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از پستان علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آورده‏اند.) نگارنده گويد: نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت: اول-آنكه به جاى عثمان، عبد الله بن عمر ذكر شده.
دوم-آنكه امام حسن(علیه السلام)بدو فرمود: «ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة‏»(سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟)و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم-اينكه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(علیه السلام)يكصد دينار به او داد و امام حسين(علیه السلام) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(علیه السلام)عمل كرده باشد. و تفاوت چهارم-آنكه در اين روايت نامى از عبد الله بن جعفر ذكر نشده است. (32)

زهد امام حسن(علیه السلام):

در اثبات زهد امام حسن(علیه السلام)همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت-كه حق مسلم او بود، به شرحى كه خوانديد-چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد…
و از شيخ صدوق(ره)نقل شده كه درباره زهد امام حسن(علیه السلام)كتاب جداگانه‏اى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است… و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(علیه السلام)پس از جدش رسول خدا و پدرش على(علیه السلام)از همه مردم زاهدتر بوده… (33)
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كرده‏اند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغهاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(علیه السلام)و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوى‏هاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(علیه السلام)فرمود: «يا مدرك هل عندك غذاء»؟ (اى مدرك آيا غذايى دارى؟)عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(علیه السلام)آن را خورده و فرمود: «يا مدرك ما اطيب هذا»؟ (اى مدرك چه غذاى خوبى!)
پس از آن غذايى در نهايت‏خوبى آوردند، و امام(علیه السلام)متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد. مدرك غلامان را جمع‏آورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع)چيزى از آن نخورد. مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمى‏خوريد؟ امام(علیه السلام)فرمود: «ان ذاك الطعام احب عندى‏»(براستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.) (34)

مكارم اخلاق و سيره‏هاى عملى امام :

مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتابها نوشته و قلمفرسايى‏ها كرده‏اند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانسته‏اند با اين بيان كه گفته‏اند: ملتهاى گذشته در آغاز خلقت‏با نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مى‏جستند، و پس از آنكه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشت‏سر گذارد و ارتقا يافت، علم و دانش معيار برترى انسانها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقا و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست.و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مى‏توان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه لت‏بعثت اشرف انبيا و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسانها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة…» (35)
و حديث‏شريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (36) را مى‏توان نمونه‏اى از اين آيات و روايات دانست. و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است: «يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك‏»(اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: دهش و عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده!)
و البته دامنه بحث در اينجا وسيع و گسترده است و كتاب ما-كه يك كتاب تاريخى است-گنجايش اين بحث را ندارد، و ما از زندگانى امام حسن(علیه السلام)براى شما نمونه‏هايى از اين گذشتها و مكارم اخلاق را در آغاز اين بخش نقل كرديم (37) و ذيلا نيز نمونه‏هاى ديگرى را از نظر شما گذرانده و به دنبال گفتار تاريخى خود باز مى‏گرديم.

احسان در برابر آزار ديگران :

همان‏گونه كه در روايت‏خوانديد، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آنكه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مى‏فرمايد: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» (38)
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمى‏تواند چنين كارى را انجام دهد… و به قول شاعر مى‏گويد: بدى را بدى سهل باشد جزا اگر مردى‏«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتابهاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آنكه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى-لان اعارض من غشنى بالنصح‏».
(پروردگارا، درود فرست‏بر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضه‏كنم به صيحت‏با آن كسانى كه با من بظاهر دوستى مى‏كنند، ولى در واقع مى‏خواهند با من بدى و دغلى كنند.)
«و اجزى من هجرنى بالبر» (خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كرده‏اند و سراغ من نمى‏آيند به احسان و نيكى‏ها.)
«و اثيب من حرمنى بالبذل‏»(خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كرده‏اند به اينكه من به آنها بخشش كنم.)
«و اكافئ من قطعنى بالصلة‏» (خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مى‏كند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.)
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر» (خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مى‏كنند و پشت‏سر من از من بدگويى مى‏كنند و اينكه پشت‏سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.)
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة‏» (خدايا، به من توفيق ده كه نيكى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم.) (39)
سپس از خواجه عبد الله انصارى كه مرد عارف و وارسته‏اى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است: «بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبد الله انصارى است.» (40) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به امير المؤمنين(علیه السلام)نقل كرده كه مى‏فرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل
و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما
كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مى‏شود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم.او بر جهالت و سفاهت‏خود مى‏افزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مى‏كند.)
و در جاى ديگر فرمود: و لقد امر على اللئيم يسبنى فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مى‏گذرم كه مرا دشنام مى‏دهد و من از نزد او گذشته و مى‏گويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(علیه السلام) نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد: 1.موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(علیه السلام)روايت كرده كه امام حسن(علیه السلام) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من! فرمود: چرا؟ گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگين كنم! امام(علیه السلام)فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى!و در روايت ديگرى است كه فرمود: «لا غمن من امرك بغمى‏»(من نيز غمگين مى‏كنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى-يعنى شيطان) و به دنبال آن او را آزاد كرد. (41)

پي نوشت :

1.بحار الانوار، ج 43، ص 331.
2.مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.
3.و در پاره‏اى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان وايت‏شده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات‏»(دو بار از مال خود بيرون آمد(يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد)و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد…)(بحار، ج 43، ص 349).
4.و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى‏«صبيان‏»(يعنى كودكان)به جاى فقرا ذكر شده.
5.و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم‏»كه در معنى چندان فرقى ندارد.
6.بحار الانوار، ج 43، ص 352 و ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
7.بحار الانوار، ج 43، ص 352، مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.
8.تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.
9.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
10.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 و نظير اين حديث در صفحات قبل نيز از مناقب نقل شده بود.
11.ظاهرا منظور امثال حديث‏«ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه‏»و نظير آن است كه در بخشهاى قبل بتفصيل ذكر شده است.
12.بحار الانوار، ج 43، ص 332، امالى مجلسى، ص 39، كشف الغمة، ص 167.
13.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.
14.بحار الانوار، ج 44، ص 154.
15.مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.
16 و 17.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.
18.بحار الانوار، ج 43، ص 324 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.
19.نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجى، ص 111.
20.البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
21.المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
22.ينابيع المودة(چاپ اسلامبول)، ص 225.
23.ممكن است منظور«بيت الخلاء»باشد، و احتمال نيز دارد كه منظور جايگاهى خلوت باشد.
24.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
25.بحار الانوار، ج 43، ص 350.
26.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.
27.بحار الانوار، ج 43، صص 348-341 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.
28.عبد الله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مى‏شد.
29.يعنى با پرداخت‏بيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مى‏كردم.
30.بحار الانوار، ج 43، ص 349.
31.خصال صدوق، «باب الثلاثة‏».
32.نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140.
33.حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.
34.تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.
35.سوره آل عمران، آيه 164.
36.خصال صدوق، «باب الثلاثه‏»، حديث 121.
37.به صفحه 329 به بعد مراجعه نماييد.
38.سوره الرحمن، آيه 60.
39.صحيفه سجاديه، ص 69.
40.استاد در شرح اين جمله گويد:
اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مى‏گيرد، نيكى را نيكى كردن -خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مى‏خاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مى‏خاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.
41.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 و حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.

ه. رسولى

 2 نظر

آیا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به شهادت رسیدند؟

01 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در جریان جنگ خیبر مسموم شده و هنگام رحلتشان بیان فرمودند که لقمه ای که آن روز در خیبر تناول نمودم، اکنون اعضای بدنم را نابود نموده است و هیچ پیامبر و جانشین پیامبری نیست، مگر این که با شهادت از دنیا می رود. این پرسش را می توان از دو منظر بررسی کرد:
۱. آیا دلیل قابل اعتمادی از کتب شیعه و اهل سنت، مبنی بر شهادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) می توان یافت، علاوه بر آن، کیفیت شهادت ایشان چگونه بوده است؟
۲. آیا بر فرض این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به شهادت نرسیده باشند، این موضوع از ارج و قرب ایشان نزد پروردگار خواهد کاست؟!
به همین ترتیب، به بررسی موارد فوق می پردازیم:
۱. در ارتباط با بخش اول، باید گفت که دلایل بسیاری وجود دارد که شهادت ناشی از مسمومیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تأیید می نمایند. این دلایل و روایات، از تواتر معنوی برخوردارند؛ یعنی هرچند که الفاظ و توصیفات آنها کاملاً با یکدیگر مشابه نیستند، اما از مجموع آنها، می توان موضوع مورد بحث را ثابت نمود. اکنون به تعدادی از این روایات با استناد به کتب فریقین اشاره می نماییم:

الف. کتاب های شیعه:

روایت اول: امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: چون پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، ذراع (یا سر دست) گوسفند، را دوست می داشتند، یک زن یهودی با اطلاع از این موضوع ایشان را با این بخش از گوسفند مسموم نمودند.[۱] در این روایت، به مسمومیت پیامبر (ص) تصریح شده، اما در آن اشاره ای نشده است که آیا ایشان بر اثر این سم به شهادت رسیده اند یا خیر؟
روایت دوم: امام صادق (علیه السلام) فرمودند: “پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در جریان جنگ خیبر مسموم شده و هنگام رحلتشان بیان فرمودند که لقمه ای که آن روز در خیبر تناول نمودم، اکنون اعضای بدنم را نابود نموده است و هیچ پیامبر و جانشین پیامبری نیست، مگر این که با شهادت از دنیا می رود".[۲] در این روایت، علاوه بر تصریح به مسموم شدن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شهادت ایشان در پی مسمومیت، به اصلی کلی نیز اشاره می شود که مرگ تمام پیامبران و اوصیا با شهادت بوده و هیچ کدام، با مرگ طبیعی از دنیا نمی روند! روایات دیگری نیز وجود دارد که این اصل کلی را تقویت می نماید.[۳] بسیاری از دانشمندان شیعه، با استفاده از این اصل کلی، نیازی به جست و جوی مورد به مورد در ارتباط با چگونگی شهادت هر کدام از معصومان (علیهم السلام) احساس نمی کنند.[۴] بر این اساس، هر چند دلیل متقنی بر شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز ارائه نشود، باز هم می توان معتقد بود که رحلت ایشان طبیعی نبوده است!

ب. کتب اهل سنت:

تنها شیعیان نیستند که معتقد به شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند، بلکه روایات فراوانی در صحاح و دیگر کتب اهل سنت وجود دارد که همین موضوع را تأیید می نماید که به عنوان نمونه، به دو مورد آن اشاره می نماییم:
روایت اول: در معتبرترین کتاب اهل سنت، نقل شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیماری منجر به رحلتشان، خطاب به همسرشان عائشه فرمودند: “من همواره درد ناشی از غذای مسمومی را که در خیبر تناول نموده ام، در بدنم احساس می کردم و اکنون گویا وقت آن فرا رسیده که آن سم، مرا از پای درآورد".[۵] همین موضوع در سنن دارمی نیز بیان شده است. علاوه بر این که در این کتاب، به شهادت برخی از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بر اثر تناول همان غذای مسموم نیز اشاره شده است.[۶]
روایت دوم: احمد بن حنبل در مسند خود، ماجرایی را بیان می نماید که طی آن، بانویی به نام ام مبشر که فرزندش به دلیل خوردن غذای مسموم در کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به شهادت رسیده بود؛ در ایام بیماری ایشان به عیادتشان آمده و اظهار داشتند که من احتمال قوی می دهم که بیماری شما ناشی از همان غذای مسمومی باشد که فرزندم نیز به همین دلیل به شهادت رسید! پیامبر (صلی الله علیه و آله) در پاسخ فرمودند که من نیز دلیلی به غیر از مسمومیت، برای بیماری خویش نمی بینم و گویا نزدیک است که مرا از پای در آورد.[۷] مرحوم مجلسی نیز با نقل روایتی؛ تقریبا مشابه با این روایت بیان نموده که به همین دلیل است که مسلمانان اعتقاد دارند، علاوه بر فضیلت نبوت که به پیامبر (صلی الله علیه و آله) هدیه شده، ایشان به فوز شهادت نیز نائل آمده اند.[۸]
روایت سوم: محمد بن سعد؛ از قدیمی ترین مورخان مسلمان ماجرای مسمومیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را این گونه نقل می نماید:
هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خیبر را فتح نموده و اوضاع به حالت عادی برگشت، زنی یهودی به نام زینب که برادر زادۀ مرحب بود که در جنگ خیبر کشته شد، از دیگران پرسش می نمود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) کدام بخش از گوسفند را بیشتر دوست می دارد؟ و پاسخ شنید که سر دست آن را. سپس آن زن، گوسفندی را ذبح کرده و تکه تکه نمود و بعد از مشورت با یهودیان در مورد انواع سم ها، سمی که تمام آنان معتقد بودند، کسی از آن جان سالم به در نمی برد را، انتخاب نموده و اعضای گوسفند و بیشتر از همه جا، سردست ها را مسموم نمود. هنگامی که آفتاب غروب نموده و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نماز مغرب را به جماعت اقامه فرموده و در حال برگشت بودند، آن زن یهودی را دیدند که همچنان نشسته است! پیامبر (صلی الله علیه و آله) دلیل آن را پرسیدند و او جواب داد که هدیه ای برایتان آوردم! پیامبر (صلی الله علیه و آله) با قبول هدیه، به همراه یارانش بر سر سفره نشسته و مشغول تناول غذا شدند … بعد از مدتی، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند که دست نگه دارید! گویا این گوسفند مسموم است! مؤلف کتاب، سپس نتیجه می گیرد که شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به همین دلیل بوده است.[۹]
بدین ترتیب، از مجموع روایات نقل شده در کتب شیعه و اهل سنت، می توان نظریۀ شهادت ناشی از مسمومیت پیامبر (صلی الله علیه و آ) را تقویت نمود که در قریب به اتفاق این روایات، زمان مسمومیت ایشان، هم زمان با جنگ خیبر و توسط زنی یهودی بیان شده است.
البته برخی نقل های ضعیف دیگری نیز وجود دارد که کیفیت شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عامل شهادت ایشان را به گونه ای دیگر توصیف می نماید که اثری از این دسته روایات در کتب معتبر وجود نداشته و به همین دلیل، نمی توان بدان ها استناد نمود.
۲. اما با این وجود، باید بدانیم که موضوع شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، از اصول دین و یا بدیهیات آن نبوده که ایمان و اعتقاد بدان، واجب و لازم بوده و انکار آن، موجب خروج از دین شود و به همین دلیل نیز، تعداد اندکی از مسلمانان، در شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) تردید نموده و رحلت ایشان را ناشی از عاملی طبیعی؛ مانند بیماری ذات الجنب (سینه پهلو) و یا تب شدید دانسته اند،[۱۰] با این که خود پیامبر تأکید نموده بود که من به برخی از این بیماری ها هرگز مبتلا نخواهم شد![۱۱]
اما در هر صورت؛ چه این مرد بزرگ الاهی به شهادت رسیده باشند، و چه با مرگ طبیعی از دنیا رفته باشند، باید بدانیم که مقام ایشان، بسیار بالاتر و برتر از شهدای دیگر است؛ زیرا خداوند در قرآن کریم، اولاً: جایگاه پیامبران را بالاتر از شهداء بیان کرده است[۱۲]؛ ثانیاً: شهیدان به دلیل این که در راه خدا و با پیروی از رسول او، جان خود را از دست داده اند. نزد خداوند قرب و منزلت کسب می کنند؛ بدیهی است که اگر خداوند، شهدا را به دلیل پیروی از پیامبران، شایسته رحمت و ثواب بی نهایت بداند، باید خود پیامبران از مقامی بسیار والاتر و برتر برخوردار باشند. بنابراین پیامبر ما (آن مرادی که تمام زندگی خود را وقف تلاش در راه خدا نموده تا حدی که مریدان او چنین منزلتی در درگاه الاهی پیدا کردند)، نه تنها از آن منزلت بی نصیب نیست بلکه از مقامی بسیار والاتر و برتر برخوردار است.
منابع:
[۱] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۶، ص ۳۱۵، ح ۳، دار الکتب الاسلامیة، تهران، ۱۳۶۵ ش.
[۲] محمد بن حسن بن فروخ صفار، بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۵۰۳، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ ق.
[۳] مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۲۱۶، ح ۱۸ و ج ۴۴، ص ۲۷۱، روایت ۴، مؤسسة الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ق.
[۴] همان، ج ۲۷، ص ۲۰۹، ح ۷.
[۵] صحیح بخاری، ج ۵، ص ۱۳۷، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۱ ق.
[۶] سنن دارمی، ج ۱، ص ۳۳، مطبعة الاعتدال، دمشق.
[۷] مسند احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۱۸، دار صادر، بیروت.
[۸] بحار الانوار، ج ۲۱، ص ۷.
[۹] محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج ۲، ص ۲۰۲ – ۲۰۱، دار صادر، بیروت.
[۱۰] ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، ج ۱۰، ص ۲۶۶، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، ۱۴۰۴ ق.
[۱۱] همان، ج ۱۳، ص ۳۱؛ کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج ۸، ص ۱۹۳، ح ۲۲۹.
[۱۲] وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً ( نساء، ۶۹)؛ ر. ک: ترجمه الميزان، ج ‏۴، ص ۶۵۲؛ تفسير نمونه، ج ‏۳، ص ۴۶۰

 

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 637
  • 638
  • 639
  • ...
  • 640
  • ...
  • 641
  • 642
  • 643
  • ...
  • 644
  • ...
  • 645
  • 646
  • 647
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس