مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

سفرنامه عاشقی.سکانس دوم.اولین حضور سبز...

26 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

 

 

درگیر ودار این فکر که کجا هستی وچرا اینجا هستی وارد صحن حرم نبوی میشوی

اولین چیزی که چشمانت را نوازش می دهد قبه الخضراست

اینجاست که می فهمی مدتیست رنگ آرزوهایت سبز رنگ بوده وخود خبر نداشتی

وبه یاد می آوری که تندیس رویاهایت جامه عمل به تن کرده

و در روز میلاد پیامبر امید(ص) دستانت هرچند از دور محو میله های سبز ضریحش شده

وچه سعادتی برتر از این؟…

پس تو اکنون برگزیده خدا ورسولش هستی…پس مغرور باش …به خود ببال!

دوست داری دست بر گردن ثانیه ها بیاندازی تا آنها را هم از نعمت حضور در چنین مکان مقدسی سرشار کنی

آنقدر در صحن می چرخی تا بتوانی از باب علی(ع) وارد حرم امن شوی

نا خودآگاه حدیثی به یادت می آید:“انا مدینه العلم وعلی بابها…..”

وآنها چه زود سفارش پیامبر را فراموش می کنند.

چه زیبا که از باب علی وارد حرم پیامبر میشوی شاید این یعنی تجدید پیمان!

نگاهت که به ستون ها وسقف حرم می افتد کم کم باور میکنی که در مسجد النبی هستی و کم کم به گلویت اجازه می دهی که بغض کند و به چشمانت اجازه باریدن می دهی

چون تازه باورت شده که در حال قدم زدن در جایی هستی که سالیان دور قدمگاه اهل کساء بوده است تا به حال اینقدر خود را به رسول الله نزدیک نمی دیدی

آنقدر صمیمی می شوی که لحظه ای او را پدر صدا میزنی و مطمئنی که او جوابت را می دهد…گویی به اصلت بازگشتی…!

در مقابل رحمه للعالمین به نماز می ایستی…چقدر دلت می خواهد بعد از نماز در حضور محمد(ص)بلند بر او وآلش صلوات بفرستی

اما مشتی اجنبی با نگاهی سراسر تکفیر تو را بدرقه می کنندتا تو جرئت نکنی که حتی آرام این کار را بکنی…

پس نوشت:

قابل توصیف نیست آنگاه که برای اولین بار نگاهت گره می خورد به قبه الخضرا…..

 


 

+دو بار تا حالا رسول الله ما رو دعوت کردند زیارتشون…هر دوبار هم میلادشون اونجا بودیم…یعنی میشه دفعه سومم….میلادشون….؟!!

+ببخشید عکسا کیفیتش زیاد بالا نیست….آخه هنر خودمان است!

ز.هدایتی

 

 4 نظر

تشکر از اقدام ارزشی هنگامه قاضیانی

25 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

سرکار خانم هنگامه قاضیانی، هم قبیله ای عزیز! از این که با شجاعت تمام نسبت به شهدای وطن مشترک مان ابراز احترام کردید، صمیمانه از جنابعالی متشکرم.

وظیفه خود می دانم به عنوان فرزند یکی از شهدای ایران اسلامی، از عملکرد مثبت و ارزشی شما تقدیر کنم چرا که در روزگاری صحبت از سهم شهدای وطن در موفقیتی سینمایی کردید که دیگرانی به دور از قبیله شما، صلح را پلی کردند برای عبور از روی ارزش ها و ملیت هم وطنان مظلوم و عزادارشان بی آن که توضیح دهند چطور حاضر شده اند جوایزی بی مقدار را با عشق به وطن تاخت بزنند.

با وجود اطلاع از هزینه ساز بودن این اقدام به ظاهر ساده و مرسوم جهانی، برای ارزش های کشورتان  ارزش قائل شدید، پس دعا می کنیم به جای همه جوایز جهانی که از این پس به شما تعلق نخواهند گرفت پاداش اصلی را از خدای ملتی بگیرید که هنوز چهلم دانشمند عزیز و شهیدشان فرا نرسیده است. به امید موفقیت و سرافرازی همه غیرتمندان و دوستداران ایران اسلامی.

به قلم سوده

 نظر دهید »

سه روایت از یک ریش

25 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

روایت اول:حمید داودآبادی



هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و… هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟

همون صورت تراشیده گفت:

- … می ریم صفا… کوچه وفا… پلاک هزارش .
… اهلشی بیا بالا .

جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
- مشتی… مارو نشناختی؟

جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- … بابا این منم حاج محسن.

حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
- … منم حاج محسن دین شعاری.

جل الخالق! به حق چیزهای ندیده!

«حاج محسن دین شعاری»….

معاون گردان تخریب؟

آن هم با این قیافه؟پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟

.

.

.

.

روایت دوم: مرتضی شادکام



آن روز من در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتماً یکی از بچه های گردان بوده که به نماز جماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند. توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن که بغل دستم نشسته، زد زیر خنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این طوری می خواهد باب دوستی را باز کند، دقیقه ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:- می بخشید برادر… من با شما شوخی ندارم.

ولی او فقط خندید.

نمی دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست.

با همان قیافه مثلاً ناراحت و گرفته ادامه دادم:
- دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.

زد زیر خنده و گفت:
- برو بینیم بابا…

عجب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
- برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش.

فرصت نداد بقیه حرفم را بزنم. کوبید روی شانه ام و گفت:
- بابا منم، حاج محسن.

کدام حاج محسن؟

- منم حاج محسن دین شعاری…

ای بابا. حاج محسن دین شعاری و این قیافه بی ریخت.من یکی که نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می بندد؛ ولی نه، نگاه هایش همان بود. راست می گفت. خنده اش هم همان زیبایی را داشت.

- پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟

-هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره دفعه اولش بود قیچی دستش می گرفت؟ یا خواست حال منو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یک کمی روی ریشام رو صاف کنه، به زور دست برد وسط ریشام و قیچی رو انداخت که یه دفه از بیخ کندشون. هر چی گفتم چی کار می کنی، گفت الان درستش می کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه حضرت آقا شوخی شوخی زد ریش و ریشه مارو از بیخ تراشیده و مارو انداخت به این روز. عوضش خوبه تو که منو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی منو نمی شناسه…

.

.

.

.

روایت سوم: شهید مجتبی رضایی



زمستان سال 66 بود. سرما صورت ها را می سوزاند. همراه بقیه بچه های گردان تخریب، مشغول پاکسازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چند روزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود. من بودم، حاج محسن و یکی دو تا دیگر از بچه های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می خواست خودش کنار بچه ها و دوش به دوش آن ها توی میدان باشد و عمل کند.ظاهراً پای راست حاج محسن به خاطر جراحت های قبلی خم نمی شد؛ به همین دلیل بود که نمی توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می شد، انگشتانش را باز می کرد و می برد لای شاخک های مین و المری.

همه می دانستیم که الان حاجی چه می گوید:
- گوگوری مگوری… بیا بغل عمو.

شاخک را می پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می کرد همه مان می خندیدیم.

نگاهم به مین های جلوی دستم بود، ولی گهگاه نگاهی هم به حاج محسن می انداختم.

صدای «گو گوری مگوری»اش همه را می خنداند.

یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخکهای یک المری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم، گوگوری مگوری…

حاجی شروع کرد به گفتن…
- گوگوری مگو…
گرومپ

ناگهان انبوهی از ساچمه فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد.

منتظر بودم تا حاجی بقیه حرفش را بزند دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین شعاری با آن ریش بلند حنایی رنگ افتاد.

اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.

 


 

پ.ن:

۱- حاج محسن! نمیدونم چرا امشب انقدر هواتو کردم…دلم برات تنگ شده…یادته آخرین بار که اومدم پیشت بهت چی گفتم؟…ولی من یادم نیست که ازم چی خواستی؟!…بنی آدم است وفراموشکاری و….مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا(۱۲یونس)…

۲- نمیدونم چرا حالا که شناختمت دیگه حسینیه گردان تخریب باید برام بشه یه آرزو…!خدایا باب راهیان را به روی من بگشا!

۳- آمار شکست هایم بالا رفته… دیگر شده ام قعر جدولی! یک مربی خوب لازم دارم که تقویتم کند…

۴- نمیدونم اگه اینبار هم جهادی منو بپیچونه ، چطوری میتونم تاب بیارم…خدایا خودت گفتی “خُلِقَ الإِنْسانُ ضَعِیفاً"….

به قول رفقا… “اللهم الرزقنا جهادی"…به خدا دیگه طاقت ندارم!

ح.الف

 3 نظر

دخالت ایران و سرانجام کار

25 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر
اسرائل بی عرضگیهای خودش را به ایران نسبت می دهد و دو انفجار بی سرانجام، نزدیکیهای سفارتش را کار ایران می داند

این خبر را که شنیدم، یاد حرف امام خامنه ای افتادم که: اگر ما در این کار دخالت کرده بودیم، سرانجام کار جور دیگری بود!!!!!

—————————–

پ ن: فدای شجاعت علویش، که شیطان را روی ویبره برده!

ر.مشق عشق

 نظر دهید »

مثل سکوت

24 بهمن 1390 توسط الزهرا (س) نصر

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم | اصلا همه ی خاصیت بودنت همین است! وقتی که همه طوفان اند و تو تنها آرامشگری. که آهسته آهسته از پس هجوم دردها و فراز ها و نشیب ها می آیی . اصلا همین آمدنت، همین یکهو آمدنت یعنی يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ. یعنی ایمان به لبخندت در انتهای همه ی راه ها و مسیرها و مقصدهایی که هیچ آرام نیست… هیچ آرام نیست اما ته ش، تو را دارد ! و امان از آن ته که عشق است و بس… مانده ام چه دارد آنکه مسیرها و فراز ها و نشیب ها و دردهایش حتی، آرام است و در عوض آن آخرش ، تو را ندارد ؟ لبخند تو را ندارد ، عشق… ن ـدارد !

گاهی وقت ها نمی توان هیچ نوشت! حتی سکوت را ! گاهی وقت ها اصلا هیچ واکنشی نمی شود نسبت به یک کنش نشان داد ! حالا خیال کن که آن کنش ، یکهو آمدن و پیاله شدن دستان مهربانت باشد بر زیر گونه ها و تلاطم بی قراری هایم…که گاهی وقت ها فقط باید دستانت را داشت و هیچ نکرد… مثل سکوت.

گاهی وقت ها که بی تابم، که پر از بهت و حیرتم، آرام می نشانی م ، رسول درونی م را برمی انگیزی و می گویی اقرأ … می گویی بخوان تا آرامت کنم… آن هم نه آنچه خود می خواهم که هر آنچه تفال دستان تو می خواهد ؛ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّـهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِيم … [آل عمران/73]

من به این دستان ِ تو ، به این ابهت آرامش دستان تو ، به این یدالله ِ یکتا و تک زندگی م، بدجور مومن م…

بگو چه کنم من با تو ، وقتی لحظه هایی می رسد که هیچ نمی توان کرد؟ …|

پ.ن 1: ثبت می کنم به تاریخ 19 ربیع الاول 1433 … به توکل دستان آرامشگرت، طوفانی در راه است …

پ.ن 2 : لِلله الحَمد… بیا بخند به رویم و بگو که حقاً حقا …

ز.ه.ی.ر

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 622
  • 623
  • 624
  • ...
  • 625
  • ...
  • 626
  • 627
  • 628
  • ...
  • 629
  • ...
  • 630
  • 631
  • 632
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس