مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

توصيه اي جهت وسعت رزق

03 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

آیت الله شیخ نصر‌الله شاه‌آبادی خطاب به طلاب:

شغل دیگر غیر از طلبگی نان شما را زیاد نمی‎کند، اگر می‌خواهید نان شما زیاد شود هر وقت وارد خانه شدید اگر کسی در خانه بود، بلند سلام کنید، سپس سوره اخلاص را بخوانید، و اگر وارد خانه شدید، کسی در خانه نبود به این صورت سلام کنید «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین» بعد هم توحید را بخوانید این رزق را زیاد می‎کند.

درس اخلاق مدرسه عالی فیضیه قم

 6 نظر

یادی از خاطرات جنوب

03 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

بچه ها آلو میخواستن. ز.نون به خانوم شفیعی مسیج زد که توی راه دارن میان نیم کیلو آلو بخرن. بنده خدا هم فکر کرده بود که پنج کیلو نوشته! کلی گشته بودن تا تونسته بودن آلو گیر بیارن! ظاهرن توی جنوب آلو نمیخورن! وقتی اومدن دهن ِ همه آب افتاده بود با اون همه آلو… خوشبختیه وصف ناشدنی! دو سه روز که گذشت تصمیم گرفتن آلوها رو برامون بپزن و ما رو ذوق مرگ کنن! محشر شده بود. یه قابلمه گذاشتیم وسطُ … ! ف.جیم گفت نمیخوره و سهم ِ اونم من ذخیره کردم برای بعد!:دی میم.الف از همه بیشتر خورد.. هر چی گفتم نخور میمیری گوش نداد که نداد… اون شب چند نفر دل دردی گرفته بودن که…

فرداش فرد ِ مذکورِ عزیز حالش خوش نبود و رییس بهش گفت بمون استراحت کن. قبول نمیکرد! گفتم خب تو برو من بمونم استراحت کنم! دیگه راضی شد بمونه. من و خانوم کلامی پیاده راهی ِ اسپند شدیم. حالم اصلا خوب نبود. به زور داشتم راه میرفتم. هر آن حس میکردم الانِ که کم بیارم. بعد از پیچ ِ معروف، رسمن دیگه توانم تموم شد و نشستم روی زمین.. نای راه رفتن دیگه نداشتم. دو تا آقایی که جلوتر از ما و مثلن همراه ِ ما بودن اصلن متوجه نشدن که ما دو نفر دیگه پشتشون نیستیم و برا خودشون رفتن! به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم به حسینیه و درازکش شدم تا حالم بلکه کمی خوب شه. بچه هام اومدن. حالم که خوب نشد هیچی بدتر هم شد. خانم کلامی تصمیم گرفت بچه ها رو با خودش ببره و براشون صحبت کنه از بهداشت و اینا تا من استراحت کنم. توی خواب و بیداری و کابوس بودم که سر و صدای پسرای روستا رو شنیدم. صدا که نع، داد و هوار! از لای در حسینیه نگاه کردم دیدم چند تا از پسرای بزرگ ِ روستا هم همراهشونن و دیگه روم نشد در رو باز کنم و چیزی بگم… به رییس مسیج زدم و گفتم خاهشن بگید این آقایون از دم حسینیه برن، من اصلن حالم خوب نیست.. (محل فعالیت آقایون مدرسه بود و از حسینیه فاصله داشت و اصلن نباید اون ورا میومدن!) تا رییس بخواد کاری کنه خودشون دوان دوان و با همان صدای غرّا تشریف بردن ازون محل و رفتن گردش!

رییس هماهنگ کرد و ماشین همراه با آقای نون اومد دنبالم تا منو برگردونه محل اسکان… خانوم کلامی هم که دید تنهاست توی روستا، باهامون اومد و یه راست رفتیم بهداری و یک عدد سرم گرفت و با اعمال شاقّه نوش جانم کرد! (با جورابش رگمو پیدا کرد)

بدترین روز ِ جهادی بود اون روز… شبش هم ماکارونی داشتیم… زجرآور بود که جلو چشمم غذای مورد علاقه م خورده شه و من کته ماست بخورم!

ز.نون میدونست من شهید میشم توی این اردو و از اول اسم منو روی پاکت های تفأل گذاشته بود شهیده… فقط اسم من و ط.عین شهیده داشت! هیچ وقت نفهمیدم چرا…



بقلم بانو کریمی

 1 نظر

بزم فرات

03 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

 

حبیبم

نیم نگاهت غریبیِ دلم را بس است…

 نظر دهید »

هزاران دلـــ می برد...

03 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

آنگاه که سهم زمین سکوت بود و دنیای غریبِ یک کاراون…

قلبش سرشارِ از اطمینان بود ودلش آرام از تـــو 1

چشمانش بر سر نی، عاشقان را می خواند به شیدایی…

و هزاران دلـــ می برد، نوای لبهایش

با نجوای حرف های تـــــــــو…

 

 

(+) 1.یا ایتها النفس المطمئنه. ارجعی الی ربک. راضیه مرضیه. . . سوره فجر، آیه 27_30

بقلم ترنج بانو

 1 نظر

یابن زهرا زینب کبری صدایت می زند...

02 دی 1391 توسط الزهرا (س) نصر

تنها کودکان کربلا به هنگامه ی هر درد و بلا و مصیبات وارده، عمه را صدا نمی زدند…

تنها عمه سپر بلای یتیمان حسین نبود

تنها به جای تک تک اسرا تازیانه نخورد

که ماورای همه ی این جان فشانی‌ها، بلاگردان امام زمانش شده بود.

امام باقر علیه السلام فرمودند: در سه جا نزدیک بود جان از بدن پدرم زین العابدین مفارقت کند

اما زینب کبری سلام الله علیها به او جان دوباره بخشید…

یک بار همان وقتی که متحیر مانده بود میان فرار کودکان از خیمه های آتش گرفته و بیرون آوردن بیمار کربلا…

که شمر سر رسید و فرمان به قتل امام سجاد علیه السلام داد…

خود را بر بدن تب آلود پسر برادر انداخت و فرمود: برای کشتن او من باید اول بمیرم… شرم نمی کنی از این همه قساوت؟

و ابهت کلام زینب کبری او را به وحشت انداخته و منصرف کرده بود…

دیگر بار صبح روز یازدهم بود که اسرا را بر اُشتران سوار کرده بودند و زین العابدین با آن حال نزار، چشمانش بر ابدان کشته ی شهدا افتاد و نزدیک بود که قالب تهی کند که عمه ی بزرگوارش به یاری قلب او شتافت.

_ چه شده علی جان که این همه بی تابی؟

- عمه جان این ها مشغول کفن و دفن کشته های خود هستند اما بدن پدر و برادران و یاران پدرم…

و آن عالمه ی غیر معلمه با بیان حدیثی از جدش رسول خاتم به او آرامش بخشید… که شیعیانمان اینجا سکنی می کنند و برای پدرت مزاری می سازند که هیچ گاه مندرس نخواهد شد و …

و آخر بار در مجلس یزید بود که به خاطر پاسخ دندان شکن علی بن الحسین دستور به قتل آن جناب داد و باز عقیله ی بنی هاشم بود که صیحه زد و از جا برخاست. از جان گذشت تا از جان جانانش، امام زمانش محافظت نماید

****

امروز در کوچه های شهر ما روضه می خوانند… می گویند دل حجه بن الحسن خون است.. می گویند گفته است به جای اشک، خون می گرید… می گویند همه ی این وقایع را به چشم سر می بیند… کسی هست که برای دلداریش بشتابد؟ کسی هست که سر سلامتی اش بدهد؟

امروز در کوچه های شهر ما روضه می خوانند… می گویند حجة بن الحسن قول داده است هر کس پس از گریه بر سید الشهدا او را دعا نماید حضرت برایش دعا می کند… اما… گاهی روضه خوان شهر ما یادش می رود از دعای اصلی… از آن چشم به راهی که شاید در همان مجلس نشسته است…

این روزها از گوشه گوشه ی دنیا این صدا می آید که جهان درحال خاموشی ست و زندگی رو به اتمام است… و ما به برکت وجود مردی که امام عصر ماست دلمان گرم است. دنیای ما قرار نیست نابود شود که او هست. او باید بیاید…

امروز در کنج این وبلاگ روضه می خوانم که او به ما جان داده است. زندگی من به برکت آقایی اوست… اما من هنوز می ترسم که در راهش گزندی ببینم…

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 501
  • 502
  • 503
  • ...
  • 504
  • ...
  • 505
  • 506
  • 507
  • ...
  • 508
  • ...
  • 509
  • 510
  • 511
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس