مدرسه علمیه الزهرا (س)  نصر تهران

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نه دی

رهبر انقلاب: روزهای سال، به طور طبیعی و به خودی خود همه مثل همند؛ این انسانها هستند، این اراده‌‌‌‌‌ها و مجاهدتهاست که یک روزی را از میان روزهای دیگر برمیکشد و آن را مشخص میکند، متمایز میکند، متفاوت میکند و مثل یک پرچمی نگه میدارد تا راهنمای دیگران باشد. روز عاشورا - دهم محرم - فی نفسه با روزهای دیگر فرقی ندارد؛ این حسین بن علی (علیه السّلام) است که به این روز جان میدهد، معنا میدهد. روز نهم دىِ امسال هم از همین قبیل است. این مردمند که ناگهان با یک حرکت روز نهم دی را هم متمایز میکنند. ١٣٨٨/١٠/١٩

‌‌

خاطراتی از اعتکاف

22 خرداد 1391 توسط الزهرا (س) نصر

بسم الله الرحمان الرحیم

این جا مسجد… خانه ی او… خودش دعوتمان کرده!

ما هم گفتیم حالا که دعوت شدیم درحد شب نشینی های هرشبمان نباشد که برویم نمازی بخوانیم و برگردیم…

ما با بساط بی بساطیمان که برویم برمان نمیگرداند که…. بیرونمان هم نمیکند!

.

.

با هزار بدبختی یک جای کوچولو وسط مسجد پیدا میکنیم و وسایلمان را میگذاریم آنجا… هنوز نیامده یک سری سرسجاده نشسته اند … شبیه یک جور گرم کردن قبل از مسابقات است انگار!

ساعت از ۲گذشته … بعد از اینکه کاملا مستقر شدیم ، با پروانه خانم یا همون خانمْ پروانه (دوست مامانم است ولی بعدا میشود دوست خودم) نماز که مخصوص شب سیزدهم ماه رجب اس را میخوانیم و بعد بساط پهن میکنیم که کمی بخوابیم… او تا سر روی متکا میگذارد خوابش میبردو من… خوابم می آید… خیلی… اما … حساب که میکنم می بینم ارزشش را ندارد خواب این یه ساعت… به خیالم بعد از نماز صبح تلافی اش را در می آورم!

نزدیک ساعت ۳ که میشود برای بیدار باش سحری ، مناجات امیرالمومنین علی علیه السلام در مسجد کوفه را پخش می کنند…

پروانه خانم بیدار نشسته و مرا نگاه میکند ، تا نمازم تمام میشود می گوید: « این چی بود زدی؟!» (منظور اینکه چی میخوندی؟…چرا تک خوری کردی؟!..چرا نارو زدی؟! … مگه قرار نبود بخوابی بعد باهم …؟!منو میپیچونی؟!… چرا…؟!…)

همه در حال خوردن سحری هستن اما من… بعد از هیئت دیشب وقتی که داشتیم جمع و جور میکردیم که بیایم اینجا یه غذا که روی میز بود برداشتم و تند تند خوردم ( نفهمیدم صاحابش کی بود!) که مثلا بی سحری نیومده باشم!

گرسنه نیستم اما با اصرارهای پروانه خانم وهمسایه های دور و بر یه لقمه می زنم!

رو به رویم ستونی هست که رویش خاطره ای از یک شهید نوشته اند:

.

.

خنده ام میگیرد … یاد بعضی ها می افتم! ماهم کم نداریم از این  رفیق ها!

.

.

بالاخره اذان صبح روز ۱۳ ام رجب را میگویند… و اذنمان میدهند به ماندن …

پیشنماز نماز را مثل نمازهای مسجدالحرام میخواند…با همان لحن… یک لحظه خودم را مقابل کعبه حس میکنم… (کم تر از ۲ماه است که از آنجا برگشته ام!) … حمد که تمام میشود گویی که گوشم منتظر است تا همه آمینشان را بگویند و من ته دلم حرص بخورم از دستشان… اما خدا راشکر… الحمدلله اینجا همه شیعه اند و مسلمان!

بعد ازنماز دعای عهد قشنگی برایمان خواندند و برنامه هایشان هنوز تمام نشده … طبق برنامه ریزشان بعد از دعای عهد ، زیارت عاشوراست و … و من… دیگر رمقی برایم نمانده ، دراز میکشم و در حالی که  همراهشان زمزمه میکنم از خستگی خوابم میبرد…

.

.

چشم که باز میکنم همه جا آرام است… دیگر از آن هم همه و شلوغی دیشب خبری نیست…آرامش عجیبی حاکم شده…. به جز عده کمی که در حال عبادتند … اکثریت به خاطر شب زنده داری دیشب غرق خوابند… ولی با این اوصاف حال و هوای قشنگی فضا را پر کرده…

یاد لحظه های زیبای طواف وجودم را پر میکند… آرام زمزمه میکنم “…البیت بیتک و العبد عبدک…”

.

.

برای اینکه ریا نکرده باشیم بساط درس و امتحانمان را پخش میکنیم و میشینیم پای درسمان!

مانده ام بین شیمی و اصول طراحی کدام را بخوانم … بالاخره زور اصول طراحی می چربد و غرق درس میشوم…

اینجا درس خواندنمان هم حس قشنگی دارد … انگار همه کارها صبغه اللهی می شوند در خانه ی او…

بازهم پروانه خانم بیدار میشود و چپ چپ نگاه می کند که چرا بیدارش نکرده ام (پروانه خانم هم دانشجوی مدیریت است و دو روز بعد از اعتکاف امتحان دارد…قبل اعتکاف باهم قرار گذاشته ایم که اینجا حسابی درس بخوانیم!)

اوهم کتاب و جزوه اش را در می آورد و همراه میشود.

یک خانم مسن درحالی که ازکنار بساطمان رد میشود وقتی جزوه و کتاب و دفترمان را میبیند با تعجب ( مثل کسانی که یک خلاف شرع را شناسایی کرده باشند) می پرسد:

درس میخوانید؟!…

ما با افتخار تایید می کنیم…

می گوید اینجا فقط باید درس اینجا را بخوانید (منظورش نماز و عبادت و مفاتیح و …است)  و می خواهد ما را متوجه این اشتباه بزرگمان کند که خانم دهقان (یک خانم مسن دیگر که از خادمین اعتکاف است و من به شدت به او علاقه مندم ، اصلا اخلاص از سرورویش میبارد… از آن آدمهاییست که آرامش میدهد به آدم!) یادم نیست در جوابش چه می گوید ، خلاصه اینکه بشدت حمایت میکند از علم آموزیه ما…!

.

.

طبق برنامه اعتکاف ، ساعت ۱۱ قرار است خانم حسینی نامی برای سخنرانی و گفتن احکام بیاید، حاج خانم که شروع میکنند ناخودآگاه مجبوریم گوش دهیم به حرفهایشان…تمرکزی برای درسخواندن نمیماند و از طرفی احکام شوخی بردار نیست و خواه ناخواه مجبوریم که همرنگ جماعت شویم…

زحمت خواندن نماز جماعت و سخنرانی بعداز آن هم برعهده حاج آقا اویسی از منبری های معروف و محبوب شهرمان است.

تصمیم میگیریم تا بعد از نماز فقط “درس اینجا” را بخوانیم…

برنامه ریزی هایمان خیلی خوب است ، فقط حساب یک جا را نکرده بودیم…آن هم ضعف و بی حالی بعد از ظهر است!

کم کم احساس گرسنگی میکنم و به پروانه خانم هم انتقال میدهم که “گشنمه"… تو دلم ،روح و روان خودم رو مورد عنایت قرار میدم که چرا دم سحری دست اون بندگان خدا رو رد کردم… آخه اسلام اینجور ریاضت ها رو نمیپسنده…تو واسه چی جو گیر میشی….؟!!!!!!! :دی

خانم پروانه یه کم بی حوصله شده ،دراز میکشه… همون خانم مسن دوباره درحالی که از کنارمون رد میشه ، پروانه خانم رو مورد عنایت قرار میده ، که ” وقتی روزه میگیری گشنه ات میشه و بی خال میشی نباید بیای اعتکاف …اصلا واسه چی روزه میگیری و…” و شانس میاریم که عجله داره و فرصت نداره که بیشتر ببردمون زیر سوال!

بالاخره ممکنه رساله ها با هم فرق داشته باشه دیگه…!!!

.

.

شب جمعه است و پروانه خانم میخواهد خیرات بدهد… بالاخره بعد از کلی همفکری با همسایه ها(!) خیرات میشود  “شیر ” آن هم از نوع استریل و پاکتی و کوچک… سفارش میدهم به یکی از خادمین(خانم دهقان که سپرده هرچی خواستیم بهش بگیم) و قرار میشود که دم افطار بخرد تا پخش کنیم بین همسایه ها.

اینجا در همسایگی ما دوست و آشنا زیاد است که اطراق کرده اند!… از دخترهای دبیرستانی و راهنمایی مریم خانم که با مامانشون و همکلاسیاشون و مامانه همکلاسیاشون همراه شده اند  گرفته تا مسن ترها … خصوصا “حاج خانم حدادپور” مادر “شهید حدادپور"ِ خودمان  که مانده ام چطور خدا را شکر کنم به خاطر همنشینی با تک تکشون… و جالبتر اینکه اینجا هرکسی رو که میبینیم به نوعی یک نسبتی با پروانه خانم دارند!

.

.

من که عادت دارم به تک خوری حالا باید برنامه هایم را با پروانه خانم هماهنگ کنم و تازه میفهمم جهاد با نفس را! کم کم نظم را باید از پروانه خانم یاد بگیرم…

.

.

ف  هم هر از گاهی به ما سر میزند …"نشد که معتکف بشه اما همون چندلحظه ای که با اعتکاف همراه می شه حالش خیلی قشنگه…انقدری که پروانه خانم دم به دقیقه به من میگه«این رفیقت تو آسمونا سیر میکنه ها»… و ما همچنان در آن حال و هوای شیطنتهای خودمان به طرز ناجوانمردانه ای حال دعایش را به هم می زنیم و می آوریمش پای سفره افطاریمان!

.

.

من و پروانه خانم برنامه ریزی کرده ایم که برویم کربلا!!!

یعنی داریم به خودمان امید و اعتماد به نفس میدهیم که قرار است طلبیده شویم…

بعد از نمازی به ف میگویم “ایشالا باهم رو تل زینبیه…” حس میکنم از درون آشفته میشود و من میمانم که ادامه بدهم یا…

(او کربلایی شد… کمتر از ۲ماه بعد از آن… پروانه خانم هم البته کربلا نرفت ولی چند ماه بعد حج تمتع رفت و حاج خانم شد، یه حاج خانم تمام عیار با کلی تحولات بارز…

و من ماندم و حوضم!)

.

.

.

اذان غروب روز دوم را که میشنوم دیگر انگار برای خودم نیستم …

هرکس جای او بود یک لحظه هم بنده ای مثل من را در خانه اش راه نمیداد…

چه برسد به اینکه اجازه دهد که  ۲روز هم ساکن شود…

و حالا…

برای روز سوم….

میگویند… صاحبخانه گفته نمیگذارم برود…

نمیگذارم دست خالی… دست خالی بیرون برود…

مهمانی اصلی روز سوم است انگار!

.

.

انصافا عجب پذیرایی ای کرد از ما…

بازهم …آخ…به یاد دعای طواف:

البیت بیتک و العبد عبدک…

البیت بیتک و العبد عبدک…

البیت بیتک و العبد عبدک…

.

.

نزدیک غروب روز سوم… آخرای دعا….بیچاره ام کرد…

حتی به اندازه بال مگسی!!!

یا جبــــــــــــــــــــــــــــار

بقلم بانو فرهنگی

 4 نظر

مشهد رجبیه

22 خرداد 1391 توسط الزهرا (س) نصر

بعضی غروب ها؛
آن هم در ماه رجب!
جان میدهدفقط!
زُل بزنی به گنبد شمس الشموس!


السلام علیک یا ثامن الائمه؛ یا علی بن موسی الرضا

 

*عکس با تلفن همراه هست و بابت کیفیت پایینش عذرخواهم :)

از اثرات شکو بانو

 4 نظر

الو، 110؟

22 خرداد 1391 توسط الزهرا (س) نصر
پسر باید قرار مهمی رو هماهنگ میکرد، موتور رو میذاره کنار خیابون تا به طرف ملاقات زنگ بزنه. افسر میاد جلو و به جرم مخدوش بودن پلاک موتور میخواد جریمه اش کنه.


پسر: آقا کجای پلاک مخدوشه؟!


پلیس: زنجیر بستی بالای پلاک که خونده نشه!!!


پسر: آقا به این راحتی پلاک رو میشه خوند … در ضمن من که سوار موتور نبودم، موتور پارک شده!!!


پلیس شروع میکنه به فحاشی!!!


پسر که هیچ رقمه حرف زور تو گوشش نمیره معترض میشه و کَل کَل میکنه، اما پلیس همچنان حرف خودش رو میزنه و به فحاشی ادامه میده!!!


پسر نمیتونه ظلم و زور پلیس رو تحمل کنه:
“الو، 110؟ آقا اینجا درگیری شده، با مامور راهنمایی درگیر شدم! فحاشی میکنن، یه مامور بفرستید برای رسیدگی …”


مامور 110 با مامور رانندگی آشنا در میاد و شروع میکنه به خوش و بش، بدون اینکه بپرسه شاکی کی بوده و علت چیه به پسر میگه:
“به افسر راهنمایی توهین کردی! موتور رو بفرستید پارکینگ …”


یه رهگذر از اول تا آخر ماجرا رو داشت دنبال میکرد، رفت به طرفداری پسر، دو تا فحشم اون شنید!!!


……..


بماند این بین چه اتفاقاتی برای پسر بیچاره افتاد و چقدر اذیت شد، بالاخره مجبور شد هم جریمه بده هم موتورش رو بردن پارکینگ …


طرف با بی تفاوتی از کنار ماجرا عبور میکنه و میگه: “مملکتی که صاحب نداره همینه دیگه، جمهوری اسلامیه …”


اینجاست که دل آدم از همه این ماجرا ها و حرف ها دل خون میشه!


آخه مرد خوب! حداقل میرفتی جلو یه فحشم تو بشنوی بعد این حرف رو بزن!!!


داستان بالا بیشتر بهونه ای بود برای اینکه حرف دلم رو بزنم، اینکه چرا همچین ماجراهایی پیش میاد و همچین دیدگاه هایی توی این ماجراها بوجود میاد!


اولین چیزی که بعد این داستان تو ذهنم نقش بست نامه حضرت علی علیه السلام به مالک اشتر بود و ماجرای جنگ جمل:


توی جنگ جمل یه بنده خدایی مردد میشه که کدوم ور حق هستن! از حضرت سوال میکنه، حضرت بهش جواب میدن:


نگاه نکن کدوم طرف کی وایستاده، ببین کدوم طرف حرف حق میزنه، حق رو از روی اهلش شناسایی نکن اهل حق رو از روی حق بشناس …


توی نامه حضرت به مالک اشتر هم مهمترین تاکیدی که به مالک اشتر کردن توصیه شدید به تقواست.


حالا تمام گیر و گورهای کارهای ما هم تو همین چند تا مورده:
- حق رو که درست نمیشناسیم هیچ، تا ناحقی ای هم در حقمون میشه تعمیم میدیم به نظام و اسلام! یاد بگیریم افراد برامون ملاک حق نباشن.


- توی کارهامون تقوا نداریم و همیشه قانون اصالت سود بر ما افکار و رفتارمون حاکمه. چند درصد افکار و رفتارمون مصداق تقواست؟ چقدر توی انجام وظایفمون جانب تقوا و رضایت الهی رو در نظر میگیریم؟ اصلا چقدر برای اینکه توی انجام وظایف و بروز رفتارهامون خلاف امر الهی عمل نکرده باشیم سعی میکنیم خودسازی کنیم و تقوامون رو بیشتر کنیم؟


- هنوز یاد نگرفتیم به این دستور الهی عمل کنیم که هر وقت ظلمی رو دیدیم - چه در حق خودمون چه دیگران - ساکت نباشیم و از حق مظلوم دفاع کنیم.


- هنوز قبول نکردیم که صاحب این مملکت و جامعه ماییم و تا ما که صاحب این مملکتیم خودمون رو اصلاح نکنیم جامعه هم اصلاح نمیشه، رئیس اصلاح نمیشه تا مرئوس خودش رو اصلاح نکنه.


خطبه های نهج البلاغه رو بخونیم، خطبه هایی که برای سال های حکومت حضرت هست، چقدر حضرت ناله می کنند از مرئوسشون و بی مایگیشون، از اینکه چرا دستشون تو اجرای احکام الهی بسته است، اونوقت می فهمیم که “گره کار خود ما آدم های بی مایه! هستیم”.


ایکاش قرآن و نهج البلاغه توی خونه مون رو فقط برای تزیین خونه و سر مزار امواتمون نگذاریم و ده دقیقه از وقتی که برای دیدن فیلم ها و سریال های مختلف و بی محتوای تلویزیون میذاشتیم، میذاشتیم برای اینکه بفهمیم خدامون و اماممون چه راهنمایی هایی برای زندگی فردی و اجتماعی مون و مهمتر از همه بندگی خدا بهمون دادن،


ایکاش …


————————————————–


پ.ن 1 : اگر همه مون فقط “سعی کنیم” که بنده (با تقوای) خدا باشیم میرسیم به همون مدینه فاضله ای که همه آرزوش رو داریم …


پ.ن 2 : به قول بزرگی سوز دلی بود که بعد از مدت ها از نهاد دلمون بیرون اومد …

بقلم بانو محب

 5 نظر

روضه خوان

21 خرداد 1391 توسط الزهرا (س) نصر

روضه خوان شده برایم. صدایش را می اندازد توی گلویش و با لحن گریه دار می خواند هرآنچه از کربلا می داند.

 

امام حسین علیه السلام گفتند…

همچین علیه السلامش را می گوید که جان می گیرم.

ولی آقا بده به حرف امام حسین علیه السلام گوش نداد!

چهار سالش شده ولی هنوز مفهوم بدی را درست درک نمی کند. آقا بده برایش یک معنای انتزاعی دارد. نمی توانم برایش توضیح بدهم چرا باید یک نفر بیاید و اینهمه جنایت بکند. چرا باید نوه پیغمبر را بکشند. چطور کسی می تواند پسر فاطمه (س) را بکشد. مگر می شود.

می گوید: مامان مگه می شه؟ آخه چرا کسی باید…

می گوید: شیطون هم دیگه اینقدر بد نیست!

راست می گوید! شیطان هم اینقدر بد نیست! دست مریزاد گفت به شمر احتمالا.

دخترم هنوز نمی داند که این آقا بده ها، نماز هم می خواندند!‍

به سه ساله اباعبدالله که فکر می کنم…

بمیرم برای دلت خورشید بانو. چه به سرت آمد. چطور برای در دانه ی برادر توضیح دادی؟

بقلم ر.مشق عشق

 2 نظر

بی نشان...

21 خرداد 1391 توسط الزهرا (س) نصر

نباید بستن اندر چیز و کس دل…که دل برداشتن کاریست مشکل

سعدی

از مرکز نور جدا نشده دلتنگ و دلخسته ام…نامش را نگذار ناامیدی…

حس نکرده ای شاید! یه عمر بغض را می فهمی؟…تمام دقایق دل بستن و دل کندن را…

از هر تعلقی رها شدن…نمی دانم نامش را چه می شود گذارد…

نشانه ی تو بود… همیشه و همه جا… از اولین دیدارت تا امروز …

آنجا که خواندی مرا و عهدی که با تو بستم و تو بر سر عهد بودی و من نـــــــــه…

حالا باز بر سر عهد آمدم و تو بودی و من بودم و نشانه ات…

اما وقتی بازگشتم، من بودم و دلــــــــــتنگی برای تـــــــــو چون همیشه!امـــــــــــــا اینبار…

نشانه پیش تـــــــــــو ماند… بی من!!

پ.ن:گفته بودم دلم که برای تو تنگ میشود، تسبیحم را می بویم…

عجیب بوی تو را میدهد…حالا دلم برای بویت هم تنگ میشود…

نشان فیروزه ای داشتم یادگاری اول دیدارت…

مانند دلـــــــم پیش تـــــــــو ماند…

اما خوشا به حالش او می توانست بماند و من…

بقلم ترنج بانو

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 585
  • 586
  • 587
  • ...
  • 588
  • ...
  • 589
  • 590
  • 591
  • ...
  • 592
  • ...
  • 593
  • 594
  • 595
  • ...
  • 734

.

ذکر روزهای هفته

مدرسه علمیه الزهرا (س) نصر تهران

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • اهل بيت عليهم السلام
    • امام اولمان را بشناسیم
  • توصيه هاي تربيتي
    • در محضر استاد
    • نکات تفسیری
  • اسماء الله الحسنی
  • فاطمیه
  • نکته های قرآنی
  • دعا و نیایش
  • سبک زندگی
    • شهدا
    • امام خمینی (ره)
    • شناخت پیامبران
      • سفرنامه مکه
    • زندگی به سبک شهدا
    • فرهنگی
  • در محضر استاد
    • بیانات امام خامنه ای
      • اخبار مدرسه
    • در محضر رهبری
    • سلسله مباحث حیا در بُعد تربیتی
  • نکات خانه داری
  • نکته های ناب
  • در محضر اهل بیت
  • کلام امام
  • احکام
  • سلامتی
  • ماه خدا
  • اخبار
    • معرفی امامزاده های ایران
      • محرم نوشت ها
        • دلنوشت های طلاب
          • آموزش آشپزی
          • ویژه نوشته های دهه فجر
          • خوش نوشته
        • توصیه های سلامتی
      • نکته های جالب
  • محرم
  • پژوهش
    • مستوره آفرینش ( بیانات رهبری در باره زن و خانواده )
    • فناوری اطلاعات
    • پژوهش ها و تحقیقات پایانی طلاب
    • مقاله نویسی
    • مقالات مفید
  • مسابقات پژوهشی

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس